بایگانی دسته: ایران

ما و این بساط انتخابات

66825383489043486893

“واللا دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ. ما که به‌چشم خودمان ندیدیم. یه‌هم‌خانه‌ای داشتیم که این الان لندن زندگی می‌کنه. اون از همساده‌شون شنیده که بقال سر خیابون‌شون به قصاب محل این‌ها رو می‌گفته. که باز هم اول این اینگیلیسا شروع کردن این غائله رو.  باباجان شما نمی‌دونین این اینگیلیسا چه جونورایی هستن. با همین بریگزیت مریگزیت گزمیت‌شون‌هاا، عالم رو ریختن به‌هم. انگاری فهم و فراست دووووود شده رفت هوا. با اون نخس‌وزیر نکبتی‌شون. اه اه. بعد هم که اون امریکایی‌ها بلانسبت مثل گوسفند رفتن دنبال جدوآباد اینگیلیساشون. گوسفند هم گوسفندای ولایت قیاث‌آباد. لااقل فرق چوپون و سگ گله و گرگ و شغال رو ملتفط می‌شن. حالا جای شکرش باقیه بابام‌جان که این فرانسوی‌ها بالاخره یه جو عقل و شعور نشان دادن از خودشان وگرنه الان یوروپ موروپ رفته بود قاطی باقالی‌ها. چیزی نمانده بود از عالم دیگه. الان هم که نوبت رسیده به مملکت ایران. خدا آخرعاقبت همه‌ی ما رو بخیر کنه بابام‌جان. انگاری دنیا داره زیروزبر می‌شه.”

خیلی حس غریبی هست. هرجا که نگاه می‌کنم، گسستگی شدیدی بین آدم‌ها دیده می‌شه. عده‌ی کثیری در جهل مرکب لم دادند و افسارها رو سپردن دست گروهی که بیشتر تحمیق و تحمیرشون کنن. جمعی سعی در روشنگری دارند ولی فانوس‌هاشون افتاده به پت‌پت. زوری نداره انگار. تحمیرکنندگان پول و قدرت دارن و تحمیرشوندگان اکثریت. دموکراسی هم که یار و یاورشون هست. عوام‌گرایی تبدیل‌شده به عوام‌فریبی و هرکی که بیشتر و بزرگتر دروغ بگه راحت‌تر سوار می‌شه.

کاش واقعاً می‌شد که مرزها رو به‌هم ریخت و یه‌جور دیگه کشید. من با اون دگرباش امریکایی طرفدار برنی، با اون انگلیسی‌ای که همراه کوربین دنبال عدالت اجتماعی هست، با اون فرانسوی‌ای که با اینکه نه مکرون نه لپن کاندیدای مطلوبش هستن ولی می‌ره پای صندوق و از خواسته‌ش کوتاه می‌آد تا هم دنیا رو نجات بده هم فرانسه رو، با همه و همه‌ی آدم‌هایی که (فارغ از رنگ و زبان و جنسیت و مسلک) دریچه‌های دیدشون رو از تنگ‌نظری‌ها پاک کردن، بیشتر احساس نزدیکی می‌کنم تا با هم‌وطنایی که برای منفعت دوروزه‌شون دارن زیرعلم ارتجاع و ددمنشی سینه می‌زنن، یا با اونایی که بقیه رو مسخره می‌کننن که برای اصلاح جامعه (و نجات ایران و منطقه و حتی جهان) دست‌وپا می‌زنن، یا با کسانی که توی توهم رهایی توسط ائتلاف تفنگ‌دارهای امریکایی و اعضای مجاهدین خلق و پیروان شازده رضا پهلوی هستن.

 

همزبانی خویشی و پیوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است

ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان محرمی خود دیگرست
همدلی از همزبانی بهترست

توسط .

زرشک…

تصویر را من هم دیدم. مری بارت را نمی‌دانم کیست، ولی فرزاد حسنی را نیک می‌دانم. تو خسی هستی که گمان برده که کسی شده. نه زنی و نه مرد. به بهایم هم نمی‌مانی که آن‌ها خموشند و مفید و باربردار. ولی تو گویا به‌شری و گندیده و مردم‌آزار. خسی، آن سه تای دیگر نیستی. خیلی هم هوش نمی‌خواهد تشخیص فضله‌ای متعفن در اوج بدبویی.

خنگ به‌نظر نمی‌آیی. خنگ‌ها بی‌خطرند و بی‌گزند. اگر دنبال واژه برای توصیف خود می‌گردی، ابله، احمق، سخیف یا فرومایه را امتحان کن. درباره‌ات فکر نمی‌کنم. فکر مرتبت بلندی دارد. برای مرد بیچاره تاسف می‌خورم که ادبش یا سادگی‌اش یا توسری‌خور بودنش یا هرچیزی که من نمی‌فهممش، او را ملعبه‌ کرده. دوباره دقت می‌کنم به هیبتت. پخمه و نخاله به نظر نمی‌رسی. نه تو و نه یحتمل مصطفی “شریفی”. بیشتر به «آن مگس بر برگ کاه و بول خر» شبیه هستی که خود را در هیبت «مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن» می‌نگرد. از نیش‌های گشاده‌ی تماشاگرانت حالم به‌هم می‌خورد. از این بدحال می‌شوم که شاید اگر مرد بیچاره در میان تماشاگران بود، صدای کرکرش بلندتر بود برای بدبخت دیگری که الان هرهرکنان نعره‌های زرشک زرشک می‌کشد. برای استهلاک خرد و اضمحلال آزادگی ناراحتم. برای تو نه. تو اگر از خیسی بول خر رها شوی، وزوزکنان و متوهم به‌روی سرگینی خواهی نشست و داستان برایت ادامه دارد…

توسط .

آموزش مسایل جنسی در مدارس اونتاریو

مدتی هست که مطلبی باعث برآشفتگی برخی والدین غیرتمند در ولایت اونتاریو شده و تا جایی پیش رفته که عده‌ای از این والدین غیور حتی تصمیم گرفتن که بچه‌ها رو به مدرسه نفرستن. قضیه از این قراره که وزارت فخیمه‌ی آموزش و پرورش اونتاریو به این نتیجه‌ی واقعاً گهربار رسیده که در سیلابس بچه‌ها درس‌های بهداشت شخصی، سلامت روانی و آگاهی جنسی بذاره. کلی متخصص آموزش کودک، سکسولوژیست، جامعه‌شناس، روانشناس و غیره‌وذالک جمع شدت و موضوعات رو براساس سن و سال بچه‌ها طراحی کردن:

  • سال اول: اعضای بدن و بهداشت مربوطه
  • سال دوم: مراحل رشد
  • سال سوم: روابط سالم و رشد فیزیکی و احساسی، تفاوت‌های محسوس و نامحسوس بین دخترها و پسرها و احترام به این تفاوت‌ها
  • سال چهارم: بلوغ و تبعات احساسی، اجتماعی و ملزومات بهداشتی و سلامتی مربوطه
  • سال پنجم: سیستم تولیدمثل، دوره‌های ماهیانه تخمک‌گذاری، تولید اسپرم، و مسایل احساسی و بین‌فردی ناشی از بلوع
  • سال ششم: خودشناسی، تغییرات مربوط به بلوغ، روابط سالم و تصمیم‌گیری در روابط
  • سال هفتم: به تاخیرانداختن روابط جنسی، بیماری‌های مقاربتی، و شیوه‌‌های جلوگیری از ابتلا به این بیماری‌ها
  • سال هشتم: روابط جنسی، جنسیت، گرایش جنسی، پیشگیری از بارداری، روابط سالم و صمیمیت

یکی باید بگه دستمریزاد. واقعاً دستمریزاد. این مباحث باید بالاخره به بچه گفته بشه. اگه معلم یاد نده، بچه باید از پدرومادر یاد بگیره که تجربه هم نشون داده که پدرومادرها یا دوست ندارن یا دانش لازم برای ملطفت کردن بچه ندارن. تازه اگه این دوتا هم وجود داشته‌باشن، بچه‌ها خیلی روشون نمی‌شه مسایل مختلف رو به پدر یا مادر بگن. در نتیجه، آدم‌ها یا مسایل رو اشتباه یاد می‌گیرن و یا کلاً یاد نمی‌گیرن. بعد مشکل روابط بین‌فردی و اجتماعی و احساسی در بزرگسالی‌شون پیش می‌آد، در ازدواج، در کار، و در هرجا که یه جنس مخالفی ببینن.

sex_comic

من دوستی داشتم در دوران لیسانس که در سن ۲۱ سالگی بلد نبود که چطوری باید آزمایش اسپرم بده. گمان می‌کرد چون توی خواب محتلم می‌شه، در بیداری هم با تصور کردن صحنه‌های خیالی جنسی، می‌تونه ظرفش رو پر کنه. من حتی تصوری از اینکه چه صحنه‌های خیالی‌ سکسی‌ای در ذهنش بوده، ندارم. چون تا اون موقع هرگز هیچ تصویری از یک زن برهنه ندیده بود. بعد که فهمید باید چیکار کنه، عذاب وجدان داشت که داره گناه کبیره می‌‌کنه. سال‌ها بعد شنیدم که با فاحشه‌ها هم‌خوابگی داره. کسی رو می‌شناختم از دوستان دبیرستانم که اسامی اعضای جنسی مرد و زن رو برعکس بلد بود. مدرسه‌ی راهنمایی ما جولانگاه آزار جنسی بچه‌های کوچیک‌تر و ضعیف‌تر بود. کلاسی داشتیم  که از فرط بی‌بندوباری جنسی ده نفرشون اخراج شدن و بقیه ۲۰ نفر پخش شدن  توی کلاس‌های دیگه. توی مدارس ما، کار معلم‌های نادان پرورشی این بود که هرگونه مساله‌ی جنسی رو با صفاتی از قبیل آلوده، کثیف، نجس، درکف دست مو درآورنده، گمراه‌کننده، به‌جهنم‌فرستنده و باعث فرورفتن چوب نیم‌سوز در ماتحت آدم شونده، و از رحمت باری تعالی محروم‌کننده، و غیره‌وذالک، برای ما توصیف کنن و این مسایل رو تبدیل‌شون کنن به دغدغه‌های بیمارگونه در ذهن ما.

ما نسلی بودیم که با آزمایش و اشتباه یاد گرفتیم، توی کوچه و خیابون، از هم‌سن و سال‌های خودمون که شاید دو روز قبل ما کشف کرده بودن مطلب رو از یه دوست دیگه که اون هم تازه شستش خبردار شده‌بود، از عکس‌ها و فیلم‌ها، فیلم‌هایی که مخاطبش کسان دیگه‌ای بودن. حالا یه عده‌ای پیدا شدن می‌خوان کار درست انجام بدن که غیرتمندی والدین این ور دنیا گل کرده که وقتش که شد خودمون یادشون می‌دیم. زهی خیال باطل! چی رو یاد بدی؟ کی وقتش می‌شه؟ چی می‌دونی از این که بچه‌ت چی بلده و از کجا یاد گرفته؟ رها کن عزیز دل برادر. بذار یه نسل درست درمونی دربیاد که آدماش مثل آدم بزرگ بشن، مثل آدم دوست داشته‌باشن، مثل آدم جفت پیدا کنن، مثل آدم زندگی کنن.

توسط .

جناب خان و آقوی همساده در هتل فیتیله‌ای

fitile

من جداً دوست نداشتم وارد این بحث بشم، ولی تداوم این قضیه روی شبکه‌های اجتماعی وسوسه‌ام کرد و من هم که خیلی اراده‌ای در قبال نوشتن ندارم، نشستم برای نوشتن. ازنظر من تعمدی در کار عموها نبوده، ولی خیلی بلاهت و حماقت بود توی این آیتم برنامه‌ی فیتیله. به‌نظر داشتن به‌جدایی‌طلب‌های آذربایجان (که احتمالاً بیشتر از ۳% الی ۴% جامعه‌ی آذربایجان نیستن) کلفت بار می‌کردن ولی به کل ترک‌ها توهین کردن. البته عکس‌العمل هم‌وطنان ترک رو هم در مسایل اجتماعی در طی دهه‌ی اخیر خیلی تایید نمی‌کنم. ولی اون یه داستان دیگه‌ست. در این قبیل اتفاقات جامعه دو دسته می‌شن یه عده فحش می‌کشن به داروندار اونایی که بعد یه عمر زحمت یه خبطی کردن، یه عده هم جوری رفتار می‌کنن که یعنی حالا چیزی نشده، چرا انقدر کم‌ظرفیت هستین و از این دست توجیه‌ها. بدون توهین به کسی، باید بگم، توجیه‌هایی که می‌شه از خود آیتم برنامه‌ی فیتیله حال‌به‌هم‌زن‌تره. مقایسه‌ی جناب‌خان و آقوی همساده با این داستان کاملاً قیاس‌مع‌الفارقی هست. اگر به جک‌های قومیتی نگاه کنیم، خصوصیت‌های متفاوتی با بار معنایی متفاوت به اقوام مختلف نسبت داده می‌شه. این بار معنایی خصوصیت نسبت‌داده‌شده از یک طرف و تفاوت مفهومی خصوصیت نسبت‌داده‌شده با خصوصیت واقعی‌ای که اون دارند از طرف دیگه، باعث تغییر کارکرد طنز به هجو و حتی هزل بی‌مایه می‌شه. باهم یه تست پنج‌گزینه‌ای بزنیم.

سوال)    کدوم ناسزا از بقیه بار توهینی بیشتری داره؟ کدوم رو به‌تون بگن بیشتر ناراحت یا عصبانی می‌شین؟

الف)       خالی‌بند و گنده‌گوز

ب)        تنبل و تن‌پرور

ج)         خسیس و ناخن‌خشک

د)         بی‌شعور و ابله

ه)         هرزه و بی‌ناموس

حالا بگذاریم این ناسزاها رو کنار اقوام. شاید برای جنوبی‌ها این خالی‌بندی بامزه باشه. شاید برای اصفهانی‌ها خست خصیصه‌ی خیلی اهانت‌آمیزی نباشه چون آدم‌های مقتصدی هستن، شاید شیرازی‌ها تنبلی رو به اهل دل بودن و زندگی در لحظه تفسیر کنن و بخندن. ولی در مورد ترک‌ها و رشتی‌ها اینطوری نیست. ترک‌ها و رشتی‌ها از خودشون تصوری کاملاً متفاوتی دارن. حتی در مورد ویژگی‌های ناپسند رفتاریشون.

ترک‌ها مشخصه‌ی بارزشون غیرتمندی بوده. از تیکه‌ی بدش یعنی غیرت مذهبی که “زن روسریت رو درست کن” (که خوشبختانه خیلی کمتر شده) تا تیکه‌ی خوبش غیرت اجتماعی که مشروطه بیارن، که انقلاب کنن، که از مرزهایی که خیلی دورتر از خودشونه دفاع کنن (که متاسفانه اون هم خیلی کمتر شده). ولی تکلم به‌زبان متفاوت و درک کمتر از مفاهیم اون زبان خصوصیت همه‌ی ماست. حالا این آدم ممکنه آلن ایر باشه از امریکا که فارسی حرف می‌زنه یا مصطفی چراغی باشه از روستای گرادیل (Goradil) از توابع استان اردبیل. این مشکل همه‌ی جاهایی که مهاجرت وجود داره، هست. بسته به‌شعور مخاطب، رفتارهای متفاوتی دیده‌می‌شه. خوشبختانه من به‌علت اینکه فارسی رو بدون لهجه یا با لهجه‌ی غیرقابل سمع با گوش غیرمسلح حرف می‌زدم، این رفتارها رو در تهران درک نکردم. ولی اینجا که انگلیسی‌م لهجه‌ی شدیدی داره، متوجه سختی لهجه‌داران در تهران شدم. اینجا بعضی‌های باشعور وقتی با آدم حرف می‌زنن، آدم رو تحسین می‌کنن که چقدر زبان غیرمادریت رو خوب حرف می‌زنی. و بعضی‌های بی‌شعور یه جور آدم رو نگاه می‌کنن که یعنی چقدر کودنی تو. این انتقال حس کودن بودن اذیت می‌کنه آدم رو. آسیب می‌زنه. اعتمادبه‌نفس آدم رو نشانه می‌ره. مثل انتقال حس تنبل بودن یا خسیس بودن یا لاف‌زن بودن نیست.

رشتی‌ها هم همینطور. گیلانی‌ها ویژگی بارزشون پیشرو بودن فرهنگیه، به‌ویژه در مورد روابط اجتماعی. آدم‌های مترقی‌تری هستن در این زمینه. حالا بیایم این ویژگی رشتی‌ها رو در تلوزیون ملی به بی‌ناموسی مردهاشون و بی‌عفتی زن‌هاشون تعبیر کنیم، مسلماً باعث اعتراض شدید در بین گیلانی‌ها می‌شه. مگه رییس دولت دهم با وقاحت آشکار این کار رو نکرد؟ چقدر اعتراض شد توی گیلان؟

من از بی‌مایگی برنامه بیشتر ناراحت شدم تا از توهینش. از اینکه یه پیام خیلی خوب رو به بدترین و زشت‌ترین و زننده‌ترین شکلی که می‌تونست برای مخاطبی که قراره ادب و تربیت یاد بگیره ارائه کرد. پیام واضح بود. یه‌عده جدایی طلبن که با اینکه در بهترین منطقه‌ی ایران هستن و از منابع خوبی برخوردارن، به‌خاطر کج‌فهمی خودشون می‌خوان بکنن و برن. به‌خاطر گندی که خودشون به دریاچه ارومیه زدن بقیه رو ملامت می‌کنن. حالا لزومی نداشت از مثال مسواک با فرچه مستراح استفاده کنه. اگر استفاده کرد لازم نبود لهجه ترکی داشته باشه. یه بخشی از پیام رو باید گذاشت برعهده‌ی بیننده که بفهمه. یا حتی اشکالی پیش نمی‌آد که مخاطب کودک نفهمه (که نفهمید هم) که منظور جدایی‌طلب‌های آذربایجان هستن. فقط این رو بدونه که حتماً در زندگی قبل از درگیری با دیگران نگاه به درون خودمون بکنیم. شاید مشکل از ماست. این خیلی پیام قشنگی بود. که سیستم‌ها و معضلات درونزا هستن. مشکل از درونه. فرافکنی نکنیم. ولی اجرا بدترین اجرایی بود که من تا به حال دیدم.

در نقد جامعه و برای پوشوندن بی‌مایگی طنز وارد مغالطه‌گویی نشیم که چرا شیرازی‌ها به آقوی همساده اعتراض نمی‌کنن ولی ترک‌ها در واکنش به نمایش حماقتی که در مسواک زدن با فرچه‌ی دستشویی جلوه می‌کنه، می‌ریزن توی خیابون. طنز کارکردش باید اصلاح جامعه باشه. بیاین با ترکا شوخی بدغیرتی‌بودن بکنین. من به‌ضرس قاطع می‌گم که کسی نخواهد ریخت توی خیابون. خیلی هم مفیده و باعث می‌شه این خصیصه‌ی زشت رو درست کنن. چون دست‌کم سه‌چهارم از جامعه‌ی آذربایجان خواهد گفت: “راست می‌گه دیگه.” ولی وقتی احمقانه شوخی حماقت می‌کنین، نه تنها صحت نداره و زخم می‌زنه عوض مرهم، که به‌همین علت همه‌ی جامعه به‌شون برمی‌خوره. و همینی می‌شه که می‌بینین.

توسط .

خاطره‌های مفقوده یا مسروقه

امروز اتفاق عجیبی افتاد. یک‌مرتبه یاد دوستی از دوره‌ی کارشناسی افتادم. اسم مرضیه خیلی ناگهانی به‌ذهنم اومد. هیچ اطلاعی ندارم که کجا هست و چه می‌کنه. یادم هست که پرانرژی بود. زیبا بود و باهوش و شوخ و سرزنده. اصلاً نمی‌دونم کجا هست. ازدواج کرده؟ بچه داره؟ یا کارش چیه؟ توی شبکه‌های اجتماعی پیداش نکردم. توی گوگل دنبال اسمش گشتم. فقط یه لینک: ایران‌کنکور. و تنها اطلاعاتی که توش بود سال تولد و سال قبولی در کنکور: ۱۳۷۷٫

واقعاً هفده سال گذشته از روزی که سوار اتوبوس شدم و راهی تهران برای ثبت‌نام در دانشگاه علم و صنعت؟ همیشه به‌م می‌گفتن که آدم بهترین دوستان زندگیش رو در دوره‌ی لیسانس پیدا می‌کنه. چرا این اتفاق برای من نیفتاد؟ چرا من بهترین دوستانم از دوره‌ی کارشناسی ارشد برام موندن؟ چی شد که ورودی‌های ۷۷ کامپیوتر علم و صنعت انقدر از هم دور افتادن؟ شاید هم من از بقیه دور افتادم و قیاس به‌نفس می‌کنم.

IUST

دوستانم با هم‌کلاسی‌های دوره‌ی لیسانس‌شون گروه‌های وایبر و تلگرام و غیره راه انداختن. شبکه دارن. از حال هم خبر دارن. به‌هم کمک می‌کنن. و من از بچه‌ها هر از چند با آزاده (عبدالرزاقی) و زیر پست‌های هم شاید صحبتی بکنیم. سالی یک‌بار به کسانی که در فیس‌بوکم هستن، تولدشون رو تبریک می‌گم و اگر کسی اتفاق خوب یا بدی براش افتاده تبریک و یا تسلیت می‌فرستم. از دوره‌ی لیسانس برای من همین مونده. علم و صنعت (یا شاید فضای حاکم بر ۷۷ و یا حتی خود من) چهارپنج سال خاطره رو از من دزدید. و من بعضاً مثل خل‌وچل‌ها دنبال خاطراتم می‌گردم.

وحید (کلاه‌دوزان) رو در فیسبوک دارم. کرک و پرش ریخته. (مثل خود من). ازدواج کرده و آخرین خبر این بود که برای یه موسسه‌ی مالی کار می‌ کرد. از حسین (امینایی) خبری ندارم. از رضا (بنی‌علی)، هدی (جلال کمالی) و خانم کردستانی و اون‌یکی دوست‌شون که اسم‌ش یادم نیست ولی فامیلیش با ف شروع می‌شد و ما گروه سه‌نفره‌شون رو به JFK می‌شناختیم، از دوستان تبریزی‌ام: کمال (جدیدی اول) و مهدی (زعفرانی)  و هم‌اتاقی‌های سال اولم در خوابگاه حکیمیه: حسین (سهند) و امیر (دربندی) بی‌خبرم. سعید (ارکان‌زاده‌ی یزدی) رو می‌دونم شرق کار می‌کرد. الان نمی‌دونم چی‌کار می‌کنه. فرشید (آذروش) رو اصلاً نمی‌دونم کجاست. مفقودالاثره. زهرا (قیاسی) رو می‌دونم زده توی کار هنر و یه انتشاراتی داره. چند روز پیش هم ازدواج کرد. پانته‌آ (کریمی) باید دوبی باشه ولی باز اطلاعی ندارم که چیکار می‌کنه.  نوید (حامد عظیمی) ظاهراً گوگل کار می‌کنه (منبع لینکیدین). غزال (انوار) دوتا بچه داره. توی فیسبوک دنیا اومدن هر دو رو تبریک گفتم. چندوقت پیش هم تولد خودش بود. اون رو هم تبریک گفتم. ویدا (پورقربان) رو که رد و اثری ندارم ازش. مهرناز (امین آقایی) رفت دنبال جامعه‌شناسی. انگار دکتری گرفته و داره تدریس می‌کنه. از حسین (محتشم) سراغی ندارم. از سعید (شهبازی)، محمد (صلاح اصفهانی)، رسول (نجف‌پور)، ابوالفضل (محیطی)، یه دوست خیلی خیلی خوب میاندوآبی که الان هرکاری می‌کنم اسمش یادم نمی‌آد، اطلاعی ندارم. از مصطفی (کیان‌پور) هیچ‌چی نمی‌دونم. فقط می‌دونم برادرش مهدی اینجا تورنتوه. نیما (گوگل) امریکاست و برای شرکت‌های درست حسابی کار می‌کنه.  تازگی‌ها فامیل هم شدیم باهاشJ. سورنا (مکری)، محسن (طلایی)، رضا (ذاکری‌نسب)، امین (فرجیان)، آزیتا (فرجی)، مریم (مقدم) و  بقیه‌ای که حتی اسم‌هاشون دیگه یادم رفته، چیزی نمی‌دونم. من دنبال چهار-پنج سال خاطره‌هام هستم. ولی ظاهراً یه جایی کنار آبخوری پشت ساختمون قدیمی دانشکده جاشون گذاشتم…

توسط .

می به‌قدح ریختی…

شش سال گذشت از خردادترین ماهی که توی این سی‌واندی سال خاطر دارم. کلاً از اولش این خرداد از اون ماه‌هایی بود که آدم رو حالی‌به‌حالی می‌کنه. شاید برای استرس‌های ثلث سوم، شوق تابستون، روزهای خیلی بلند. یه سردرگمی‌ای داشت که هم هیجان‌انگیز بود و هم دلهره‌آور. ولی همه‌ی خردادهایی که دیدم و گذشتن، روی هم به‌اندازه‌ی یه روز اون خرداد نمی‌شن.

Iranian reformist presidential candidateبخش پایانی مناظره‌ی میرحسین با الف‌نون (ل) یکی از اتفاقاتیه که باید در تاریخ معاصر ما ثبت بشه. جاییکه میرحسین گفت: «شایسته‌ی رییس دولت نیست که یه شهروند رو، بدون اینکه توی دادگاه محکوم شده‌باشه، در جاییکه نمی‌تونه از خودش دفاع کنه، متهمش کنی.» یا نقش قوه‌ی قضاییه رو به الف‌نون (ل) گوشزد کرد که: «بنده می‌گم قوه قضاییه حکمتش اینه و آقای احمدی‌نژاد هم اینو بهت می‌گم. بدانید. قوه‌ی قضاییه در جهان معنیش اینه. وقتی کسی رو محکوم می‌کنه یعنی بقیه‌ی ملت بری هستن. بری هستن. این یه اصل اسلامیست.» وقتی روحیه ددمنشانه‌ی الف‌نون رو به‌رخش کشید و گفت: «ما یه هسته‌ی خیلی سالمی داریم که یک نفر در مورد اون هسته نمی‌تونه حرف بزنه. افراد بسیار وارسته، بسیار معتقد، بسیار مومن در اونجا هستن. اگه بود هم الان شما نام می‌بردین. شما روحیه‌تون اینجوری هست… » وقتی گفت: «ما از همه ملت استقبال می‌کنیم که از بنده حمایت بکنن که این رای رو ببرم که این تغییر و ایجاد بکنم.» یا «بنده خبر دارم که متاسفانه عوض اینکه – یکی از دلایل مشکلات دولت همینه – معاون اجرایی آقای رییس‌جمهور مشغول حل مشکلات مردم باشه، مشغول رفتن و سرکشی به این پرونده، به اون پرونده، به اینجا به اونجاست که یه چیزی بسازن که به‌درد امشب بخوره که یکی رو بلکه خِر بگیرند و اذیت بکنن. بنده اومدم که این روحیه رو عوض کنم. به‌مردم می‌گم. بنده این روحیه رو عوض می‌کنم.» یا «بنده صحبت نکردم در مورد شما، چهارسال. وقتی کارد به‌استخونم رسید از نظر وظیفه، بنده اصلاً هیچ انگیزه‌ای نداشتم. دیدم کشور رو شما به‌خطر می‌ندازید.» یا «آقا شورای پول و اعتبار برای اینه که شما رو محدود بکنه، بنده رو محدود بکنه. سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی برای اینه که نذاره شما هرجوری که دلت می‌خواد هزینه بکنی … این به‌صلاح همه‌مونه. به‌صلاح شماهم هست، به‌صلاح بنده‌هم هست، به‌صلاح همه‌ی ملت ماست. شما این کار رو نکردی.» یا وقتی‌که سیاست خارجی احمقانه‌ی الف‌نون (ل) رو تحلیل کرد: «ما هی داریم پیش‌بینی می‌کنیم آمریکا فرو می‌ریزه. بنده چهار ساله دارم می‌شنوم که اسرائیل درحال فروپاشیه، فرانسه درحال فروپاشیه، آمریکا درحال فروپاشیه، خب براساس این ما سیاست خارجی تدوین می‌کنیم. خب معلومه که به بیراهه می‌ریم. معلومه که اشتباه می‌کنیم.» یا وقتی مردم رو به عزت نفس و عمیق بودن دعوت کرد: «من از همه‌ی مردم تشکر می‌کنم و مردم رو – می‌دونم که همینجور هستن – یه‌کمی به عمیق بودن به‌اصطلاح دعوت می‌کنم. به ارزش‌ها دعوت می‌کنم. مردم رو خار کردن، با یه نامه دنبال ماشین خودت کشیدن، به‌عنوان اینکه ما داریم سیاست رودررو با مردم داریم، این روش کار نیست. برای مردم باید تولید ایجاد بکنیم. کار ایجاد بکنیم. تولید ملی‌مون رو تقویت بکنیم. صنعت خودمون رو باید تقویت بکنیم … یه عِرق ایرانی حداقل باید داشته‌باشیم…»

قیافه‌ی درهم‌رفته‌ی الف‌نون (ل) در انتهای مناظره باید در تاریخ‌ معاصر ثبت بشه و جمله‌ای که بعد از خداحافظی مجری زد و حکایت از مقهورشدن داشت: «بالاخره آقای موسوی همینطور اتهام‌ها رو همینطور ردیف می‌کنه بعد می‌گه من نمی‌خوام بزنم [یا یه همچین چیزی] .»

میرحسین از خاطره‌ی مردم ایران پاک نمی‌شه. حتی اگه شانزده‌سال حبس خانگی بشه. هرسال که می‌گذره، میرحسین عزیزتر می‌شه و دشمناش ذلیل‌تر. هرسال که می‌گذره، مردم بهتر می‌فهمن که میرحسین چی گفت و دغدغه‌ش چی بود. همونطور که در بیانیه‌ی شماره‌ی ۱۳ گفت: «پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.»

توسط .

از خون جوانان وطن لاله دمیده…

اولین حسی که به‌من دست داد، خشم بود. عصبانیت از اینکه ۱۷۵ نفر رو دست‌بسته کنار هم زنده‌زنده دفن کردند. تصویرم از کنار بود به گمانم و بولدوزر رو می‌دیدم که یه وحشی پشتش نشسته و شروع به خاک‌ریزی می‌کنه. می‌دونم که توی گودال ۱۷۵ نفر از هم‌وطنام، نه باید بگم ۱۷۵ انسان، بدون اینکه کاری از دست‌شون بربیاد، در سکوتی مخوف، منتظر مرگی فجیع هستند.Lale

حس بعدی اندوهی بود که بی‌اختیار اشکهام رو سرازیر کرد. روی جایی که بولدوزر خاک ریخته، سربازهای عراقی دارن پایکوبی می‌کنن. صورت‌هاشون نقاب داره و توی دستاشون پرچم سیاه با نوشته‌ی سفید لااله‌الاالله-محمدرسول‌الله رو می‌چرخونن.
نفس کشیدن سنگینه. آیا ۱۷۵ نفری که اون پایین هستن، هنوز زنده‌اند؟ کاش نباشن. کاش زودتر کارشون تموم شده باشه. تصورش از حد تحمل آدم خارجه. می‌خوان نفس بکشن ولی هوا نیست. خفه می‌شن. می‌میرن. کجای این خاک قراره لاله دربیاد؟

همه‌ی خبرگزاری ها رو می‌گردم: بی‌بی‌سی، سی‌ان‌ان، گاردین، کوفت، زهرمار،… کسی پوشش نداده خبر رو. دوباره عصبانی هستم. فلان‌فلان‌شده‌ها، اینا همونان که الان به‌اسم داعش دارن آدم زنده‌به‌گور می‌کنن. اینا رو حماقت‌های شما شیرشون کرد و افتادن به‌جون انسانیت. اینا همونان که شدن طالبان، القاعده، داعش، بوکوحرام و … حالا یه خبر به‌این ناراحت‌کنندگی چقدر از فضای وب‌سایت‌هاتون رو می‌گیره؟

کمی در مورد کربلای چهار می‌خونم. افتضاح. داغون. کی لو داده؟ آمریکا؟ مجاهدین؟ بی‌مبالاتی خود رزمنده‌ها؟ چقدر کشته دادیم. چقدر زخمی، چقدر خسارت. چقدر تحقیرآمیز. خودم رو می‌ذارم جای بچه‌هایی که وسط معرکه گیر افتادن. از همه‌طرف دارن می‌زنن‌شون. ترس و وحشت از چشم‌هاشون توی دل من رخنه می‌کنه. نه ترس از مرگ که ترس از شکست. وحشت از اینکه اگه این سگ‌های هار خاک ما رو بگیرن، با عزیزان ما چه خواهند کرد؟ همون کاری که الان دارن می‌کنن. اخبار توحش‌شون رو توی داعش کسی نیست که نشنیده‌باشه.

با غواص‌ها توی گودال هستم. دست‌بسته. صدای ریسه‌رفتن چندش‌آور فرمانده‌ی عراقی از بالای گودال می‌آد. به‌عربی دستور خاک‌ریزی می‌ده. همه‌ی بچه‌ها ایستادن. کسی ننشسته. کسی بی‌تابی نمی‌کنه. همه با بغض و نفرت به‌چشمای اون کثافت زل زدن. شرافت و بی‌شرفی، چشم در چشم هم. حس خوبیه. حس غرور از التماس نکردن، از ضعف نشون ندادن، از ایستادن تا آخرین لحظه. یکی داره زمزمه می‌کنه: «ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم.» برمی‌گردم ببینم کیه. خودم هستم که زمزمه می‌کنم. همه‌ی ۱۷۵ نفر خودم هستم که زمزمه می‌کنم. زمزمه می‌کنیم. با هر کپه‌ی خاکی که ریخته می‌شه بلندتر و بلندتر. حالا دیگه داریم فریاد می‌زنیم: «من آهنم. من آهنم. من آهنم.»

توسط .

بازهم این کوزه‌گر دهر…

 

توی شمص‌تامین آشنا شدم باهاش. از سال بالایی‌های MBA شریف بود. از اونایی که قبل ورود ما رفته‌بود. در مورد کاردرست بودنش خیلی توی شمص صحبت می‌شد. برای همین قبل اینکه ببینمش، اسمش رو بارها شنیده بودم. خیلی هم برام اسم جالبی بود: هادی کوزه‌چی. معرفی که کرد خودش رو به‌ش گفتم چرا اسمش برام جالبه: «[اسمش رو تکرار کردم] هادی کوزه‌چی. پس پاتِری. اسم کوچیکتم که شبیه هست. هادی کوزه‌چی- هادی پاتر- هری پاتر.» خندید و دست دادیم و دوست شدیم.

مرتب می‌اومد شمص. کار مالی می‌کرد و واقعاً در کارش خبره بود. استراتژیست و تحلیلگر بازار مسکن بود. یادم هست که وقتی توی کنفرانس تحلیل تاثیرگذارترین تحولات اقتصادی سال ۹۳ اسم و عکسش رو کنار مسعود نیلی و اکبر ترکان و حسین عبده تبریزی دیدم، کلی به خودم بالیدم که رفیق ما کنار چه غول‌هایی نشسته داره حرف می‌زنه. یادم نمی‌ره که پوستر کنفرانس رو روی فیس‌بوکش گذاشته بود و نوشته بود: «متوسط سنی رو سنگین آوردم پایین :)»

خبر بد رو امروز صبح از همین فیس‌بوک گرفتم. کسی نوشته‌بود: «دوست به‌یار پیوست» و زیرش عکس خندانی از هادی با نوار سیاه گوشه تصویر. کامنت‌ها رو خوندم به امید اینکه یکی داره شوخی پشت‌وانتی می‌کنه. همه در بهت و حیرت می‌پرسیدن که «این جدیه؟ بگین که کسی داره شوخی می‌کنه.» مثلاً یکی فکر می‌کرد هادی ازدواج کرده و از این شوخی‌هاییه که بعضی می‌کنن با داماد پای سفره‌ی عقد که خدا رحمتش کنه و از این حرفا. ولی ظاهراً جدی بود. زنگ زدم به محمد فرجود و محمد تایید کرد خبر رو. ظاهراً هادی یک سالی بوده که با بیماری دست‌وپنجه نرم می‌کرده ولی بالاخره بدنش توان مقاومت رو از دست داده.

خبر نحسی بود و اتفاق ناگواری. هادی آینده‌ی روشنی داشت. هادی می‌تونست خیلی برای جامعه تاثیرگذار باشه. هادی باهوش بود و باهمیت. هادی گرم بود و صمیمی. هادی دوست خوبی بود. از اون دوستایی که آدم رو به‌سمت بهتر بودن می‌برن. یادش گرامی…

درکارگه کوزه‌گری بودم دوش
دیدم دوهزار کوزه گویای خموش
هریک به‌زبان حال با من می‌گفت
کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه‌فروش

 

 

 

توسط .

پدر

Babaبزرگ بود. از اهالی امروز تزویر نبود. به‌گمانم از دیروز صِدق جا مانده‌بود و یا شاید قرار بوده تا فردای خِرد بیاید. مرا در بهت اینکه دیر آمد یا زود رفت، رها کرد؛ در حسرت اوقات خوشی که با دوست به‌سر رفت؛ زیر آوار این‌همه بی‌حاصلی و بی‌ثمری؛ میان خفگی دودی کز سرم برمی‌آید، در فشردگی تاریکی، در شب‌هایی که مانده ‌است؛ در لهیب این آتش نهفته که در سینه‌ی من است.

میان دوستانش به‌مروت معروف بود و نزد دشمنانش به مدارا مشهور. مردم‌داری را در عمل به‌ما آموخت. در ناگوارترین شرایط جسمی، در اندیشه‌ی رنج و محنت دیگران بود. در آخرین معاینه، اجازه نداد که سوال‌های کوتاه‌مان را از پزشکش بپرسیم. گفت: «برویم. دیگر بیمارها هم ناخوش‌احوالند و منتظر.» در اولین شب آخرین بستری، ناگزیر در اتاق چهارتخته خوابید. برای هر سرفه‌اش، تک‌تک از هر سه بیمار اتاق و همراهانشان عذر بسیار می‌طلبید. از دکترش خواهش کرد: «اتاقی مجزا پیدا کنید تا بیش از این مایه‌ی آزار دوستان نباشم.» نه تنها برای ما که فرزندانش بودیم، که برای هرکسی که می‌شناختش، معنای شرف بود. همان را هم برای‌مان ارث گذاشت.

سفره‌اش همیشه باز بود و خوان و خانه و خانواده‌‌اش حرمت داشت. می‌گفت کسی که به منزلش درآید و برسفره‌اش نشیند، همانند خواهروبرادرش است و غیرتش برای مهمان برادرگونه بود.
منیم آتام سوفره‌لی بیر کیشی‌ایدی.
(پدرم مردی با خوان گسترده بود.)
ائل الین‌نن توتماق اونون ایشی‌ایدی.
(گرفتن دست دوست و آشنا کار همیشه‌اش بود.)
گوزل‌لرین آخیره قالمیشی‌ایدی.
(آخرین جامانده‌ی قافله‌ی خوبان بود.)
اون‌نان سورا دؤنرگه‌لر دؤنوب‌لر.
(پس از او کار روزگار وارونه گشته)
محبتین چیراغ‌لاری سونوب‌لر.
( و چراغ محبت در دل‌ها خاموش شده)

مصداق حدیث جدش علی بود که گفت: «ای پسرم! توصیه‌ام را دریاب و نفْست را میان خود و دیگران ترازو قرار بده». در قضاوتش دادگر بود و سخنش فصل‌الخطاب معارضه‌ها. کمتر اختلافی سراغ دارم که با میانجی‌گریش حل نشده‌مانده‌باشد. اگر شکوه‌ای از اغیار می‌کردیم، قضاوت چنان می‌کرد که انگار شکایت به پدر متشاکی برده‌ایم. طرف حق بود، حتی اگر به‌ضررش تمام می‌شد. همان را هم یادمان داد. همین بود که مهرش در سینه‌ی دوست و دشمن بود و از رفتنش در شهر ما هر گوشه‌ای صد عربده.

مؤدب بود، کم‌سخن و گریزان از دروغ. حق نمی‌گفت الا آشکار. آنچه نمی‌دانست به‌زبان نمی‌راند. چون طبله‌ی عطار بود، خاموش و هنرنما. از پرگوی‌های کم‌مایه خوشش نمی‌آمد، حالا هرکسی که بود. نمی‌توانست این “خوش‌نیامدن” را پنهان کند و گاه این ناتوانی مسبب دردسر می‌شد و گاه مایه‌ی انبساط خاطر. می‌گفت: «آدامین دیلینه گوره گرک بیر دیلچکی اولا» (به اندازه‌ی بود باید نمود). از مجیز گفتن متنفر بود و از مجیز شنیدن بیزار. همان‌طور هم تربیتمان کرد. معتقد بود که «کیشی فقط حق سوزونه اییلر» (مرد فقط دربرابر حرف حق سر خم می‌کند).

آزاده بود و ستم‌ستیز. در گرفتن حق مظلوم هیچ قرابتی را منظور نمی‌کرد؛ پدر، مادر، فرزند، برادر یا خواهر. حق غریبه‌ای رهگذر را از ما، که جگرگوشه‌اش بودیم، می‌گرفت.
سیدرحیم، سیدلرین تاجی‌ایدی.
(سیدرحیم تاج سر سادات بود)
شاهلار شیکار ائتمه‌سی قیقاجییدی.
(توانایی‌اش در انجام کارهای دشوار شگفت‌آور بود)
مَرده شیرین، نامَرده چوخ آجی‌ایدی.
(برای جوانمردان به‌حلاوت عسل بود و برای ناجوانمردان به‌تلخی هلاهل.)
مظلوم‌لارین حقی اوسته اَسَردی.
(بر سر حق مظلوم چون بید می‌لرزید)
ظالیم‌لری قلیش تکین کَسَردی.
(در برابر ظلم مانند شمشیر تیز و برنده بود)
دل به‌دنیا درنبست، قناعت پیشه داشت و نام نیکش را به‌منفعت دوروز دنیا نفروخت. به‌ما هم همین وصیت را کرد. باور داشت که «نام نیکو گر بماند زآدمی، به کزو ماند سرای زرنگار.»

عاشق بود و مومن. تا واپسین نفس ایمان از کف نداد. حتی وقتی دلمان لرزید و کافر شدیم، «مرا آن ده که آن به» می‌گفت. مومن‌تر شده‌بود از درد، انگار. علتش از علت‌ها جدا بود و رنجش برون از قاعده. نه‌خواب برایش مانده‌بود، نه‌خورش. پیش هر طبیبی که رفتیم افاقه نکرد و هرچه کوشیدیم بی‌فایده بود.دعاهایمان هم راه به‌جایی نبرد:
گفتم خدایا رحمتی، کآرام گیرد ساعتی،
نی خون کس را ریخته‌ست، نی مال کس را بستده‌ست.
آمد جواب از آسمان، کو را رها کن در همان،
کاندر بلای عاشقان، دارو و درمان بیهده‌ست.

قطره‌ای بود از باده‌های آسمان که دیوار زندان زندگان را حفره کرد و خود را وارهاند. آن‌که یافت می‌نشود بود و یوسف رخی همچون قمر. سرتاقدمش چون پری از عیب بری بود و ای‌دریغا، ای‌دریغا، ای‌دریغ، که در این دولت دور قمری، از چنگ‌مان اختر بدمهر بدرش برد. رفتنش خرمن‌مان را سوخت و دیگر، ذوقی چنان ندارد بی‌دوست زندگانی. که دوست بود پیش و بیش از آنکه پدر باشد.

سخن کوتاه بهتر که به زبان سَر راست نمی‌آید بازگفتن سِرّ جان او. کار دل است که آن‌هم هرچه در صفحه‌صفحه‌ی قاموس شرحه‌شرحه‌اش می‌گردم، واژه جز قطره‌قطره‌ی آب‌دیده نمی‌یابم …

قدر غم گر چشم سَر بگریستی،
روز و شب‌ها تا سحر بگریستی.
آسمان گر واقفستی زین فراق،
انجم و شمس و قمر بگریستی…

توسط .

فرودگاه تبریز مجهز به دکتر داروشناس شده‌

یکی از چیزهایی که در بدو ورود به ایران من رو به‌شدت آزار می‌ده، اینه که باید صف وایستی تا چمدونت رو وارسی کنن. حالا اگه طرف یه جین بطری جانی بلک داشته‌باشه چون با “قوانین مملکت” مغایرت داره و کشور مبداء با داشتن الکل توی چمدونت مشکل نداره، می‌شه یه‌جوری دلیلش رو توجیه کرد. یا اگه یه چمدون آی‌فون ۶ آورده باشی، ممکنه قوانین گمرکی قابل اعمال باشه. ولی وقتی داری دارو یا مکمل خوراکی برای بیمار می‌بری اون‌هم در حد مصرف شخصی، آدم حالش از این عوامل چمدان‌گرد به‌هم می‌خوره.

Ensureبرای بابا و به‌خاطر اینکه بخش عمده‌ای از معده‌اش رو از دست داده و اشتهای چندانی به غذا نداره، شصت‌تا انشور (Ensure) و تعدادی شکلات که جایگزین غذا هست، گرفته‌بودم. خانمی که پشت دستگاه نشسته بود، پرسید اینا که توی بطری ]پلاستیکی[ هستن، چیه؟ گفتم مکمل غذایی برای پدرم. دستور فرمودن که چمدون رو باز کنم. باز کردم و آقایی که داشت چمدون رو وارسی می‌کرد پرسید چقدر از اینا آوردی؟ گفتم شصت‌تا برای شصت روزش. شکلات‌ها رو هم اون‌یکی در آورد گفت، اینا هم هستن. گفتم اینا هم همونن. جایگزین غذا هستن. بلند گفت:«دکتر، دکتر بیا اینجا!» آقای دکتر هم تشریف آوردن و با حالت آمرانه‌ای فرمودن که یکیش رو دربیار تا من ترکیباتش رو ببینم. توی دلم گفتم مرده‌شور ترکیباتت رو ببرن. یه نگاه کرد گفت اینا دارویی هستن. باید برای ورودش نسخه داشته باشی. گفتم دارویی نیست، خوراکیه. گفت نه داروییه. نمی‌شه ببری. بالاخره بعد از کلی خواهش و توضیح از جانب ما، ایشون به آقای اولی فرمودن که “ترخیص” اینا رو برای ایشون روی پاسپورتش بزنین و رو به‌من گفت ولی از دفعه‌ی بعد از اینا نیار. یه مهر هم زدن روی پاسپورت من. ارزش پاسپورتی که برای شصت‌تا انشور و بیست‌تا شکلات، کشور صادر کننده مهر می‌زنه روش، از این بهتر نمی‌شه مسلماً.

pass

 

توسط .