‌‌سفرنامه‌ی ایران) بخش اول: فرودگاه، هتل، مترو، و اسنپ

Azadiفرودگاه امام رو آخر بار هشت سال پیش زیارت کرده‌بودم. وقتی راهی بلاد غربت شدیم. رفتار متصدیان بهتر و محترم‌تر شده‌بود. از فرودگاه تبریز و گمرکاتش که حتماً و مسلماً بهتر بود. فرودگاه امام به‌سمت تهران رو می‌شه اسم‌ش رو گذاشت «یک بی‌آبرویی کامل.» اول یه شش‌هفت دقیقه‌ای بوی مرغ‌داری و فضولاتش می‌آد. بعد سه چهار دقیقه بوی زباله‌های تهران که همون نزدیکی تلنبار می‌شن و در نهایت یه پنج‌شش دقیقه بوی فضولات و کود حیوانی و پهن و باقی قضایا. تجربه‌ی خوبی شد. پس فردا یکی رو خواستیم بیاریم ایران و تهران رو نشونش بدیم، شاید بهتر باشه به‌جای تهران، شیراز و اصفهان، و یا حتی مشهد پیاده بشیم و با هواپیما بیاییم فرودگاه مهرآباد.

برای سه شب اول که تهران بودیم (و دوشب آخر سفر) هتل حجاب رو رزرو کردیم. قیمت‌گذاری در هتل‌های ایران خیلی عجیبه. فصل پررفت‌وآمد یا کم‌رفت‌وآمد، قیمت‌ها یکی هست و البته ناباورانه خیلی گرون. با اینکه اقامت خوبی بود و پرسنل خیلی خوش‌اخلاقی بودن، ولی رویه‌های خاص عجیبی هم داشت. برای مثال اثبات اینکه فردی که باهاش اتاق گرفتی رابطه‌ی مشروعی باهات داره و مدارک شناساییت باید دست پذیرش بمونه. یا اینکه وقتی از هتل می‌ری بیرون کلید اتاق رو باید تحویل بدی.

روز اول با مترو رفتیم دیدوبازدید. متروی تهران رو بسیار پسندیدم. خیلی از متروی تورنتو بهتره که عملاً دو سه تا خط هست که یکی به شکل U شمال یه‌کم اینور رو جنوب و بعد به شمال یه‌کم اونور وصل میکنه و یه خط شرق رو به غرب و یکی چهارتا ایستگاه توی خیابون شپرد. متروی تهران خیلی تمیز، خوش طرح، با پوشش خیلی خوب، و البته و جادار و راحت بود. البته شاید چون ساعت ۱۰ صبح سوار شدیم و نه مثلاً دوساعت قبلش. دست‌فروش‌هاش هم باعث سرگرمی هستند و هم مایه‌ی ناراحتی. از این همه جوون که شغل‌شون دست‌فروشی هست آدم نگران می‌شه. اینا پدر هستن، برادر هستن، شوهر هستن، فرزند هستن. چطور توی این شهر با این قیمت‌ها با این مشاغل امرار معاش می‌شه کرد. یکی فانوس می‌فروشه، یکی فیجیت اسپینر، یکی هم عینک شنای بی‌بخار (ضدبخار یا بخارنکن یا هرچی). عینک شنافروش رو کرد به من که اینا ده هزارتومن هستن من فقط برای ثوابش می‌دم پنج هزارتومن. گفتم جناب من شنا بلد نیستم، ولی سعی کن برای سودش بفروشی نه برای ثوابش. بیا این ده هزار تومن یکی بده به من.

اسنپ هم گرفتیم. چندتا مشکل اساسی داره اسنپ، دستکم برای من. ۱) آدرس رو باید روی نقشه بلد باشی وگرنه با جستجو ممکنه پیداش نکنی. ۲) اینترفیسش خیلی کاربرپسندانه نیست. ۳) با طراحی شهری تارعنکبوتی تهران، ممکنه تا راننده پیدا کنه که تو کجا هستی، یه نیم‌ساعتی طول بکشه. ۴) وقتی اینترنت کند می‌شه و راننده احتیاج به تجدید مسیر داره، بدبخت راننده باید همینطور دور خودش بپیچه.

توسط .

ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم

Dad

ورد زبونش این بود که پسرم برو به کار و زندگیت برس. خیلی نشون نمی‌داد دل‌تنگی‌هاش رو که مبادا دستم و دلم بلرزه. دلم قرص بود و پشتم گرم. نگذاشت نگران رفتن و پریدن و تنها موندنشون باشم. پروبال‌م رو نچید. وایستاد تا ببینه چقدر دورتر می‌تونم برم. هر دفعه هم که برگشتم و نگاهش کردم، دیدم داره دست تکون می‌ده و تاییدم می‌کنه. یار شاطر بود.

اولین و تنها باری که دلتنگی‌ش رو دیدم بهار همون سال نحسی بود که زمستون‌ش خبر بیماری رو به‌ش دادن. بعد دوسال و نیم برگشتم برای نوروز. دوست‌ها سازهاشون رو آورده‌بودن. زدیم و خوندیم. یکی «داشلی قالا» درخواست داد و ساز و بعد آواز:

داغلارا چم دوشنده، بولبوله غم دوشنده
(وقتی که کوه رو مه می‌گیره و دل بلبل رو غم)

روحیــــم بدنده اوینار، یادیما سن دوشنده
(یاد تو روحم رو در بدنم به رقص می‌آره)

قیزیل گول اؤلمایایدی، سارالیب سؤلمایایدی
(کاش گل سرخ نبود که پژمرده بشه)

بیر آیریلیـــق بیر اؤلوم، هئچ بیـری اؤلمایایدی
(کاش دوچیز هرگز نبود: جدایی و مرگ)

‌به اینجا که رسید، چشم‌هاش شفاف شد و از اتاق زد بیرون. نرفتم دنبالش که ناراحت نشه که احیاناً باعث نگرانی من شده‌باشه.
دل تنگی مخرب من زمستون اون سال شروع شد. قبل اینکه بفهمم که بارش رو داره می‌بنده. با «چرا رفتی؟» بی‌قرار شدم. قرار نداشتم دوباره بشنومش. وقتی رفت و پرکشید، کولی‌وار با «رفت آن‌سوار» دلم رو خالی می‌کردم. رفتن و پرواز کردن شد اندوه مشترک همه‌ی ترانه‌ها. نمی‌دونم که داوطلبانه می‌رفتم زیر آوارشون یا اون‌ها روی سرم خراب می‌شدن. دوست داشتم که دنیا بایسته و من از اول به‌دنیا بیام و سی‌وپنج سالی که داشتمش رو دوباره تجربه کنم. اثرات «My Least Favorite Life» بود که تا همین اواخر تا وسطش نمی‌تونستم گوش بدم. من بار خاطر شدم براش. اون پروبالش رو به‌من داد. من غل‌وزنجیرم رو طولانی و بعداز رفتنش به‌پاش بستم. شاید هم به دل خودم.

دو سال و نیمی داره می‌گذره. آهنگ زندگیم داره عوض می‌شه کم کم. از همون آهنگ‌هایی که یادم داد زندگی باید داشته باشه. ترانه‌های دیگه‌ای دارن یواش یواش من رو پیدا می‌کنن. دیروز که داشتم کار می‌کردم و پس‌زمینه موسیقی پخش می‌شد، که این گوشم رو پر کرد:

دردا دردا دردا
فریادا یادا یادآور
دردا دردا دردا
درمانا مانا ماناگر…

…همه پیکر من ره بندش...

سر من مست جمالت دل من دام خیالت
گهر دیده نثار کف دریای تو دارد

گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد

 در سابقه‌ام یار عیان است…

دلم که براش تنگ می‌شه دیگه با عکسش خلوت نمی‌کنم. توی آینه باهاش حرف می‌زنم. یا با دوربین جلویی موبایلم. خیلی شبیه هستیم. دقیقاً مثل اینه که دارم باهاش وقتی من تازه به‌دنیا اومده بودم حرف می‌زنم. نه! واقعاً مثل اون نیست. دقیقاً خود همونه. دوباره دوستمه و مرشدمه. این بار ولی جوون‌تر، شیطون‌تر و بی‌پرواتر. مثل اون‌موقع‌هاش که مادر تعریف می‌کنه. همون چیزیه که آرزوش رو داشتم. آرزوش رو داشت. یکی شدیم. دیگه نه جدایی معنی داره و نه مرگ. نمی‌دونم تا کی قراره باهم باشیم. این رو می‌دونم که این دفعه تا آخرش.

توسط .

اصلاح‌طلبان حامی ابراهیم رئیسی

Reform Raisiتوی هیروویر این انتخابات تصویر پوستری اومد روی تلگرامم از طرف اصلاح‌طلبان حامی ابراهیم رییسی. اول خنده‌دار بود برام. ولی بعد دوسه‌روزی من رو درگیر خودش کرد و باعث شد که مرور کنم بعضی حوادث رو و دوباره فکر کنم و چارچوب شناختی خودم که آسیب‌دیده رو کمی مرمت کنم.

من اولین بار خرداد ۷۶ رای دادم. تازه ۱۷ سالم شده بود و به‌واسطه‌ی جوی که در خانواده بود، با شور و اشتیاق رفتم توی حوزه رای‌گیری و با خط خیلی خوشی نوشتم: «حجت‌الاسلام و المسلمین، جناب آقای دکتر محمد خاتمی.» هنوز خطم و خودکارم یادم هست. هیجان پیروزی خرداد ۷۶ رو هیچ انتخابات دیگه‌ای برای من نداشت. شاید برای رای اولی بودنم بود. شاید خامی، سادگی و بی‌آلایشی نوجوانی بود. نمی‌دونم.  برام اصلاح‌طلب بودن خیلی مهم و باارزش بود.

سال ۷۷ رفتم دانشگاه. سیزده آبان، شونزده آذر، و هر مناسبتی که می‌شد تجمع بود و شور سیاسی. توی ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای، یادم هست همه‌ش نگران بودم که خاتمی رو ترور می‌کنن. بعد عالیجناب سرخ‌پوش، عالیجنابان خاکستری و تاریکخانه‌ی اشباح.  تجمع‌های ۷۸، انتخابات مجلس. رد صلاحیت عبدالله نوری، و ما که توی تجمع‌هامون داد می‌زدیم: رییس مجلس ما نوریه نوریه، ریاست هاشمی زوریه، زوریه. اکبرشاه اکبرشاه اکبرشاه.

شاه‌بیت ۷۸ اما ماجرای کوی دانشگاه بود. خاطره‌ی سخنرانی مشهور آقای روحانی در تیرماه اون سال، چیزی هست که در ترکیب با تصویر تلگرام ذهن من رو مشوش کزد. که آیا اگه تابستون ۷۸ یا توی انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۳۸۰، کسی به‌من پوستری نشون می‌داد که روش نوشته شده‌باشه اصلاح‌طلبان حامی حسن روحانی، یا اصلاح‌طلبان حامی اکبر هاشمی رفسنجانی، همین‌قدر برای من خنده‌دار یا عصبانی‌کننده نبود؟ چرا این اتفاق بعد تقریباً بیست سال می‌افته و دیگه خنده‌‌آور یا عصبانی‌کننده نیست هیچ، ما براش مبارزه هم می‌کنیم؟

بخشی از این اتفاق بی‌شک به‌خاطر کاهش اختیاری یا اجباری انتظارات جامعه رخ داده. یعنی ما به هاشمی و بعد به روحانی قانع می‌شیم. در این صورت آیا داریم تدریجاً به‌قهقرا می‌ریم؟ چه تضمینی هست که همین سناریو برای آقای رییسی تکرار نشه؟ فقط یه آدم به اندازه‌ی کافی بدتر و خطرناک‌تر از رییسی لازمه. آیا راهی برای سقوط نکردن بیشتر هست؟ شاید باید نهادهای مدنی، احزاب و تشکل‌های غیرحکومتی رو توی همین چهارسال آینده قضیه‌ش رو یکسره کرد که بتونن مانع از اتفاقاتی بشن که سال ۸۴ پیش آمد. ظرفیت و آگاهی مردم رو در این چهارسال می‌شه به‌مدد شبکه‌های اجتماعی افزایش داد. راهکارهای مقاومت مدنی، مشارکت مدنی و پرسشگری مدنی رو توی این مدت می‌تونیم ایجاد کنیم. چهار سال خیلی سریع تموم می‌شه.

البته معتقدم که یه بخش دیگه‌ای از این اتفاق می‌تونه به‌دلیل استحاله‌ی افراد هم باشه. مثال هاشمی رو بیارم. عده‌ای از دوستان (که دل در درگروی ایشون داشتن همواره، یا عضو کارگزاران بودن یا از نزدیکان و یا از نوجوانانی که هاشمی رو بدون روتوش یادشون نیست،) اصرار دارن که به بقیه اینطور بقبولونن که اصلاً از همون موقع هم هاشمی کارش درست بود و این روشنفکران‌مون بودن که نمی‌فهمیدن ارزش هاشمی رو. من خیلی این ادعا رو نمی‌پسندم. به‌اعتقاد من هاشمی در یک دوره‌ی شش الی ده ساله دچار استحاله‌ای شد که او رو به بخش پیشروی جامعه نزدیک‌تر کرد. این دوره با نفر سی‌ام شدنش در لیست تهران برای انتخابات مجلس ششم شروع شد، با شکستش در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ سرعت گرفت و در سال ۱۳۸۸ کامل شد. هاشمی ۸۸ با هاشمی ۷۸ تومنی صدنار توفیرش هست. حالا این درس رو مثلاً هاشمی به‌روش سخت و پرهزینه یادگرفت. ولی روحانی خیلی راحت و بی‌دردسر این مسیر رو طی کرده. که من رو کمی از عمق و ریشه‌دار بودن فرآیند یادگیریش نگران می‌کنه.

سوال من از خودم اینه که آیا تغییر و یادگیری آدم‌ها می‌تونه باعث بشه که صلاحیت لازم برای نمایندگی مردم‌شون رو داشته‌باشن؟ حتی اگه در گذشته این صلاحیت رو نداشتن؟ آیا جامعه‌ی پویا علاوه بر افزایش ظرفیت خودش نباید ظرفیت و فهم صاحبان قدرت رو هم زیاد کنه؟ که حلقه‌ی اصلاح جامعه – اصلاح رهبر شکل بگیره و به‌صورت خودافزاینده کار کنه؟ تا حتی گروه گروه رهبری رو به این نتیجه برسونه که برای پویایی بیشتر مجبورن موانع رو از مقابل سلایق مختلف بردارن؟ یا اینکه صاحبان قدرت حلقه‌ی انحطاط جامعه – انحطاط رهبری رو تقویت خواهند کرد؟ و در آینده‌ی نه‌چندان دور شاهد تلاش منطقی، غیرقابل‌اجتناب و مجدانه‌ی بخشی از جامعه خواهیم بود که برای نجات کشور از افتادن دست تفکری مشابه با داعش، جمع خواهندشد و از ابراهیم رییسی حمایت خواهندکرد؟

توسط .

ما و این بساط انتخابات

66825383489043486893

“واللا دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ. ما که به‌چشم خودمان ندیدیم. یه‌هم‌خانه‌ای داشتیم که این الان لندن زندگی می‌کنه. اون از همساده‌شون شنیده که بقال سر خیابون‌شون به قصاب محل این‌ها رو می‌گفته. که باز هم اول این اینگیلیسا شروع کردن این غائله رو.  باباجان شما نمی‌دونین این اینگیلیسا چه جونورایی هستن. با همین بریگزیت مریگزیت گزمیت‌شون‌هاا، عالم رو ریختن به‌هم. انگاری فهم و فراست دووووود شده رفت هوا. با اون نخس‌وزیر نکبتی‌شون. اه اه. بعد هم که اون امریکایی‌ها بلانسبت مثل گوسفند رفتن دنبال جدوآباد اینگیلیساشون. گوسفند هم گوسفندای ولایت قیاث‌آباد. لااقل فرق چوپون و سگ گله و گرگ و شغال رو ملتفط می‌شن. حالا جای شکرش باقیه بابام‌جان که این فرانسوی‌ها بالاخره یه جو عقل و شعور نشان دادن از خودشان وگرنه الان یوروپ موروپ رفته بود قاطی باقالی‌ها. چیزی نمانده بود از عالم دیگه. الان هم که نوبت رسیده به مملکت ایران. خدا آخرعاقبت همه‌ی ما رو بخیر کنه بابام‌جان. انگاری دنیا داره زیروزبر می‌شه.”

خیلی حس غریبی هست. هرجا که نگاه می‌کنم، گسستگی شدیدی بین آدم‌ها دیده می‌شه. عده‌ی کثیری در جهل مرکب لم دادند و افسارها رو سپردن دست گروهی که بیشتر تحمیق و تحمیرشون کنن. جمعی سعی در روشنگری دارند ولی فانوس‌هاشون افتاده به پت‌پت. زوری نداره انگار. تحمیرکنندگان پول و قدرت دارن و تحمیرشوندگان اکثریت. دموکراسی هم که یار و یاورشون هست. عوام‌گرایی تبدیل‌شده به عوام‌فریبی و هرکی که بیشتر و بزرگتر دروغ بگه راحت‌تر سوار می‌شه.

کاش واقعاً می‌شد که مرزها رو به‌هم ریخت و یه‌جور دیگه کشید. من با اون دگرباش امریکایی طرفدار برنی، با اون انگلیسی‌ای که همراه کوربین دنبال عدالت اجتماعی هست، با اون فرانسوی‌ای که با اینکه نه مکرون نه لپن کاندیدای مطلوبش هستن ولی می‌ره پای صندوق و از خواسته‌ش کوتاه می‌آد تا هم دنیا رو نجات بده هم فرانسه رو، با همه و همه‌ی آدم‌هایی که (فارغ از رنگ و زبان و جنسیت و مسلک) دریچه‌های دیدشون رو از تنگ‌نظری‌ها پاک کردن، بیشتر احساس نزدیکی می‌کنم تا با هم‌وطنایی که برای منفعت دوروزه‌شون دارن زیرعلم ارتجاع و ددمنشی سینه می‌زنن، یا با اونایی که بقیه رو مسخره می‌کننن که برای اصلاح جامعه (و نجات ایران و منطقه و حتی جهان) دست‌وپا می‌زنن، یا با کسانی که توی توهم رهایی توسط ائتلاف تفنگ‌دارهای امریکایی و اعضای مجاهدین خلق و پیروان شازده رضا پهلوی هستن.

 

همزبانی خویشی و پیوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است

ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان محرمی خود دیگرست
همدلی از همزبانی بهترست

توسط .

شماره‌ی جدید و مشکلاتش

مدتی پیش بنده و زن‌جان تصمیم گرفتیم شماره‌ی موبایل‌مون رو عوض کنیم. دلیلش کمی مفصله و در این مقال نمی‌گنجه. شماره‌ها رو عوض کردیم. زن‌جان خوشحال و خندان شماره‌ی جدیدش رو وارد کرد و تا امروز بدون مشکل و مزاحمت داره استفاده می‌کنه. برای من ولی کمی مساله متفاوت بود. الظاهر این شماره‌ی جدید من، شماره‌ی قدیم کسی بوده که کم لطفی کرده در حق دوستان و آشنایان و اقوام و حتی  همسرش و احیاناً دوست‌دختر(ها)ش و به‌شون نگفته بوده که شماره‌ش رو ملغی کرده. این مساله یه‌طرف، مشکل جدی‌تر این بود که این جناب صاحاب شماره‌ی سابق، هم‌وطنه و اسم شریفش هم علی هست ظاهراً.

هفته‌ی اول، خانمی زنگ زد و به‌فارسی سلام کرد. شانس آوردم تا من بگم علیک سلام، از اون‌ور خانمه گفت: «عزیزم من رسیدم! کی میای؟» من: «ساری؟!»

– «علی جون؟»

– «آی تینک یو هَو اِ رانگ نامبر.»

– «اوه، ساری!»

– «نو پرابلم»

با خودم گفتم خب احتمالاً این زنش بوده یا خواهرش بوده و حالا دیگه آپدیت می‌کنه. ولی نشد. هر هفته ما چندتا (اغلب اوقات خانم‌هایی که رسیدن‌شون رو به اطلاع علی‌جون می‌رسوندن و دعوتش می‌کردن) داشتم. حالا باز چقدر خوب کاری کردم که فارسی جواب ندادم. وگرنه اینا مگه باورشون می‌شد که من «علی جون» نیستم و شماره‌ی علی جون به‌خاطر اقبال‌ بلندم نصیبم شده. سرتون رو درد نیارم، هی صبوری، هی شکیبایی، هی دندون رو جگر، تا هفت هشت روز پیش یه اس‌ام‌اس اومد که: «علی جان ۱۵۰۰۰ تا ریختم به حسابت. این لینکشه و این پسوردش.»

اول خواستم، تقاص این مدت رو در بیام و برم ۱۵۰۰۰ دلار علی رو توقیف و مصادره کنم، بعد به دل سیاه شیطون لعنتی فرستادم و تصمیم گرفتم که صبح کله سحر برم و شماره‌م رو دوباره عوض کنم. مخصوصاً یه همزادپنداری خاصی هم با فیلم فروشنده پیدا کردم. بالاخره اتفاقه دیگه. فعلاً توی این یه هفته‌ای کسی سراغ زن و شوهر و رفیق و شریک و مشتری و شاکی و متشاکی و غیره و ذالک رو نگرفته و گوش شیطون کر، مثل اینکه این شماره‌م قرار نیست مزاحمی داشته‌باشه. الان منتظرم دوره‌ی آزمایشی (ده روز) شماره جدیدتر سپری بشه تا به‌سمع و نظر رفقا برسونم‌ش.

غرض از نوشتن این پست اول ذکر مصیبت بود و دوم طلب مغفرت از دوستانی که قراره به‌زودی به‌شون بگم که توی دفتر تلفن‌ها‌شون شماره‌ی من رو دوباره عوض کنن و سوم اینکه خودم به اندازه‌ی مجموع اوقاتی که جمیع دوستان قراره برای این به‌روزرسانی صرف کنن، زمان بذارم که کسی از دستم ناراحت نشه که از قدیم گفتن یه سوزن به خودت یه جوال‌دوز به‌دیگران. البته الان که دقت می‌کنم، نوشتن پست بیشتر به جوال‌دوز شبیه هست تا عوض کردن شماره‌ی یه دوست توی موبایل‌تون.

توسط .

یکی لحظه قلندر شو…

خبر تکان‌دهنده است. پلاسکو سوخت و فرو ریخت. تکان‌‌دهنده‌تر حواشی خبر است البته و باژگونگی فریاد اخوان. که مردم معابر امداد را بسته‌اند برای تماشای شوربختی گرفتارآمدگان “آتش به‌جان نازل”. که حجره‌داران جان این و آن را هیزم شعله‌ها کرده‌اند جهت حفظ مال. که “مهربان همسایگان” نخفته‌اند شاد در بستر، از سحرگاهان سر برکرده‌اند از خواب، انجمن گشته‌اند نه از برای یاری که از پی ثبت وقایع و ضبط فجایع. که دشمنان “از فراز بام‌هاشان شاد” پایین آمده‌ و چارشنبه‌سوری‌وار، دور بنا جمع شده‌اند تا نکند وقتی از لذت لهیب شعله و رویت رقص دود بی‌نصیب بمانند. چه می‌شود کرد، زمستان است و آتش. گرمایش مطبوع‌است حالا هرچه که می‌خواهد بسوزد: لباس، فرش، پرده، در و دیوار، کاغذ، پول، سفته، چک، سرمایه، داروندار، آدم، شعور، شرف.

شرف و آتش‌نشان‌ها که جان بر کف “دستان پر از تاول”، زده‌اند به آتش و مانده‌اند زیر آوار. وای بر ما، وای بر ما، که نه شعله‌ی آتش که لهیب آتش بی‌رحم و رسوای بی‌فرهنگی ما، سوزد و سوزد جوانانی را که پروردیم به‌دشواری. که شهامت و شجاعت‌شان را به دریچه‌ی دوربین گوشی فشرده‌ایم. وقتی می‌خوانم، می‌بینم، می‌شنوم و قیاس می‌کنم شرور شرار شور شرم‌اور مردم عکاس و خبرنگار دور آتش را با سراندازی قلندرانه‌ی آتش‌نشانان، شرمگین، “از میان خنده‌هایم تلخ و خروش گریه‌ام ناشاد”، با “درون خسته سوزان می‌کنم فریاد”:

یکی لحظه قلندر شو، قلندر را مسخر شو،

سمندر شو، سمندر شو، در آتش رو به آسانی.

توسط .

“اپوزیسیون” کم‌شعور

دوستانی که بنده رو می‌شناسن، می‌دونن که خیلی دل در گروی دین ندارم و صحبت‌هام از سر دینداری نیستن. عاشورا برای من روز عزا نیست. روز شهادت نیست. روز دین نیست. عاشورا یه مفهومه. یه مفهوم دینی نیست حتی. یه مفهوم سیاسی و اجتماعیه. مفهوم اعتراض. مفهوم شجاعت. و مفهوم آزادگی.

داستان کوتاهه. حسین نوه‌ی محمده. برادرش خلافت رو با معاویه مصالحه کرده. معاویه می‌زنه زیر قولش و خلافت رو موروثی می‌کنه. یزید خیلی آدم درستی نیست. حسین ساکت نمی‌شینه و اعتراض می‌کنه. تهدید به قتل می‌شه. ولی از حرفش برنمی‌گرده. می‌ره مکه. دوباره تهدید به قتل می‌شه و از اونجا هم می‌اد بیرون وسط حج. کوفه‌ایها وسط راه تنها می‌گذارنش. یه ماده تبصره پیدا می‌کنن و فتوای قتلش رو می‌دن. می‌گه اگه از حرفم خوشتون نمی‌آد، من رو ول کنین برم یه جایی برای خودم زندگی کنم. ولی برای زندگی و زنده موندن قرار نیست که تن به ذلت بدم. و درنهایت می‌کشنش.

من حالم از دیندارانی که یه مفهوم متعالی اجتماعی رو به یه اتقاق دینی تحریف و تقلیل دادن – برای منافع دو روز دنیاشون –به‌هم می‌خوره. ولی بیشتر از اون حالم از هموطنان نژادگرای بی‌شعور به‌هم می‌خوره که از یه‌همچین مفهوم بزرگی، صرفاً عرب بودن حسین رو می‌فهمن. از صحنه‌ی سخیف و خفیف و حقیر و مایه‌ی خجالتی حالم به هم می‌خوره که روز عاشورا توی تورنتو اتفاق افتاده. حالم از این تجددی که این سرخ‌پوش‌های تورنتو به‌زور شیاف‌کردن توی ماتحت‌شون به‌هم می‌خوره. که نمی‌فهمن یه جامعه قانون داره و وقتی قانون به عده‌ای حق اجتماع و اظهار عقیده‌ داده، باید به‌ش احترام بذارن. هجمه‌ی بلاهت و حماقت “اپوزیسیون” کم‌شعور، کل کشیدن، ترجمه‌های داغون و ریخت و قیافه‌های عجق‌وجق روان من رو خراش داد.

توسط .

زرشک…

تصویر را من هم دیدم. مری بارت را نمی‌دانم کیست، ولی فرزاد حسنی را نیک می‌دانم. تو خسی هستی که گمان برده که کسی شده. نه زنی و نه مرد. به بهایم هم نمی‌مانی که آن‌ها خموشند و مفید و باربردار. ولی تو گویا به‌شری و گندیده و مردم‌آزار. خسی، آن سه تای دیگر نیستی. خیلی هم هوش نمی‌خواهد تشخیص فضله‌ای متعفن در اوج بدبویی.

خنگ به‌نظر نمی‌آیی. خنگ‌ها بی‌خطرند و بی‌گزند. اگر دنبال واژه برای توصیف خود می‌گردی، ابله، احمق، سخیف یا فرومایه را امتحان کن. درباره‌ات فکر نمی‌کنم. فکر مرتبت بلندی دارد. برای مرد بیچاره تاسف می‌خورم که ادبش یا سادگی‌اش یا توسری‌خور بودنش یا هرچیزی که من نمی‌فهممش، او را ملعبه‌ کرده. دوباره دقت می‌کنم به هیبتت. پخمه و نخاله به نظر نمی‌رسی. نه تو و نه یحتمل مصطفی “شریفی”. بیشتر به «آن مگس بر برگ کاه و بول خر» شبیه هستی که خود را در هیبت «مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن» می‌نگرد. از نیش‌های گشاده‌ی تماشاگرانت حالم به‌هم می‌خورد. از این بدحال می‌شوم که شاید اگر مرد بیچاره در میان تماشاگران بود، صدای کرکرش بلندتر بود برای بدبخت دیگری که الان هرهرکنان نعره‌های زرشک زرشک می‌کشد. برای استهلاک خرد و اضمحلال آزادگی ناراحتم. برای تو نه. تو اگر از خیسی بول خر رها شوی، وزوزکنان و متوهم به‌روی سرگینی خواهی نشست و داستان برایت ادامه دارد…

توسط .

آموزش مسایل جنسی در مدارس اونتاریو

مدتی هست که مطلبی باعث برآشفتگی برخی والدین غیرتمند در ولایت اونتاریو شده و تا جایی پیش رفته که عده‌ای از این والدین غیور حتی تصمیم گرفتن که بچه‌ها رو به مدرسه نفرستن. قضیه از این قراره که وزارت فخیمه‌ی آموزش و پرورش اونتاریو به این نتیجه‌ی واقعاً گهربار رسیده که در سیلابس بچه‌ها درس‌های بهداشت شخصی، سلامت روانی و آگاهی جنسی بذاره. کلی متخصص آموزش کودک، سکسولوژیست، جامعه‌شناس، روانشناس و غیره‌وذالک جمع شدت و موضوعات رو براساس سن و سال بچه‌ها طراحی کردن:

  • سال اول: اعضای بدن و بهداشت مربوطه
  • سال دوم: مراحل رشد
  • سال سوم: روابط سالم و رشد فیزیکی و احساسی، تفاوت‌های محسوس و نامحسوس بین دخترها و پسرها و احترام به این تفاوت‌ها
  • سال چهارم: بلوغ و تبعات احساسی، اجتماعی و ملزومات بهداشتی و سلامتی مربوطه
  • سال پنجم: سیستم تولیدمثل، دوره‌های ماهیانه تخمک‌گذاری، تولید اسپرم، و مسایل احساسی و بین‌فردی ناشی از بلوع
  • سال ششم: خودشناسی، تغییرات مربوط به بلوغ، روابط سالم و تصمیم‌گیری در روابط
  • سال هفتم: به تاخیرانداختن روابط جنسی، بیماری‌های مقاربتی، و شیوه‌‌های جلوگیری از ابتلا به این بیماری‌ها
  • سال هشتم: روابط جنسی، جنسیت، گرایش جنسی، پیشگیری از بارداری، روابط سالم و صمیمیت

یکی باید بگه دستمریزاد. واقعاً دستمریزاد. این مباحث باید بالاخره به بچه گفته بشه. اگه معلم یاد نده، بچه باید از پدرومادر یاد بگیره که تجربه هم نشون داده که پدرومادرها یا دوست ندارن یا دانش لازم برای ملطفت کردن بچه ندارن. تازه اگه این دوتا هم وجود داشته‌باشن، بچه‌ها خیلی روشون نمی‌شه مسایل مختلف رو به پدر یا مادر بگن. در نتیجه، آدم‌ها یا مسایل رو اشتباه یاد می‌گیرن و یا کلاً یاد نمی‌گیرن. بعد مشکل روابط بین‌فردی و اجتماعی و احساسی در بزرگسالی‌شون پیش می‌آد، در ازدواج، در کار، و در هرجا که یه جنس مخالفی ببینن.

sex_comic

من دوستی داشتم در دوران لیسانس که در سن ۲۱ سالگی بلد نبود که چطوری باید آزمایش اسپرم بده. گمان می‌کرد چون توی خواب محتلم می‌شه، در بیداری هم با تصور کردن صحنه‌های خیالی جنسی، می‌تونه ظرفش رو پر کنه. من حتی تصوری از اینکه چه صحنه‌های خیالی‌ سکسی‌ای در ذهنش بوده، ندارم. چون تا اون موقع هرگز هیچ تصویری از یک زن برهنه ندیده بود. بعد که فهمید باید چیکار کنه، عذاب وجدان داشت که داره گناه کبیره می‌‌کنه. سال‌ها بعد شنیدم که با فاحشه‌ها هم‌خوابگی داره. کسی رو می‌شناختم از دوستان دبیرستانم که اسامی اعضای جنسی مرد و زن رو برعکس بلد بود. مدرسه‌ی راهنمایی ما جولانگاه آزار جنسی بچه‌های کوچیک‌تر و ضعیف‌تر بود. کلاسی داشتیم  که از فرط بی‌بندوباری جنسی ده نفرشون اخراج شدن و بقیه ۲۰ نفر پخش شدن  توی کلاس‌های دیگه. توی مدارس ما، کار معلم‌های نادان پرورشی این بود که هرگونه مساله‌ی جنسی رو با صفاتی از قبیل آلوده، کثیف، نجس، درکف دست مو درآورنده، گمراه‌کننده، به‌جهنم‌فرستنده و باعث فرورفتن چوب نیم‌سوز در ماتحت آدم شونده، و از رحمت باری تعالی محروم‌کننده، و غیره‌وذالک، برای ما توصیف کنن و این مسایل رو تبدیل‌شون کنن به دغدغه‌های بیمارگونه در ذهن ما.

ما نسلی بودیم که با آزمایش و اشتباه یاد گرفتیم، توی کوچه و خیابون، از هم‌سن و سال‌های خودمون که شاید دو روز قبل ما کشف کرده بودن مطلب رو از یه دوست دیگه که اون هم تازه شستش خبردار شده‌بود، از عکس‌ها و فیلم‌ها، فیلم‌هایی که مخاطبش کسان دیگه‌ای بودن. حالا یه عده‌ای پیدا شدن می‌خوان کار درست انجام بدن که غیرتمندی والدین این ور دنیا گل کرده که وقتش که شد خودمون یادشون می‌دیم. زهی خیال باطل! چی رو یاد بدی؟ کی وقتش می‌شه؟ چی می‌دونی از این که بچه‌ت چی بلده و از کجا یاد گرفته؟ رها کن عزیز دل برادر. بذار یه نسل درست درمونی دربیاد که آدماش مثل آدم بزرگ بشن، مثل آدم دوست داشته‌باشن، مثل آدم جفت پیدا کنن، مثل آدم زندگی کنن.

توسط .

شیشه‌ی می در شب یلدا شکست…

همه‌ش از یه کابوس شروع شد. اون شب –یادم نیست. گمونم یکی از اون شب‌های یخبندون اواسط زمستون سال نحسی بود که– من بدترین کابوس عمرم رو دیدم:
«توی خونه‌ی پدری نشسته‌بودم که بارون شروع شد.
بارید و بارید و بارید. آب بالا اومد و بالاتر تا از سقف خونه رد شد.
من که شنا بلد نیستم، خیلی ترسیده‌بودم.
همه‌ی امیدم به سقف و در و دیوار خونه بود که جلوی سیل رو گرفته‌بودن.
ولی خیلی طول نکشید که گوشه‌ی سقف پذیرایی شروع کرد به نم‌کشیدن و اولین ترک لبخند تلخش رو زد و بلافاصله قهقه‌های مرگبار.
بعد چیزی که یادم هست هجوم وحشی سیل بود و پایین اومدن سقف خونه و من که توی آب داشتم خفه می‌شدم.»

سراسیمه از خواب پریدم، بی‌خبر از اینکه در بیداری سیل بدتری به قلب خونه‌ زده و زهراگین‌ترین ترک‌ها نیش‌هاشون رو باز کردن.

بهار که رسیدم ترک‌ها رو روی تن رنجور پدر دیدم. و آخر پاییز با پای خودم برای غرق‌شدن رفتم. شب یلدا بود:
انار دون کردیم.
هندونه بریدیم.
آجیل گذاشتیم.
لباس مرتب پوشیدیم.
دور پدر نشستیم.
عکس گرفتیم.
گفتیم و خندیدیم که دوباره دست‌کم یه لبخند ازش ببینیم.
حافظ هم باز کردیم.
ولی فال‌مون، همون فال نحسی بود که ازش می‌ترسیدم.
فال نحسی که خوابش رو پارسالش دیده بودم.
فال نحسی که روی سرم آوار شد، من رو غرق کرد و نفسم رو برید:

آن یار کز او خانه‌ی ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این‌شهر به‌بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک، شیوه او پرده‌دری بود

منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شیوه‌ی صاحب‌نظری بود

از چنگ منش اختر بدمهر به‌در برد
آری چه کنم، دولت دور قمری بود

عذری بنه ای‌دل که تو درویشی و او را
در مملکت حسن سر تاجوری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به‌سر رفت
باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه‌گری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به‌حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود

تاویل فال به یک‌ماه نکشید. پدر رفت و من موندم و یلداهایی که دیگه مبارک نیستن، عکس‌هایی که جرات نگاه کردن‌شون رو ندارم، و سه نسخه حافظی که توی خونه دارم ولی دیگه بازشون نمی‌کنم…

توسط .