بایگانی دسته: من و غربت

ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم

Dad

ورد زبونش این بود که پسرم برو به کار و زندگیت برس. خیلی نشون نمی‌داد دل‌تنگی‌هاش رو که مبادا دستم و دلم بلرزه. دلم قرص بود و پشتم گرم. نگذاشت نگران رفتن و پریدن و تنها موندنشون باشم. پروبال‌م رو نچید. وایستاد تا ببینه چقدر دورتر می‌تونم برم. هر دفعه هم که برگشتم و نگاهش کردم، دیدم داره دست تکون می‌ده و تاییدم می‌کنه. یار شاطر بود.

اولین و تنها باری که دلتنگی‌ش رو دیدم بهار همون سال نحسی بود که زمستون‌ش خبر بیماری رو به‌ش دادن. بعد دوسال و نیم برگشتم برای نوروز. دوست‌ها سازهاشون رو آورده‌بودن. زدیم و خوندیم. یکی «داشلی قالا» درخواست داد و ساز و بعد آواز:

داغلارا چم دوشنده، بولبوله غم دوشنده
(وقتی که کوه رو مه می‌گیره و دل بلبل رو غم)

روحیــــم بدنده اوینار، یادیما سن دوشنده
(یاد تو روحم رو در بدنم به رقص می‌آره)

قیزیل گول اؤلمایایدی، سارالیب سؤلمایایدی
(کاش گل سرخ نبود که پژمرده بشه)

بیر آیریلیـــق بیر اؤلوم، هئچ بیـری اؤلمایایدی
(کاش دوچیز هرگز نبود: جدایی و مرگ)

‌به اینجا که رسید، چشم‌هاش شفاف شد و از اتاق زد بیرون. نرفتم دنبالش که ناراحت نشه که احیاناً باعث نگرانی من شده‌باشه.
دل تنگی مخرب من زمستون اون سال شروع شد. قبل اینکه بفهمم که بارش رو داره می‌بنده. با «چرا رفتی؟» بی‌قرار شدم. قرار نداشتم دوباره بشنومش. وقتی رفت و پرکشید، کولی‌وار با «رفت آن‌سوار» دلم رو خالی می‌کردم. رفتن و پرواز کردن شد اندوه مشترک همه‌ی ترانه‌ها. نمی‌دونم که داوطلبانه می‌رفتم زیر آوارشون یا اون‌ها روی سرم خراب می‌شدن. دوست داشتم که دنیا بایسته و من از اول به‌دنیا بیام و سی‌وپنج سالی که داشتمش رو دوباره تجربه کنم. اثرات «My Least Favorite Life» بود که تا همین اواخر تا وسطش نمی‌تونستم گوش بدم. من بار خاطر شدم براش. اون پروبالش رو به‌من داد. من غل‌وزنجیرم رو طولانی و بعداز رفتنش به‌پاش بستم. شاید هم به دل خودم.

دو سال و نیمی داره می‌گذره. آهنگ زندگیم داره عوض می‌شه کم کم. از همون آهنگ‌هایی که یادم داد زندگی باید داشته باشه. ترانه‌های دیگه‌ای دارن یواش یواش من رو پیدا می‌کنن. دیروز که داشتم کار می‌کردم و پس‌زمینه موسیقی پخش می‌شد، که این گوشم رو پر کرد:

دردا دردا دردا
فریادا یادا یادآور
دردا دردا دردا
درمانا مانا ماناگر…

…همه پیکر من ره بندش...

سر من مست جمالت دل من دام خیالت
گهر دیده نثار کف دریای تو دارد

گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد

 در سابقه‌ام یار عیان است…

دلم که براش تنگ می‌شه دیگه با عکسش خلوت نمی‌کنم. توی آینه باهاش حرف می‌زنم. یا با دوربین جلویی موبایلم. خیلی شبیه هستیم. دقیقاً مثل اینه که دارم باهاش وقتی من تازه به‌دنیا اومده بودم حرف می‌زنم. نه! واقعاً مثل اون نیست. دقیقاً خود همونه. دوباره دوستمه و مرشدمه. این بار ولی جوون‌تر، شیطون‌تر و بی‌پرواتر. مثل اون‌موقع‌هاش که مادر تعریف می‌کنه. همون چیزیه که آرزوش رو داشتم. آرزوش رو داشت. یکی شدیم. دیگه نه جدایی معنی داره و نه مرگ. نمی‌دونم تا کی قراره باهم باشیم. این رو می‌دونم که این دفعه تا آخرش.

توسط .

جناب خان و آقوی همساده در هتل فیتیله‌ای

fitile

من جداً دوست نداشتم وارد این بحث بشم، ولی تداوم این قضیه روی شبکه‌های اجتماعی وسوسه‌ام کرد و من هم که خیلی اراده‌ای در قبال نوشتن ندارم، نشستم برای نوشتن. ازنظر من تعمدی در کار عموها نبوده، ولی خیلی بلاهت و حماقت بود توی این آیتم برنامه‌ی فیتیله. به‌نظر داشتن به‌جدایی‌طلب‌های آذربایجان (که احتمالاً بیشتر از ۳% الی ۴% جامعه‌ی آذربایجان نیستن) کلفت بار می‌کردن ولی به کل ترک‌ها توهین کردن. البته عکس‌العمل هم‌وطنان ترک رو هم در مسایل اجتماعی در طی دهه‌ی اخیر خیلی تایید نمی‌کنم. ولی اون یه داستان دیگه‌ست. در این قبیل اتفاقات جامعه دو دسته می‌شن یه عده فحش می‌کشن به داروندار اونایی که بعد یه عمر زحمت یه خبطی کردن، یه عده هم جوری رفتار می‌کنن که یعنی حالا چیزی نشده، چرا انقدر کم‌ظرفیت هستین و از این دست توجیه‌ها. بدون توهین به کسی، باید بگم، توجیه‌هایی که می‌شه از خود آیتم برنامه‌ی فیتیله حال‌به‌هم‌زن‌تره. مقایسه‌ی جناب‌خان و آقوی همساده با این داستان کاملاً قیاس‌مع‌الفارقی هست. اگر به جک‌های قومیتی نگاه کنیم، خصوصیت‌های متفاوتی با بار معنایی متفاوت به اقوام مختلف نسبت داده می‌شه. این بار معنایی خصوصیت نسبت‌داده‌شده از یک طرف و تفاوت مفهومی خصوصیت نسبت‌داده‌شده با خصوصیت واقعی‌ای که اون دارند از طرف دیگه، باعث تغییر کارکرد طنز به هجو و حتی هزل بی‌مایه می‌شه. باهم یه تست پنج‌گزینه‌ای بزنیم.

سوال)    کدوم ناسزا از بقیه بار توهینی بیشتری داره؟ کدوم رو به‌تون بگن بیشتر ناراحت یا عصبانی می‌شین؟

الف)       خالی‌بند و گنده‌گوز

ب)        تنبل و تن‌پرور

ج)         خسیس و ناخن‌خشک

د)         بی‌شعور و ابله

ه)         هرزه و بی‌ناموس

حالا بگذاریم این ناسزاها رو کنار اقوام. شاید برای جنوبی‌ها این خالی‌بندی بامزه باشه. شاید برای اصفهانی‌ها خست خصیصه‌ی خیلی اهانت‌آمیزی نباشه چون آدم‌های مقتصدی هستن، شاید شیرازی‌ها تنبلی رو به اهل دل بودن و زندگی در لحظه تفسیر کنن و بخندن. ولی در مورد ترک‌ها و رشتی‌ها اینطوری نیست. ترک‌ها و رشتی‌ها از خودشون تصوری کاملاً متفاوتی دارن. حتی در مورد ویژگی‌های ناپسند رفتاریشون.

ترک‌ها مشخصه‌ی بارزشون غیرتمندی بوده. از تیکه‌ی بدش یعنی غیرت مذهبی که “زن روسریت رو درست کن” (که خوشبختانه خیلی کمتر شده) تا تیکه‌ی خوبش غیرت اجتماعی که مشروطه بیارن، که انقلاب کنن، که از مرزهایی که خیلی دورتر از خودشونه دفاع کنن (که متاسفانه اون هم خیلی کمتر شده). ولی تکلم به‌زبان متفاوت و درک کمتر از مفاهیم اون زبان خصوصیت همه‌ی ماست. حالا این آدم ممکنه آلن ایر باشه از امریکا که فارسی حرف می‌زنه یا مصطفی چراغی باشه از روستای گرادیل (Goradil) از توابع استان اردبیل. این مشکل همه‌ی جاهایی که مهاجرت وجود داره، هست. بسته به‌شعور مخاطب، رفتارهای متفاوتی دیده‌می‌شه. خوشبختانه من به‌علت اینکه فارسی رو بدون لهجه یا با لهجه‌ی غیرقابل سمع با گوش غیرمسلح حرف می‌زدم، این رفتارها رو در تهران درک نکردم. ولی اینجا که انگلیسی‌م لهجه‌ی شدیدی داره، متوجه سختی لهجه‌داران در تهران شدم. اینجا بعضی‌های باشعور وقتی با آدم حرف می‌زنن، آدم رو تحسین می‌کنن که چقدر زبان غیرمادریت رو خوب حرف می‌زنی. و بعضی‌های بی‌شعور یه جور آدم رو نگاه می‌کنن که یعنی چقدر کودنی تو. این انتقال حس کودن بودن اذیت می‌کنه آدم رو. آسیب می‌زنه. اعتمادبه‌نفس آدم رو نشانه می‌ره. مثل انتقال حس تنبل بودن یا خسیس بودن یا لاف‌زن بودن نیست.

رشتی‌ها هم همینطور. گیلانی‌ها ویژگی بارزشون پیشرو بودن فرهنگیه، به‌ویژه در مورد روابط اجتماعی. آدم‌های مترقی‌تری هستن در این زمینه. حالا بیایم این ویژگی رشتی‌ها رو در تلوزیون ملی به بی‌ناموسی مردهاشون و بی‌عفتی زن‌هاشون تعبیر کنیم، مسلماً باعث اعتراض شدید در بین گیلانی‌ها می‌شه. مگه رییس دولت دهم با وقاحت آشکار این کار رو نکرد؟ چقدر اعتراض شد توی گیلان؟

من از بی‌مایگی برنامه بیشتر ناراحت شدم تا از توهینش. از اینکه یه پیام خیلی خوب رو به بدترین و زشت‌ترین و زننده‌ترین شکلی که می‌تونست برای مخاطبی که قراره ادب و تربیت یاد بگیره ارائه کرد. پیام واضح بود. یه‌عده جدایی طلبن که با اینکه در بهترین منطقه‌ی ایران هستن و از منابع خوبی برخوردارن، به‌خاطر کج‌فهمی خودشون می‌خوان بکنن و برن. به‌خاطر گندی که خودشون به دریاچه ارومیه زدن بقیه رو ملامت می‌کنن. حالا لزومی نداشت از مثال مسواک با فرچه مستراح استفاده کنه. اگر استفاده کرد لازم نبود لهجه ترکی داشته باشه. یه بخشی از پیام رو باید گذاشت برعهده‌ی بیننده که بفهمه. یا حتی اشکالی پیش نمی‌آد که مخاطب کودک نفهمه (که نفهمید هم) که منظور جدایی‌طلب‌های آذربایجان هستن. فقط این رو بدونه که حتماً در زندگی قبل از درگیری با دیگران نگاه به درون خودمون بکنیم. شاید مشکل از ماست. این خیلی پیام قشنگی بود. که سیستم‌ها و معضلات درونزا هستن. مشکل از درونه. فرافکنی نکنیم. ولی اجرا بدترین اجرایی بود که من تا به حال دیدم.

در نقد جامعه و برای پوشوندن بی‌مایگی طنز وارد مغالطه‌گویی نشیم که چرا شیرازی‌ها به آقوی همساده اعتراض نمی‌کنن ولی ترک‌ها در واکنش به نمایش حماقتی که در مسواک زدن با فرچه‌ی دستشویی جلوه می‌کنه، می‌ریزن توی خیابون. طنز کارکردش باید اصلاح جامعه باشه. بیاین با ترکا شوخی بدغیرتی‌بودن بکنین. من به‌ضرس قاطع می‌گم که کسی نخواهد ریخت توی خیابون. خیلی هم مفیده و باعث می‌شه این خصیصه‌ی زشت رو درست کنن. چون دست‌کم سه‌چهارم از جامعه‌ی آذربایجان خواهد گفت: “راست می‌گه دیگه.” ولی وقتی احمقانه شوخی حماقت می‌کنین، نه تنها صحت نداره و زخم می‌زنه عوض مرهم، که به‌همین علت همه‌ی جامعه به‌شون برمی‌خوره. و همینی می‌شه که می‌بینین.

توسط .

خاطره‌های مفقوده یا مسروقه

امروز اتفاق عجیبی افتاد. یک‌مرتبه یاد دوستی از دوره‌ی کارشناسی افتادم. اسم مرضیه خیلی ناگهانی به‌ذهنم اومد. هیچ اطلاعی ندارم که کجا هست و چه می‌کنه. یادم هست که پرانرژی بود. زیبا بود و باهوش و شوخ و سرزنده. اصلاً نمی‌دونم کجا هست. ازدواج کرده؟ بچه داره؟ یا کارش چیه؟ توی شبکه‌های اجتماعی پیداش نکردم. توی گوگل دنبال اسمش گشتم. فقط یه لینک: ایران‌کنکور. و تنها اطلاعاتی که توش بود سال تولد و سال قبولی در کنکور: ۱۳۷۷٫

واقعاً هفده سال گذشته از روزی که سوار اتوبوس شدم و راهی تهران برای ثبت‌نام در دانشگاه علم و صنعت؟ همیشه به‌م می‌گفتن که آدم بهترین دوستان زندگیش رو در دوره‌ی لیسانس پیدا می‌کنه. چرا این اتفاق برای من نیفتاد؟ چرا من بهترین دوستانم از دوره‌ی کارشناسی ارشد برام موندن؟ چی شد که ورودی‌های ۷۷ کامپیوتر علم و صنعت انقدر از هم دور افتادن؟ شاید هم من از بقیه دور افتادم و قیاس به‌نفس می‌کنم.

IUST

دوستانم با هم‌کلاسی‌های دوره‌ی لیسانس‌شون گروه‌های وایبر و تلگرام و غیره راه انداختن. شبکه دارن. از حال هم خبر دارن. به‌هم کمک می‌کنن. و من از بچه‌ها هر از چند با آزاده (عبدالرزاقی) و زیر پست‌های هم شاید صحبتی بکنیم. سالی یک‌بار به کسانی که در فیس‌بوکم هستن، تولدشون رو تبریک می‌گم و اگر کسی اتفاق خوب یا بدی براش افتاده تبریک و یا تسلیت می‌فرستم. از دوره‌ی لیسانس برای من همین مونده. علم و صنعت (یا شاید فضای حاکم بر ۷۷ و یا حتی خود من) چهارپنج سال خاطره رو از من دزدید. و من بعضاً مثل خل‌وچل‌ها دنبال خاطراتم می‌گردم.

وحید (کلاه‌دوزان) رو در فیسبوک دارم. کرک و پرش ریخته. (مثل خود من). ازدواج کرده و آخرین خبر این بود که برای یه موسسه‌ی مالی کار می‌ کرد. از حسین (امینایی) خبری ندارم. از رضا (بنی‌علی)، هدی (جلال کمالی) و خانم کردستانی و اون‌یکی دوست‌شون که اسم‌ش یادم نیست ولی فامیلیش با ف شروع می‌شد و ما گروه سه‌نفره‌شون رو به JFK می‌شناختیم، از دوستان تبریزی‌ام: کمال (جدیدی اول) و مهدی (زعفرانی)  و هم‌اتاقی‌های سال اولم در خوابگاه حکیمیه: حسین (سهند) و امیر (دربندی) بی‌خبرم. سعید (ارکان‌زاده‌ی یزدی) رو می‌دونم شرق کار می‌کرد. الان نمی‌دونم چی‌کار می‌کنه. فرشید (آذروش) رو اصلاً نمی‌دونم کجاست. مفقودالاثره. زهرا (قیاسی) رو می‌دونم زده توی کار هنر و یه انتشاراتی داره. چند روز پیش هم ازدواج کرد. پانته‌آ (کریمی) باید دوبی باشه ولی باز اطلاعی ندارم که چیکار می‌کنه.  نوید (حامد عظیمی) ظاهراً گوگل کار می‌کنه (منبع لینکیدین). غزال (انوار) دوتا بچه داره. توی فیسبوک دنیا اومدن هر دو رو تبریک گفتم. چندوقت پیش هم تولد خودش بود. اون رو هم تبریک گفتم. ویدا (پورقربان) رو که رد و اثری ندارم ازش. مهرناز (امین آقایی) رفت دنبال جامعه‌شناسی. انگار دکتری گرفته و داره تدریس می‌کنه. از حسین (محتشم) سراغی ندارم. از سعید (شهبازی)، محمد (صلاح اصفهانی)، رسول (نجف‌پور)، ابوالفضل (محیطی)، یه دوست خیلی خیلی خوب میاندوآبی که الان هرکاری می‌کنم اسمش یادم نمی‌آد، اطلاعی ندارم. از مصطفی (کیان‌پور) هیچ‌چی نمی‌دونم. فقط می‌دونم برادرش مهدی اینجا تورنتوه. نیما (گوگل) امریکاست و برای شرکت‌های درست حسابی کار می‌کنه.  تازگی‌ها فامیل هم شدیم باهاشJ. سورنا (مکری)، محسن (طلایی)، رضا (ذاکری‌نسب)، امین (فرجیان)، آزیتا (فرجی)، مریم (مقدم) و  بقیه‌ای که حتی اسم‌هاشون دیگه یادم رفته، چیزی نمی‌دونم. من دنبال چهار-پنج سال خاطره‌هام هستم. ولی ظاهراً یه جایی کنار آبخوری پشت ساختمون قدیمی دانشکده جاشون گذاشتم…

توسط .

عادات ما و عواقب‌شان

همیلتون که بودیم، شیر آب سرد حمام برعکس باز و بسته می‌شد. پنج سال، برنامه‌ها داشتیم ما با این شیر آب سرد. تا عادت کنیم که آب سرد به‌سمت برعکس باز و بسته می‌شه، بارها و بارها زیر دوش دچار سوختگی درجات پایین از نواحی مختلف شدیم. بالاخره بعد ماه‌ها، ما عادت کردیم که: «بله این شیر این‌وری‌ـه». در بلاد کفر برعکس مملکت خودمون، شیر آب برای طهارت پس از رفع قضای حاجت تعبیه نشده و اغلب از آفتابه و آبریق برای این منظور استفاده می‌شه و از نزدیک‌ترین شیرآب برای پرکردن آفتابه. مهمان‌های گرامی هم این قضیه شیر آب ما رو نمی‌دونستن و در چالش برای باز کردن آب سرد، موفق شده‌بودند پیچ شیر رو هرز کنن. هربار من مجبور بودم که پیچ رو سفت کنم. ولی مهمان بعدی، با اندک فشاری، از خجالت‌مون در می‌اومد. القصه، تنی از دوستان، دو سه مورد، به شیر آب سرد هرز خورده و بالاجبار ماتحت مبارک رو با آب داغ شسته بودند.

یه‌هفته‌ای هست که جوال‌وپلاس رو از همیلتون جمع کردیم و ساکن تورنتو شدیم. حالا این شیر آب سرد باز برای ما شده داستان. این یکی درست باز می‌شه‌ها، ولی عادت ما به‌عکس این‌جهت بوده. یه دوسه ماهی باید زیر دوش باید دچار سوختگی‌های مجدد بشیم تا یاد بگیریم که این شیر آب سرد درست کار می‌کنه و مغز ما پنج سال به شیر اشتباه عادت کرده. البته، خدا رو شکر، دیگه مهمان‌های گرامی قرار نیست از دستشویی که می‌آن بیرون، از سوختگی باسن و غیره و ذالک، مجبور باشن گشاد گشاد راه برن و مایه‌ی تفرج بقیه‌ی مهمان‌ها و خجالت میزبان بشن.

نُرم‌های اجتماعی‌ای هم که ما با‌هاشون بزرگ می‌شیم یا شدیم، مثل همون شیر آب سرد منزل همیلتون ماست. با کلی بدبختی، درد و رنج و اعصاب‌خُوردی، به یه سری ارزش‌های اشتباه عادت می‌کنیم. یادشون می‌گیریم. برای خودمون ملکه می‌کنیم و بالاخره باهاشون کنار می‌آییم و زندگی می‌کنیم. بقیه رو هم خواسته یا ناخواسته عذاب می‌دیم. ولی چه می‌شه کرد؟ همینه دیگه. همینه که هست. بعد می‌گذارنمون توی شرایطی که درست و حساب‌شده طراحی شده. توی این شرایط جدید، بقیه بد به‌مون نگاه می‌کنن. انگار که از ده‌کوره اومدیم. عادت‌های نادرست قبلی باعث می‌شه در شرایط درست رفتار نامناسب از ما سربزنه. این رفتارها بیشتر باعث ناراحتی خودمون می‌شه، باعث درد و تألم مجدد می‌شه و باز طول می‌کشه تا به شرایط و نُرم‌های درست عادت کنیم و زندگی رو ادامه بدیم.

مثل من تنبلی نکنین. اگه قراره پنج سال توی یه خونه زندگی کنین و شیر آب سرد حموم برعکس کار می‌کنه، زودتر عوضش کنین تا اون شما رو عوض نکرده…

توسط .

سفرنامه‌ی حلی‌الوقص بخش دوم

برای قرائت بخش اول این سفرنامه برروی این اتصال طقطقه بفرمایید…

شارع بحرسفلا

شارع بحرسفلا

عصر یوم السبت را به گشت‌وگدار در شارع بحرسفلا۱۳ گذراندیم که گویا یگانه جایگاه تفرج ملت حلیه‌الوقص است: دام‌الغلغله و تا پاسی از شب از ایاب و ذهاب مملو. آنچه ما رویت کردیم، معدل ثقل مردمان حلی‌الوقص بر معدل ثقل مردمان همیل‌آباد و طوراٍطو می‌چربید. تحلیل مهندسی بنده و عیال این بود که شاید علت العللش اقلیم بارد حلی‌الوقص باشد و حاجت مردمانش به چربیِ مضاعف جهت محافظت از برودت بلد. مشاهدت دیگری که داشتیم تعدد نسوان حامله بود در شوارع. باز تحلیل مهندسی فرمودیم که این مورد هم علتش اقلیم بارد حلی‌الوقص است و آنکه در موسم شتاء تفریحی در بلد نباشد و ملت جهت سرگرمی و پرکردن اوقات فراغت روی به‌ مهرورزی آورند و در موارد اتمام ادوات تحدید نسل، و به‌همان علت اقلیم بارد، سوز و سرما و ایام قصیر، مزاج خارج‌شدن از خانه و ابتیاع آن ادوات نباشد.

عصر یوم الإثنین، ۱۴ ماه حزیران (یونیو)، قصد رجعت به همیل‌آباد داشتیم و در فکر وسیله‌ی ذهاب از دارالمسافر به مطار. ثمن سیر بالسیاره‌الاجره۱۴ ۷۵دولار بود و زمان وصل ۴۰ دقیقه. گفتیم مرکبی کرایه کنیم از کاروانسرای عنترپرویز۱۵ مجاور دارالمسافر و مرکب را در مطار مرجوع نماییم که ثمن آن هم کلهم فی‌المجموع کمتر از ثمن سیاره‌الاجره نمی‌شد. تفحصی در نظام حمل‌ونقل عمومی کردیم و دیدیم که از شارع ورای دارالمسافر اوطاباوصی۱۶ هست که به ۵۰ دقیقه و ۵ دولار طی مسیر می‌کند. گفتیم چه کاریست که سالکان گفته‌اند ۱۰ دقیقه آنقدر نیست در او ۷۰ دولار ضایع مگردان. اطراف ظهر، باروبنه به متصدی دارالمسافر سپردیم تا پس از تناول طعام ظهر تحویلشان گرفته با اطاباوص به مطار برویم. برای طعام ظهر به‌ضیافت عبدالرحمان‌خان خاخور اسلام‌آبادی (از متکلِّمان ممالک پاکستان است و متعلَّمان مکتب‌خانه‌ی مریم قدیس۱۷ در بلد حلی‌الوقص که در مکتب التجارت دیقورات۱۸ همیل‌آباد تلمُّذ امورالمالیه نموده) و اهل بیتش، فوزیه خاتون، دعوت بودیم، در مطبخی ترکی. پس از تناول ناهار، عبدالرحمان‌خان تعارفی کردند که منزل در جوار مطار ابتیاع نموده‌اند و مسیرشان هم به‌همان سمت است و اینکه بنده و عیال را تا مطار می‌رساند. شکری گفتیم عبدالرحمان‌خان و اهل بیتش را و همراه ایشان سه‌ساعتی عاجل‌تر به مطار حلی‌الوقص آمدیم و مرا فرصتی پدید آمد که شرح سفر تا بدین مرحله را برایتان کتابت کنم.

به طیاره‌ی وست‌جت درآمدیم. جلوس کرده‌بودیم و فیلمی تماشا می‌نمودیم که مضیفه‌ی طیّاره۱۹ با مرتفِع‌الصوت طلب طبیب کرد که مسافری را مرضی است و محتاج حکیم. قائدالطایر۲۰ را هم مطلع نمودنده‌بودند و او هم غاز طیاره را گرفت و ربع ساعتی عاجل‌تر طیاره را در خاک پاک همیل‌آباد فرونشاند. آمبالانص۲۱ و برآن‌قارت۲۲ آوردند و مسافر سقیم را برداشته و بردند. ما نیز بعد ایشان طیاره را ترک گفتیم. هوای همیل‌آباد چون به مشام‌مان رسید گویی از مجمر دل آه اویس قرنی به محمد نفس حضرت رحمان آرد. جانی دوباره در کالبدمان دمیده شد و سوار بر اوطاباوص عشرون شدیم و یکراست در محطه‌ی الیحیی فی البازار الحشیش۲۳ پیاده شده از شارع صیّاد۲۴ مسرور و محظوظ به سمت منزل روانه گشتیم که انبیا گفته‌اند و اولیا نیز تصدیق کرده‌اند که: الدار، الدار الحلو۲۵.

هامش: قرقی را از شفاخانه‌ی چرخ زرین مرخص کردیم. بسیار سرحال و قبراق است الحمدا…

توضیحات

۱۳- Lower Water Street
۱۴- Taxi
۱۵- Enterprise Rent A Car
۱۶- Autobus
۱۷- St.Mary University
۱۸- Degroote School of Business
۱۹- Flight attendant
۲۰- Captain
۲۱- Ambulance
۲۲- Brancard
۲۳- John at Hay Market stop
۲۴- Hunter Street
۲۵- Home, Sweet Home!

توسط .

سفرنامه‌ی حلی‌الوقص بخش اول

سنتی حسنه بر این وب‌نبشت‌گاه گذارده‌ایم و مصممیم که هر فردوس‌برین و هر جهنم‌درّه‌ای که رحلت ببریم، درباره‌اش خطی چند بنگاریم جهت انبساط خاطر اصحاب. دو سه شرح‌الرحله به یاران مدیون هستیم که در فرصت مغتنم کتابتش را دست خواهیم گرفت.

و اما بعد، این مقال شرح رحلت بنده و عیال به بلد حَلی‌الوَقص۳ است در ولایت نُفای‌العِصقاشیَه۴، جهت شرکت در مجمع العلوم الاداریه الکَنَدَه۱ یا بالاختصار اِیسَک۲. متورخان و علمای لغت را عقیده براین است که نخست اهالی این ولایت از ممالک اسقاط‌لند۵ بدین مکان هجرت نموده‌بودند و از همان جهت نام نُفای‌العصقاشیه را برگزیده‌اند که در لغت لاتین معنایش اسقاط‌لند جدید است. بیرق‌شان هم همان بیرق اسقاط‌لند است باَلوان المعکوس (صلیب آن‌دوروی قدیس۶ ازرق‌فام بر قماشی ابیض)  و اندرمیانش آن اسد اسقاطیش.

بیرق ولایت نُفایه‌العِصقاشیَه

القصه. قرقی، مرکب مشهورمان را برای مختصری دوا-درمان و معالجات خفیفه در مریض‌خانه‌ی چرخ زرین۷ نزد جناب استاد آقارضا شوشتری در محله‌ی اصغربارو۸ خوابانده بودیم و از حاج سعید شکرساز اصل تبریزی خواهش کردیم که ما را تا مطار همیل‌آباد برساند که ایشان هم قبول زحمت فرمودند. قاریان محترم، اجازت بفرمایید که از همین منبر مراتب تشکرات مجدد را بر ایشان ارسال نمایم: «مراتب تشکرات مجدد!»

اخبار عاجل: فی‌الحال، بعد از ۴-۵ ساعت مَطَر الکثیر الکبیر المستمر، آفتابی مختصر برآمده. رخصت می‌طلبم که لختی از محضرتان مرخص و از دارلمسافر خارج شده هوایی تناول کنم و یحتمل چند تصویری ثبت نمایم تحفه‌ی یاران. برخواهم‌گشت. حتماً.

[بعد از لختی]

Halifax

علی‌الحساب این تصویر را داشته باشید تا بعدها از خجالت‌تان خارج شوم.

این کنّا؟ فی‌المطار الهمیل‌آباد…

سوار بر طیاره‌ی وست‌جت شدیم و ساعت‌و‌نیمی بعد در مطار حَلی‌الوَقص جلوس نمودیم. به دارلمسافر دِلطاحلی‌الوقص۹ درآمدیم که مجاور است به اوقیانوس اطلس شمالی. از روزنه‌ی حجره‌ی ما چنان که در زاویه‌ای منفرجه جلوس می‌نمودیم، منظره‌ای زیبا از اوقیانوس قابل رویت بود. پس از لختی آسایش، جهت عشاء و به‌سفارش یکی از اصحاب رهسپار غرفه‌ی نیش۱۰ شدیم که گفته‌اند از ۴ تا ۶ عصر ماالشعیر و طعام به‌نیم‌بها دهد و آن را ساعت سرور۱۱ نام نهاده‌اند. ربع ساعتی از ۵ نگذشته رسیدیم، غلغله‌ای بود که لاتقول و لاتسأل. امت دائماً در صحنه گویی غراء به باسن مالیده‌باشند، چونان به کرسیان الصاق گشته‌بودند که تکان از تکان خوردنشان تا ساعت ۶، بس بعید می‌مانست. طاقتمان طاق شد و نوش نیش را به نشستگان توش بخشیدیم و جانب طریق حدیقه‌الربیع۱۲ را پیش گرفتیم تا به بیت‌السوشی‌ای فخیم درآمدیم یامی‌یام و نامی‌نام. یعنی لذیذ بود و اسمش سوشی نامی رویال.

شب را خفتیم و سحرگاه یوم السبت، عیال به جلسه‌ای از مجمع رفت و بنده هم نشستم تا نخستین بخش این سفرنامه را تقدیم حضور انور قاریان محترم این وب‌نبشتگاه نمایم.

توضیحات:

۱- Administrative Science Association Canada
۲- ASAC
۳- Halifax
۴- Nova Scotia
۵- Scotland
۶- St. Androw’s Cross
۷- Golden Wheel
۸- Scarbrough
۹- Delta Halifax
۱۰- Niche Lounge
۱۱- Happy Hour
۱۲- Spring Garden Road

برای قرائت بخش دوم این سفرنامه برروی این اتصال طقطقه بفرمایید…

توسط .

بازهم این کوزه‌گر دهر…

 

توی شمص‌تامین آشنا شدم باهاش. از سال بالایی‌های MBA شریف بود. از اونایی که قبل ورود ما رفته‌بود. در مورد کاردرست بودنش خیلی توی شمص صحبت می‌شد. برای همین قبل اینکه ببینمش، اسمش رو بارها شنیده بودم. خیلی هم برام اسم جالبی بود: هادی کوزه‌چی. معرفی که کرد خودش رو به‌ش گفتم چرا اسمش برام جالبه: «[اسمش رو تکرار کردم] هادی کوزه‌چی. پس پاتِری. اسم کوچیکتم که شبیه هست. هادی کوزه‌چی- هادی پاتر- هری پاتر.» خندید و دست دادیم و دوست شدیم.

مرتب می‌اومد شمص. کار مالی می‌کرد و واقعاً در کارش خبره بود. استراتژیست و تحلیلگر بازار مسکن بود. یادم هست که وقتی توی کنفرانس تحلیل تاثیرگذارترین تحولات اقتصادی سال ۹۳ اسم و عکسش رو کنار مسعود نیلی و اکبر ترکان و حسین عبده تبریزی دیدم، کلی به خودم بالیدم که رفیق ما کنار چه غول‌هایی نشسته داره حرف می‌زنه. یادم نمی‌ره که پوستر کنفرانس رو روی فیس‌بوکش گذاشته بود و نوشته بود: «متوسط سنی رو سنگین آوردم پایین :)»

خبر بد رو امروز صبح از همین فیس‌بوک گرفتم. کسی نوشته‌بود: «دوست به‌یار پیوست» و زیرش عکس خندانی از هادی با نوار سیاه گوشه تصویر. کامنت‌ها رو خوندم به امید اینکه یکی داره شوخی پشت‌وانتی می‌کنه. همه در بهت و حیرت می‌پرسیدن که «این جدیه؟ بگین که کسی داره شوخی می‌کنه.» مثلاً یکی فکر می‌کرد هادی ازدواج کرده و از این شوخی‌هاییه که بعضی می‌کنن با داماد پای سفره‌ی عقد که خدا رحمتش کنه و از این حرفا. ولی ظاهراً جدی بود. زنگ زدم به محمد فرجود و محمد تایید کرد خبر رو. ظاهراً هادی یک سالی بوده که با بیماری دست‌وپنجه نرم می‌کرده ولی بالاخره بدنش توان مقاومت رو از دست داده.

خبر نحسی بود و اتفاق ناگواری. هادی آینده‌ی روشنی داشت. هادی می‌تونست خیلی برای جامعه تاثیرگذار باشه. هادی باهوش بود و باهمیت. هادی گرم بود و صمیمی. هادی دوست خوبی بود. از اون دوستایی که آدم رو به‌سمت بهتر بودن می‌برن. یادش گرامی…

درکارگه کوزه‌گری بودم دوش
دیدم دوهزار کوزه گویای خموش
هریک به‌زبان حال با من می‌گفت
کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه‌فروش

 

 

 

توسط .

پای منبر کیشیش جماعت هم نشستیم بالاخره

دیروز به‌دعوت یکی از دوستان بسیار عزیز، برای درک محضر عیسی علیه‌السلام از دیدگاه پیروان آن حضرت، به یه کیلیسای خودمونی (Community Church) توی برلینگتون رفتیم. ساعت ده رسیدیم ولی ظاهراً قرار بوده برنامه ساعت یازده شروع بشه. ما هم نشستیم که یه قهوه‌ای، چایی‌ای، چیزی بزنیم و بعد بریم داخل. چندتایی از جماعت کیلیسا اومدن و خوش‌وبشی کردن و کمی از ما پرسیدن و کمی درمورد خودشون گفتن و غیره و ذالک. کلاً مردمان بسیار دوست‌داشتنی‌ای هستن. خیلی گرم و اجتماعی. خیلی صاف و مهربون. آدم از مصاحبت‌شون لذت می‌بره کلاً. همه هم یا حامله هستن یا قراره حامله بشن و یا بچه‌های قدونیم‌قد دارن.

ساعت یازده شد و ما (که ده-دوازده نفری بودیم) رو با عزت و احترام بردن داخل سالن و یه ردیف رو به ما دادن که بشینیم. برنامه شروع شد. گروه موسیقی‌شون یه چندتا ترانه‌ی مذهبی اجرا کردن. انصافاً صدای خانومی که می‌خوند خوب بود و در کل برنامه متفاوت از چیزی که انتظارش می‌رفت شروع شد. در ادامه دوتا کیشیش صحبت کردن اولی کمی در مورد کیلیسا گفت و برنامه‌هاش ومثلاً اینکه (مثل ما که توی دبستان شعار هفته داشتیم؟) اینا آیه‌ی هفته (verse of the week) دارن. دومیه که یه خانوم میانسالی هم بود اومد بالای منبر. از اینجا بود که قسمت خوب و فان برنامه شروع شد. اول که ما رو دعوت کرد در راه خدا به فقرا کمک کنیم و خدا حسابداری بلده و عوضش رو به‌مون می‌ده.

در ادامه، ایشون حکایتی برای جمع خوندن از کتاب جان (یحیی خودمون) سوره‌ی چهارم آیات چهار تا بیست‌وشش و بعد تفسیرش کردن. من حکایت رو با فونت ساده، تفسیر ایشون رو با فونت ایتالیک (کج) و تعبیر خودم رو با فونت بولد (کلفت) یه‌جا می‌آرم:

«عیسی با زن سامری حرف می‌زند.»

عیسی در راه یهودیه (Judea) به جلیلیه (Galilee) مجبور می‌شه از یه شهری رد بشه به‌نام سیچار (Sychar).
برای شما که از جغرافیای اون منطقه مطلع نیستین باید بگم که دو راه وجود داره که از سیچار رد بشی: ۱- از وسط شهر. ۲- شهر رو دور بزنی. ولی عیسی مجبور بوده از وسط شهر بره تا این زن رو  ببینه که اتفاقات بعدی بیفته. [غریو WOW از جماعت بلند شد.]
فقط دوراه؟ سه راه دیگه هم بوده که به‌ذهن عیسی نرسیده: تونل بزنه از زیرزمین بره، منجنیق بیاره و با منجنیق خودش رو پرتاب کنه اون‌ور سیچار، و در نهایت در خلاف جهت اونقدر بره که کره‌ی زمین رو دور بزنه و برسه به جلیلیه.
خیلی هم جغرافی لازم نیوده البته. خب عیسی حتی اگه هندسه اقلیدسی کامل بلد نبوده، حکماً می‌دونسته که نزدیکترین راه بین دونقطه خط صافیه که اون دو نقطه رو به هم وصل می‌کنه. کمربندی سیچار هم اتوبان چهاربانده نبوده و عیسی هم هارلی‌دیویدسون نداشته که بندازه از اتوبان بره زودتر برسه. خوب از وسط شهر باید می‌رفته دیگه.

این شهر کنار دشتی بوده که یعقوب توش یه چاهی کنده بوده و کل دشت رو داده‌بوده به پسرش یوسف. عیسی خسته و کوفته می‌رسه به چاه و از زنی که داشته از چاه آب می‌کشیده، یه کم آب می‌خواد.
این زن شهرت خوبی درشهر نداشته و برای همین وقتی می‌اومده آب برداره که کسی کنار چاه نبوده. عیسی با اینکه می‌دونسته که این زن شهرت خوبی توی شهر نداره، باهاش حرف می‌زنه و ازش آب می‌خواد بدون اینکه درموردش قضاوت کنه. در شهر و دوره‌ای که زن‌ها شهروند درجه‌ی دو و حتی سه!!!! (آیا دوجنسی‌ها شهروند درجه دو بودن؟) بودن عیسی از یه زن بدنام آب می‌خواد. [غریو WOW ذوباره از جماعت بلند شد.]
عیسی می‌رسه کنار آب و فقط این زن رو می‌بینه. ازش آب می‌خواد. چون (همونطور که در ادامه خواهیم دید) طناب و سطل که نداشته که آب بکشه. بعد هم نمی‌شه تا برسی بگی ….ی … هرجایی یه لیوان آب به‌من بده.

زنه می‌گه: «تو یهودی، من سامری، چطور از من آب می‌خوای؟»
(یعنی شرمنده آب بی آب).
عیسی هم می‌گه: «تو اگه بدونی کی داره باهات حرف می‌زنه، ازش آب حیات می‌خوای.»
زنه می‌گه: «آخه تو که نه طناب داری، نه سطل داری، چطور می‌خوای آب از این چاه عمیق بکشی؟»
عیسی می‌گه: «هر کی از آب این چاه بخوره، دوباره تشنه‌ش می‌شه، ولی آبی که من می‌دم رو بخوره نه تنها تشنه نمی‌شه که عمر جاودانه پیدا می‌کنه.»
[غریو WOW دوباره از جماعت بلند شد.]
اگه از اون آب‌ها داشتی، چرا خودت نخوردی که دیگه تشنه‌ت نشه و رو نندازی به زنی که (به‌قول خانم کیشیش) شهرت خوبی در سیچار نداره؟

زنه می‌گه:«بده، بده از این آب به من که من بخورم.»
عیسی می‌گه:«اینطوری که نمی‌شه. برو با شوهرت بیا!»
می‌خواسته زنه رو بفرسته دنبال نخودسیاه که یه قلپ آب بخوره.

زنه می‌گه:«من شوهر ندارم.»
عیسی می‌گه: «راست می‌گی. تو پنج‌تا شوهر داشتی ولی این مردی که الان باهاته شوهرت نیست.»
خیلی‌ها می‌گن این مکالمه که بین زن سامری و عیسی بوده. و کسی از اون خبر نداشته. از کجا معلوم که واقعیت داره و عیسی تعداد شوهرهای زن رو درست حدس زده. خب، یحیی بعد از به‌صلیب کشیده‌شدن عیسی رفته سیچار این زن رو پیدا کرده و ازش پرس‌وجو کرده.
ما بالاخره نفهمیدیم اینکه یه زن پنج بار شوهر کنه چرا باعث بدنامیه. شاید شوهراش می‌مردن. شاید بساز نبوده. این خانم کیشیش ظاهراً خوب نخونده سوره رو. آیه‌ی ۱۸ می‌گه: «۵ تا داشته‌ای (You have had) نه که ۵ تا داری (You have)»  یحتمل اون had بعد have رو جا انداخته. ولی خب زن ساده‌ای که از عیسی نمی‌پرسه اگه از اون آبا داری چرا از این آبا می‌خوای، حتماً خودش سوتی داده که من پنج بار شوهر کردم و از این خرفا.

زنه می‌گه: «انگار تو پیغمبر می‌زنی. ما جداندرجد روی این کوه نماز می‌خوندیم، شما یهودیا می‌گین باید توی اورشلیم نماز بخونیم.»
عیسی می‌گه: «زن، باور کن. شما نمی‌دونی چی رو می‌پرستی ولی ما می‌دونیم. نجات و صلاح از سمت یهودی‌هاست. ولی وقتش رسیده که همه در باطن پرستش کنن و خدا دنبال همچین پیروانی می‌گرده.»
خدا رو در درون باید پیدا کرد.
جون عمه‌ات هرجایی می‌خوای نماز بخونی، بخون. نمی‌خوای بخونی هم نخون. یه قلپ آب بده به ما. مردیم از تشنگی.

زنه می‌گه: «می‌گن مسیح داره می‌آد. وقتی اومد خودش به‌مون توضیح می‌ده این چیزا رو!»
عیسی می‌گه: «من، که الان دارم باهات صحبت می‌کنم، همونم!»
عیسی برای حواریونش تا اون موقع فاش نکرده بود که من مسیح هستم. برای این زن فاش کرد. برای این زن که شهروند درجه سه (باز می‌گه، باز می‌گه، باز می‌گه!) بود، فاش کرد. زن پا برهنه، بدوبدو برمی‌گرده توی شهر که ایهالناس مسیح اومده. همه چی رو می‌دونه. مثلاً اینکه من ۵تا شوهر داشتم.
آدم چی بگه…

ظاهراً آسمون خدا همه جا همین رنگه. مسجد و کلیسا و کنیسه نداره…

توسط .

پدر

Babaبزرگ بود. از اهالی امروز تزویر نبود. به‌گمانم از دیروز صِدق جا مانده‌بود و یا شاید قرار بوده تا فردای خِرد بیاید. مرا در بهت اینکه دیر آمد یا زود رفت، رها کرد؛ در حسرت اوقات خوشی که با دوست به‌سر رفت؛ زیر آوار این‌همه بی‌حاصلی و بی‌ثمری؛ میان خفگی دودی کز سرم برمی‌آید، در فشردگی تاریکی، در شب‌هایی که مانده ‌است؛ در لهیب این آتش نهفته که در سینه‌ی من است.

میان دوستانش به‌مروت معروف بود و نزد دشمنانش به مدارا مشهور. مردم‌داری را در عمل به‌ما آموخت. در ناگوارترین شرایط جسمی، در اندیشه‌ی رنج و محنت دیگران بود. در آخرین معاینه، اجازه نداد که سوال‌های کوتاه‌مان را از پزشکش بپرسیم. گفت: «برویم. دیگر بیمارها هم ناخوش‌احوالند و منتظر.» در اولین شب آخرین بستری، ناگزیر در اتاق چهارتخته خوابید. برای هر سرفه‌اش، تک‌تک از هر سه بیمار اتاق و همراهانشان عذر بسیار می‌طلبید. از دکترش خواهش کرد: «اتاقی مجزا پیدا کنید تا بیش از این مایه‌ی آزار دوستان نباشم.» نه تنها برای ما که فرزندانش بودیم، که برای هرکسی که می‌شناختش، معنای شرف بود. همان را هم برای‌مان ارث گذاشت.

سفره‌اش همیشه باز بود و خوان و خانه و خانواده‌‌اش حرمت داشت. می‌گفت کسی که به منزلش درآید و برسفره‌اش نشیند، همانند خواهروبرادرش است و غیرتش برای مهمان برادرگونه بود.
منیم آتام سوفره‌لی بیر کیشی‌ایدی.
(پدرم مردی با خوان گسترده بود.)
ائل الین‌نن توتماق اونون ایشی‌ایدی.
(گرفتن دست دوست و آشنا کار همیشه‌اش بود.)
گوزل‌لرین آخیره قالمیشی‌ایدی.
(آخرین جامانده‌ی قافله‌ی خوبان بود.)
اون‌نان سورا دؤنرگه‌لر دؤنوب‌لر.
(پس از او کار روزگار وارونه گشته)
محبتین چیراغ‌لاری سونوب‌لر.
( و چراغ محبت در دل‌ها خاموش شده)

مصداق حدیث جدش علی بود که گفت: «ای پسرم! توصیه‌ام را دریاب و نفْست را میان خود و دیگران ترازو قرار بده». در قضاوتش دادگر بود و سخنش فصل‌الخطاب معارضه‌ها. کمتر اختلافی سراغ دارم که با میانجی‌گریش حل نشده‌مانده‌باشد. اگر شکوه‌ای از اغیار می‌کردیم، قضاوت چنان می‌کرد که انگار شکایت به پدر متشاکی برده‌ایم. طرف حق بود، حتی اگر به‌ضررش تمام می‌شد. همان را هم یادمان داد. همین بود که مهرش در سینه‌ی دوست و دشمن بود و از رفتنش در شهر ما هر گوشه‌ای صد عربده.

مؤدب بود، کم‌سخن و گریزان از دروغ. حق نمی‌گفت الا آشکار. آنچه نمی‌دانست به‌زبان نمی‌راند. چون طبله‌ی عطار بود، خاموش و هنرنما. از پرگوی‌های کم‌مایه خوشش نمی‌آمد، حالا هرکسی که بود. نمی‌توانست این “خوش‌نیامدن” را پنهان کند و گاه این ناتوانی مسبب دردسر می‌شد و گاه مایه‌ی انبساط خاطر. می‌گفت: «آدامین دیلینه گوره گرک بیر دیلچکی اولا» (به اندازه‌ی بود باید نمود). از مجیز گفتن متنفر بود و از مجیز شنیدن بیزار. همان‌طور هم تربیتمان کرد. معتقد بود که «کیشی فقط حق سوزونه اییلر» (مرد فقط دربرابر حرف حق سر خم می‌کند).

آزاده بود و ستم‌ستیز. در گرفتن حق مظلوم هیچ قرابتی را منظور نمی‌کرد؛ پدر، مادر، فرزند، برادر یا خواهر. حق غریبه‌ای رهگذر را از ما، که جگرگوشه‌اش بودیم، می‌گرفت.
سیدرحیم، سیدلرین تاجی‌ایدی.
(سیدرحیم تاج سر سادات بود)
شاهلار شیکار ائتمه‌سی قیقاجییدی.
(توانایی‌اش در انجام کارهای دشوار شگفت‌آور بود)
مَرده شیرین، نامَرده چوخ آجی‌ایدی.
(برای جوانمردان به‌حلاوت عسل بود و برای ناجوانمردان به‌تلخی هلاهل.)
مظلوم‌لارین حقی اوسته اَسَردی.
(بر سر حق مظلوم چون بید می‌لرزید)
ظالیم‌لری قلیش تکین کَسَردی.
(در برابر ظلم مانند شمشیر تیز و برنده بود)
دل به‌دنیا درنبست، قناعت پیشه داشت و نام نیکش را به‌منفعت دوروز دنیا نفروخت. به‌ما هم همین وصیت را کرد. باور داشت که «نام نیکو گر بماند زآدمی، به کزو ماند سرای زرنگار.»

عاشق بود و مومن. تا واپسین نفس ایمان از کف نداد. حتی وقتی دلمان لرزید و کافر شدیم، «مرا آن ده که آن به» می‌گفت. مومن‌تر شده‌بود از درد، انگار. علتش از علت‌ها جدا بود و رنجش برون از قاعده. نه‌خواب برایش مانده‌بود، نه‌خورش. پیش هر طبیبی که رفتیم افاقه نکرد و هرچه کوشیدیم بی‌فایده بود.دعاهایمان هم راه به‌جایی نبرد:
گفتم خدایا رحمتی، کآرام گیرد ساعتی،
نی خون کس را ریخته‌ست، نی مال کس را بستده‌ست.
آمد جواب از آسمان، کو را رها کن در همان،
کاندر بلای عاشقان، دارو و درمان بیهده‌ست.

قطره‌ای بود از باده‌های آسمان که دیوار زندان زندگان را حفره کرد و خود را وارهاند. آن‌که یافت می‌نشود بود و یوسف رخی همچون قمر. سرتاقدمش چون پری از عیب بری بود و ای‌دریغا، ای‌دریغا، ای‌دریغ، که در این دولت دور قمری، از چنگ‌مان اختر بدمهر بدرش برد. رفتنش خرمن‌مان را سوخت و دیگر، ذوقی چنان ندارد بی‌دوست زندگانی. که دوست بود پیش و بیش از آنکه پدر باشد.

سخن کوتاه بهتر که به زبان سَر راست نمی‌آید بازگفتن سِرّ جان او. کار دل است که آن‌هم هرچه در صفحه‌صفحه‌ی قاموس شرحه‌شرحه‌اش می‌گردم، واژه جز قطره‌قطره‌ی آب‌دیده نمی‌یابم …

قدر غم گر چشم سَر بگریستی،
روز و شب‌ها تا سحر بگریستی.
آسمان گر واقفستی زین فراق،
انجم و شمس و قمر بگریستی…

توسط .

فرودگاه تبریز مجهز به دکتر داروشناس شده‌

یکی از چیزهایی که در بدو ورود به ایران من رو به‌شدت آزار می‌ده، اینه که باید صف وایستی تا چمدونت رو وارسی کنن. حالا اگه طرف یه جین بطری جانی بلک داشته‌باشه چون با “قوانین مملکت” مغایرت داره و کشور مبداء با داشتن الکل توی چمدونت مشکل نداره، می‌شه یه‌جوری دلیلش رو توجیه کرد. یا اگه یه چمدون آی‌فون ۶ آورده باشی، ممکنه قوانین گمرکی قابل اعمال باشه. ولی وقتی داری دارو یا مکمل خوراکی برای بیمار می‌بری اون‌هم در حد مصرف شخصی، آدم حالش از این عوامل چمدان‌گرد به‌هم می‌خوره.

Ensureبرای بابا و به‌خاطر اینکه بخش عمده‌ای از معده‌اش رو از دست داده و اشتهای چندانی به غذا نداره، شصت‌تا انشور (Ensure) و تعدادی شکلات که جایگزین غذا هست، گرفته‌بودم. خانمی که پشت دستگاه نشسته بود، پرسید اینا که توی بطری ]پلاستیکی[ هستن، چیه؟ گفتم مکمل غذایی برای پدرم. دستور فرمودن که چمدون رو باز کنم. باز کردم و آقایی که داشت چمدون رو وارسی می‌کرد پرسید چقدر از اینا آوردی؟ گفتم شصت‌تا برای شصت روزش. شکلات‌ها رو هم اون‌یکی در آورد گفت، اینا هم هستن. گفتم اینا هم همونن. جایگزین غذا هستن. بلند گفت:«دکتر، دکتر بیا اینجا!» آقای دکتر هم تشریف آوردن و با حالت آمرانه‌ای فرمودن که یکیش رو دربیار تا من ترکیباتش رو ببینم. توی دلم گفتم مرده‌شور ترکیباتت رو ببرن. یه نگاه کرد گفت اینا دارویی هستن. باید برای ورودش نسخه داشته باشی. گفتم دارویی نیست، خوراکیه. گفت نه داروییه. نمی‌شه ببری. بالاخره بعد از کلی خواهش و توضیح از جانب ما، ایشون به آقای اولی فرمودن که “ترخیص” اینا رو برای ایشون روی پاسپورتش بزنین و رو به‌من گفت ولی از دفعه‌ی بعد از اینا نیار. یه مهر هم زدن روی پاسپورت من. ارزش پاسپورتی که برای شصت‌تا انشور و بیست‌تا شکلات، کشور صادر کننده مهر می‌زنه روش، از این بهتر نمی‌شه مسلماً.

pass

 

توسط .