بایگانی دسته: لابه‌لای خبرها

زرشک…

تصویر را من هم دیدم. مری بارت را نمی‌دانم کیست، ولی فرزاد حسنی را نیک می‌دانم. تو خسی هستی که گمان برده که کسی شده. نه زنی و نه مرد. به بهایم هم نمی‌مانی که آن‌ها خموشند و مفید و باربردار. ولی تو گویا به‌شری و گندیده و مردم‌آزار. خسی، آن سه تای دیگر نیستی. خیلی هم هوش نمی‌خواهد تشخیص فضله‌ای متعفن در اوج بدبویی.

خنگ به‌نظر نمی‌آیی. خنگ‌ها بی‌خطرند و بی‌گزند. اگر دنبال واژه برای توصیف خود می‌گردی، ابله، احمق، سخیف یا فرومایه را امتحان کن. درباره‌ات فکر نمی‌کنم. فکر مرتبت بلندی دارد. برای مرد بیچاره تاسف می‌خورم که ادبش یا سادگی‌اش یا توسری‌خور بودنش یا هرچیزی که من نمی‌فهممش، او را ملعبه‌ کرده. دوباره دقت می‌کنم به هیبتت. پخمه و نخاله به نظر نمی‌رسی. نه تو و نه یحتمل مصطفی “شریفی”. بیشتر به «آن مگس بر برگ کاه و بول خر» شبیه هستی که خود را در هیبت «مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن» می‌نگرد. از نیش‌های گشاده‌ی تماشاگرانت حالم به‌هم می‌خورد. از این بدحال می‌شوم که شاید اگر مرد بیچاره در میان تماشاگران بود، صدای کرکرش بلندتر بود برای بدبخت دیگری که الان هرهرکنان نعره‌های زرشک زرشک می‌کشد. برای استهلاک خرد و اضمحلال آزادگی ناراحتم. برای تو نه. تو اگر از خیسی بول خر رها شوی، وزوزکنان و متوهم به‌روی سرگینی خواهی نشست و داستان برایت ادامه دارد…

توسط .

آموزش مسایل جنسی در مدارس اونتاریو

مدتی هست که مطلبی باعث برآشفتگی برخی والدین غیرتمند در ولایت اونتاریو شده و تا جایی پیش رفته که عده‌ای از این والدین غیور حتی تصمیم گرفتن که بچه‌ها رو به مدرسه نفرستن. قضیه از این قراره که وزارت فخیمه‌ی آموزش و پرورش اونتاریو به این نتیجه‌ی واقعاً گهربار رسیده که در سیلابس بچه‌ها درس‌های بهداشت شخصی، سلامت روانی و آگاهی جنسی بذاره. کلی متخصص آموزش کودک، سکسولوژیست، جامعه‌شناس، روانشناس و غیره‌وذالک جمع شدت و موضوعات رو براساس سن و سال بچه‌ها طراحی کردن:

  • سال اول: اعضای بدن و بهداشت مربوطه
  • سال دوم: مراحل رشد
  • سال سوم: روابط سالم و رشد فیزیکی و احساسی، تفاوت‌های محسوس و نامحسوس بین دخترها و پسرها و احترام به این تفاوت‌ها
  • سال چهارم: بلوغ و تبعات احساسی، اجتماعی و ملزومات بهداشتی و سلامتی مربوطه
  • سال پنجم: سیستم تولیدمثل، دوره‌های ماهیانه تخمک‌گذاری، تولید اسپرم، و مسایل احساسی و بین‌فردی ناشی از بلوع
  • سال ششم: خودشناسی، تغییرات مربوط به بلوغ، روابط سالم و تصمیم‌گیری در روابط
  • سال هفتم: به تاخیرانداختن روابط جنسی، بیماری‌های مقاربتی، و شیوه‌‌های جلوگیری از ابتلا به این بیماری‌ها
  • سال هشتم: روابط جنسی، جنسیت، گرایش جنسی، پیشگیری از بارداری، روابط سالم و صمیمیت

یکی باید بگه دستمریزاد. واقعاً دستمریزاد. این مباحث باید بالاخره به بچه گفته بشه. اگه معلم یاد نده، بچه باید از پدرومادر یاد بگیره که تجربه هم نشون داده که پدرومادرها یا دوست ندارن یا دانش لازم برای ملطفت کردن بچه ندارن. تازه اگه این دوتا هم وجود داشته‌باشن، بچه‌ها خیلی روشون نمی‌شه مسایل مختلف رو به پدر یا مادر بگن. در نتیجه، آدم‌ها یا مسایل رو اشتباه یاد می‌گیرن و یا کلاً یاد نمی‌گیرن. بعد مشکل روابط بین‌فردی و اجتماعی و احساسی در بزرگسالی‌شون پیش می‌آد، در ازدواج، در کار، و در هرجا که یه جنس مخالفی ببینن.

sex_comic

من دوستی داشتم در دوران لیسانس که در سن ۲۱ سالگی بلد نبود که چطوری باید آزمایش اسپرم بده. گمان می‌کرد چون توی خواب محتلم می‌شه، در بیداری هم با تصور کردن صحنه‌های خیالی جنسی، می‌تونه ظرفش رو پر کنه. من حتی تصوری از اینکه چه صحنه‌های خیالی‌ سکسی‌ای در ذهنش بوده، ندارم. چون تا اون موقع هرگز هیچ تصویری از یک زن برهنه ندیده بود. بعد که فهمید باید چیکار کنه، عذاب وجدان داشت که داره گناه کبیره می‌‌کنه. سال‌ها بعد شنیدم که با فاحشه‌ها هم‌خوابگی داره. کسی رو می‌شناختم از دوستان دبیرستانم که اسامی اعضای جنسی مرد و زن رو برعکس بلد بود. مدرسه‌ی راهنمایی ما جولانگاه آزار جنسی بچه‌های کوچیک‌تر و ضعیف‌تر بود. کلاسی داشتیم  که از فرط بی‌بندوباری جنسی ده نفرشون اخراج شدن و بقیه ۲۰ نفر پخش شدن  توی کلاس‌های دیگه. توی مدارس ما، کار معلم‌های نادان پرورشی این بود که هرگونه مساله‌ی جنسی رو با صفاتی از قبیل آلوده، کثیف، نجس، درکف دست مو درآورنده، گمراه‌کننده، به‌جهنم‌فرستنده و باعث فرورفتن چوب نیم‌سوز در ماتحت آدم شونده، و از رحمت باری تعالی محروم‌کننده، و غیره‌وذالک، برای ما توصیف کنن و این مسایل رو تبدیل‌شون کنن به دغدغه‌های بیمارگونه در ذهن ما.

ما نسلی بودیم که با آزمایش و اشتباه یاد گرفتیم، توی کوچه و خیابون، از هم‌سن و سال‌های خودمون که شاید دو روز قبل ما کشف کرده بودن مطلب رو از یه دوست دیگه که اون هم تازه شستش خبردار شده‌بود، از عکس‌ها و فیلم‌ها، فیلم‌هایی که مخاطبش کسان دیگه‌ای بودن. حالا یه عده‌ای پیدا شدن می‌خوان کار درست انجام بدن که غیرتمندی والدین این ور دنیا گل کرده که وقتش که شد خودمون یادشون می‌دیم. زهی خیال باطل! چی رو یاد بدی؟ کی وقتش می‌شه؟ چی می‌دونی از این که بچه‌ت چی بلده و از کجا یاد گرفته؟ رها کن عزیز دل برادر. بذار یه نسل درست درمونی دربیاد که آدماش مثل آدم بزرگ بشن، مثل آدم دوست داشته‌باشن، مثل آدم جفت پیدا کنن، مثل آدم زندگی کنن.

توسط .

“نمادزدگی” دولت لیبرال. خوب یا بد؟

LiberalCabinet

تقریباً همه شگفت‌زده هستن، خیلی‌ها خوشحال، بسیاری منتقد، بعضی‌ها دلواپس و تعدادی عصبانی. ترودوی جوان، گفته‌بود نصف کابینه رو از خانم‌ها انتخاب می‌کنه و کرد. بین وزیرهاش مهاجر هست، پناهنده هست، معلول هست، بومی هست، دگرباش هست، همه هستن. به‌قول خودمون “جذب حداکثری” و به‌قول خودش کابینه‌ای که شبیه کاناداست. ظاهراً تنوع در این کابینه خیلی به مذاق دسته‌ی عصبانی خوش نیومده و ترودو رو متهم می‌کنن که انتخاب‌هاش خیلی نمادگرایانه‌است و صلاحیت و قابلیت افراد دیده نشده. برای مثال به‌علت قول %۵۰ وزیر زن در کابینه، ترودو جنسیت رو ملاک اول انتخاب قرار داده و نتیجه اینه که زنانی “با صلاحیت پایین” راهی کابینه شدن. من حسم اینه که، این دوستانی که دلخور هستن، پیش‌فرض این رو دارن که نخست‌وزیر یا وزیر همه‌کاره‌ست در دولت. اینطور نیست واقعاً. وزیر در سیستم کانادا اغلب یه مقام سیاسی و اتفاقاً نمادینه، به‌حساب سخنگوی وزارت‌خونه مثلاً. تقریباً تمام کارهای تخصصی، مسئولیتش با معاون وزیره که تیم داره و کارها رو انجام می‌ده و وزیر رو برای حضور در کابینه بریف می‌کنه. البته اگر وزیر هم نمادین باشه (دختر سی‌ساله‌ی افغان و پناهنده) و هم ختم روزگار در حوزه‌ی کاریش، فبه‌المراد. ولی اگه ختمش نباشه، آخر دنیا نیست، معاون وزیر کاردرست پیدا می‌شه.

اما موضع خودم. راستیتش بنده که در دوره‌ی پیشا‌انتخابات حق رای نداشتم ولی در طبقه‌بندی‌های پساانتخابات جزو خیلی‌های خوشحال و بعضی‌های دلواپس هستم. بنده در مورد نمادزدگی این دولت از اون دسته‌ی عصبانی حتی فراتر می‌رم و معتقدم که انتخاب ترودوی پسر به رهبری حزب لیبرال، خودش یک حرکت نمادگرایانه و البته بسیار هوشمندانه بوده که اعضای بلندپایه‌ی حزب لیبرال انجام دادن. دستمریزاد. هر کدوم از احزاب مختلف در کانادا میراثی دارن که به اون می‌نازن و فرت‌وفرت توی هر بحثی پیش می‌کشنش. کانادایی‌ها هم از این میراث‌ها به‌عنوان شاخصه‌های کانادایی بودن استفاده می‌کنن. برای مثال، میراث حزب دموکراتیک نوین، سیستم سلامت کاناداست. برای سبزها اصالت محیط زیست این نقش رو داره. محافظه‌کارها (تا جایی که من درک کردم) خیلی تو خط وصل‌کردن هرچه بیشتر کانادا به سیستم سلطنتی بریتانیا هستن و البته سنگ اقتصاد رو خیلی به سینه می‌زنن. برای لیبرال‌ها این میراث تقریباً همه‌ی همون چیزایی هست که از ترودوی پدر به‌جا مونده: دوزبانی(Bilingualism)، منشور حقوق شهروندی(Charter of rights and freedoms)، و چندفرهنگی(Multiculturalism). اتفاقاً این میراث لیبرال‌ها چیزیه که خیلی از کانادایی‌های طبقه‌ی متوسط به‌ش می‌نازن. دولت محافظه‌کار هارپر در ده‌سال گذشته، با سیاست‌های خودش و با مصوباتی مثل C-24 و C-51 عملاً داشت این میراث ترودوی پدر رو هوا می‌کرد و تا حدودی هم موفق به این کار شده بود. لیبرال‌ها برای برگشت احتیاج به برگ برنده‌ای داشتن برای رو کردن. و خب چه کسی بهتر از پسر برای دفاع از میراث پدر. مخصوصاً که پسر خوش‌تیپ و خوش‌قیافه هم باشه. این نمادیه که ذهن اکثریت به‌ش جواب می‌ده و باعث تهییج توده می‌شه.

من تقریباً هر آنچه از ترودوی پسر دیدم، همه تحرکات نمادین هستن. انتخاب کابینه هم همینطور. این به‌نظر من نه‌تنها اشکالی نداره که حتی خیلی هم خوبه. تلنقرهایی به جامعه می‌زنه و باعث تحرک می‌شه. ولی تلنقر محض کفایت نمی‌کنه، یه سازوکار برای تداوم حرکت لازمه. اوایلی که ترودو رهبری لیبرال‌ها رو دست گرفته‌بود از این دست دلواپسی‌ها و عصبانیت‌ها زیاد بود که “جوونه”، “خامه”، “تجربه نداره”، “بچه‌ست”، “حرف زدن بلد نیست”، و از این صحبت‌ها. خود من یکی از کسانی بودم که به‌شدت نسبت به‌موفقیت لیبرال‌ها در انتخابات دلسرد بودم. در کمپین انتخابات، لیبرال‌ها نشون دادن که تیم خوبی پشت نمادشون دارن. نشون دادن که نه‌تنها ماشین‌شون نو و شیک و قشنگ هست، بلکه موتور خیلی خوبی هم روش بستن، سیستم تعلیقش هم خوب کار می‌کنه. در مورد کابینه هم امیدوارم این تیم‌سازی اتفاق افتاده‌باشه و نمادسازی‌های خوبی که انجام‌شده با تیم‌های توانمند پشتیبانی بشن. اگرنه ممکنه متاسفانه شاهد عقب‌رفت همه‌ی ارزش‌هایی باشیم که این نمادها معرفشون هستن.

توسط .

آنتی‌سِمیتیزم (سامی‌ستیزی)

امروز ویدئویی دیدم که خیلی باعث انبساط خاطر من شد. نتانیاهو میزبان فلیپ هاموند وزیر خارجه‌ی انگلیس بود. کلی اراجیف در مورد سامی‌ستیزی تفت داد و ایران رو متهم به سامی‌ستیزی کرد. در بخشی از حرفاش و در مورد اتفاق نظر مضحک اعراب و اسرائیل گفت: «این اتفاق خیلی نادره و مطمئناً در طول عمر من اتفاق نیفتاده که اعراب – خیلی از عرب‌ها – و اسرائیلی‌ها سر یه موضوع توافق داشته باشن.» این سامی‌ستیزی رو کردن پیرهن عثمان. شده چماق و هی می‌کوبن تو سروکله‌ی دنیا.

سامی یا Semitic از واژه‌ی توراتی شِم (Shem) اومده. این شِم یا همون سام، یکی از سه پسر نوح بوده. دوتای دیگه هام (Ham) و یافث (Japheth) بودن. در روایات اومده که ظاهراً وقتی نوح خواب بوده (در برخی نسخ اومده که وقتی مست بوده) و باد دامنش رو می‌زنه کنار، هام که کوچیکتر بوده، با رویت عورت نمایان‌شده‌ی پدرش خنده‌ش می‌گیره. سام و یافث که ظاهراً بزرگتر بودن، می‌آن و روی نوح رو می‌پوشون، می‌گن سام می‌ره پیش نوح چغلی که هام به فلان تو خندید. نوح هم هام رو عاق می‌کنه که تا قیام قیامت بچه‌هاش سیاه‌سوخته از آب دربیان (معذرت می‌خوام. جمله نژادپرستانه‌است به‌عقیده‌ی من. منتها به‌خاطر امانت در منبع، نقل‌قول می‌کنم) و بشن نوکروکلفت بچه‌های سام و یافث (توجیه آسمانی برده‌داری رو دارین دیگه؟). پیغمبر میغمبر هم فقط تخم‌وترکه‌ی سام دربیاد. یافث و بچه‌هاش هم پیروان سام و بچه‌هاش باشن. بچه‌های هام از آفریقا و فلسطین! سردر می‌آرن و بچه‌های یافث می‌رن اروپا و قفقاز و احتمالاً می‌شن کاکازین. ولی اولاد سام می‌شن اقوام سامی که همه‌ی پیغمبرای بعد نوح از اینا هستن. اینا از اول هم تافته‌ی جدا بافته‌ بودن که خدا فقط با اینا حرف می‌زده و بقیه قاطی آدم نبودن.

بگذریم. هام و یافث که پراکنده می‌شن و می‌رن سرزمین‌های غیرمقدس. پیغمبری و سرزمین‌های مقدس می‌مونه برای سام و ورثه‌ش. پسرای سام عیلام، عاشور، ارفکشاد، لود، و آرام (به‌ترتیب اجداد عیلامی‌ها، آشوری‌ها، عبری‌ها و عرب‌ها، لیدی‌ها، و سوری‌ها) هرکدوم یه جایی رو می‌گیرن و می‌شن صاب‌مملکت. اگه تاریخ اول راهنمایی یادتون باشه همون موقع یه سری جنگ‌های خیلی خونین بین عیلام و آشور و لیدیه و سوریه بوده همواره. از نسل ارفکشاد ابراهیم به‌دنیا می‌آد و دوتا پسر از دو تا همسر می‌آره. اسماعیل که جد اعراب می‌شه و اسحاق که جد عبری‌ها (یهودی‌ها). دعوای ساره و هاجر، زن‌های ابراهیم، باعث می‌شه که زیرآب اسماعیل و هاجر زده بشه و فرستاده‌بشن وسط بیابون برهوت. سر خواب ابراهیم و قربونی کردن فرزند دلبندش، بچه‌های اسماعیل می‌گن ابراهیم بابای ما رو می‌خواست قربونی کنه، بچه‌های اسحاق می‌گن نه بابای ما بوده که قبول کرده قربونی بشه. حالا چه اهمیتی داره؟ اهمیتش اینه که خدا پادشاهی زمین و پیغمبری رو می‌ده به نسل اون پسری که حاضر شده قربون خدا بره. عربا و عبریا می‌شن دشمن خونی هم برای کسب پادشاهی زمین.

زن اسحاق، ربه‌کا (رفقه)، شصت‌سالگی اسحاق حامله می‌شه و خیلی حاملگی معذبی داشته. از خدا می‌پرسه قضیه چیه؟ وحی به‌ش می‌شه که: دوقلو داری. اینا از داخل شکم مادر باهم درگیری دارن و به‌دنیا هم که اومدن، دشمن خونی هم هستن تا بمیرن. رفقه دو پسر می‌آره. بزرگه اسمش می‌شه عیسو (Esau) و کوچیکه یعقوب خودمون. ظاهراً عیسو مرد شکار بوده و قوی و یعقوب پسر مامان بوده و توی چادر می‌مونده. اسحاق عیسو رو دوست داشته و رفقه جونش برای یعقوب درمی‌رفته.

بزرگ که می‌شن، یعقوب حق فرزند ارشدی رو از عیسو به‌قیمت یه کاسه آش می‌خره. بعد یه‌روز که عیسو رفته‌بوده شکار، با همکاری مادرش سر پدرش، اسحاق (که آخر عمر کور شده بوده) رو کلاه می‌ذاره و خودش رو جای عیسو جا می‌زنه تا اسحاق به‌ش برکتش (Blessing) رو بده. اینطوری یعقوب به‌لطایف الحیل کل اعتبار رو مصادره می‌کنه و اسحاق هم دیگه نمی‌تونه پسش بگیره. عیسو قسم می‌خوره که به‌محض مردن اسحاق، یعقوب رو بکشه.  رفقه هم یعقوب رو با پیغمبری مسروقه به سمت کنعان فراری می‌ده. عیسو و نوادگانش می‌رن جنوب اورشلیم و یهودیه یه مملکت درست می‌کنن به‌نام اِدوم (Edom) که در زمان بخت‌النصر دوم (Nebuchadnezzar II) به عاشوری‌ها کمک می‌کنن تا اورشلیم رو غارت و یهودی‌ها رو قتل‌عام کنن.

پسرای یعقوب هم که برادرشون، یوسف، رو می‌برن بکشن. آخرش هم می‌ندازنش توی چاه که از گشنگی بمیره. عیسی هم که از نسب یهودا پسر یعقوب  و از بنی‌اسرائیله توسط ریش‌سفیدهای یهود کله‌پا می‌شه. بعد هم که مسیحیت، به‌عنوان یک دین سامی، فراگیر می‌شه و اروپا مسیحی می‌شه، اینا شروع می‌کنن به تقاص گرفتن از یهودی‌ها. اروپای مسیحی مهد یهودی‌ستیزی مدرنه که اوجش هم آلمان نازی و هلوکاسته. توی فلسطین و اورشلیم هم داستان همونه. عرب‌ها (مصر و سوریه و لبنان و اردن و عراق و عربستان) و عبری‌ها (اسرائیل) به جون هم افتادن و برای تسلط بر “سرزمین مقدس” سامی‌ها همدیگه رو تیکه‌پاره می‌کنن.

بخش اعظم سامی‌ستیزی توسط خود سامی‌ها اتفاق افتاده و می‌افته. دعوا هم اغلب بین خودشون بوده. مسیحی‌ها با یهودی‌ها، یهودی‌ها با اعراب، اعراب با مسیحی‌ها، برادر با برادر، حتی در شکم مادرشون. جالبتر اینه که اغلب هم سر همین “سرزمین مقدس”شون به‌جون هم افتادن. از خود سام و پسراش بگیر تا برسی به نتانیاهو و ملک سلمان و خالد مشعل و اسماعیل هنیه و بشارالاسد و صدام حسین و ابوبکر بغدادی و بقیه. دلیلش هم اعتقاد بر تافته‌ی جدا بافته بودنه. هر کدوم از تیره‌های سامی فکر می‌کنن که قوم برگزیده‌ی خدا هستن و درنهایت زمین و پادشاهی اون قراره به‌شون برسه و همه باید سر تعظیم به‌شون فرود بیارن. یکی ادعا می‌کنه که تنها دولت اسلامی رو درست کرده و خلیفه‌ی مسلمینه یکی معتقده که تنها دولت یهودی رو اداره می‌کنه و نظام آپارتاید دینی‌ش تنها دموکراسی موجود در خاورمیانه‌ست!!! :O

 

برگرفته از صفحه‌ی فیس‌بوک De Groene Amsterdammer

برگرفته از صفحه‌ی فیس‌بوک De Groene Amsterdammer

حالا سر یه توافق صلح‌طلبانه‌ی ما با دنیا، دو جبهه‌ی اصلی سامیِ سامی‌ستیز در تاریخ معاصر، اسرائیل و اعراب، برعلیه ایران متفق شدن. مضحکه. یکی نیست به این لوده‌ها بگه، عزیز دل برادر، شما قبل اینکه علیه ایران هم‌صدا بشین، اول مساله‌ی خودتون رو با هم حل کنین. یه‌کم کمتر هم رو بکشین. یه‌خورده به‌هم احترام بذارین. انقدر به سروکله‌ی هم نزنین. همین مساله‌ی صلح خاورمیانه که این‌همه طول کشیده و آخرش هم به‌نتیجه نرسیده. این بین ایران و بقیه نیست که. بین اعراب و اسرائیله. درون‌سامیه. بیاین کمی از همین ایرانی که انقدر باهاش مساله دارین یاد بگیرین. با یه انتخابات معقول (نه حتی مطلوب) جو رو عوض کنین. یه کسانی رو بیارین سرکار که ذهنیت تعامل داشته باشن. اهل منطق و گفتگو باشن. پرخاش نکنن. من مطمئنم که سام رو هم از شرمندگی درمی‌آرین و اون هم حتماً دعاتون می‌کنه.

توسط .

دگرباشان و دگرمباشان

التفاط آقا اوباما به دگرباشان ایالات متحده و رای محکمه‌ی معظم (supreme court) این کشور در قانونی شدن ازدواج هم‌جنس‌گرایان و البته حمایت از این اتفاق توسط عده‌ی قلیلی از کاربران ایرانی فیس‌بوک، دوباره سیل عظیمی از ایراد سخنرانی‌ها و نظریه‌پردازی‌ها و مخالفت‌ها و اعتراف‌ها و گوشزدها و غیره‌ها رو در پی داشته. یکی نیست بگه چیکار داری یکی عکس فیس‌بوکش رو در حمایت رنگین‌کمونی کرده. شما نکن. (مثل من که عکسم رو رنگین‌کمونی نکردم. این قانون هم نه خوشحالم کرد و نه ناراحت. فکر می‌کنم یه عده‌ای مطالبه‌ای داشتن که تونستن متمدنانه به‌ش برسن. به من هم مستقیماً نه ضرری می‌رسونه و نه سودی)

rainbow flag

ساعت یک و بیست، بیست‌وپنج دقیقه نصف شب، یه مطلبی از روی دیوار پریسا موسوی خوندم که در پاسخ به آقایی به‌نام شروین وکیلی نوشته بود. اول نوشته‌ی جناب وکیلی رو خوندم و بعد پاسخ پریسا رو البته. من این آقای وکیلی رو نمی‌شناسم. یه تفحصی کردم در وب: ظاهراً جامعه‌شناس و زیست‌شناس هست و در دانشکده‌ی علوم دانشگاه تهران حشره‌شناسی تدریس می‌کنه! تاریخ‌نگار و اسطوره‌شناس و داستان‌نویس هم هست. نشون به اون نشون که اینجا گفته. من غیر این مطلبی که نوشته، چیزی ازش نخوندم. ظاهراً زیاد می‌نویسه و البته قشنگ هم می‌نویسه. ولی خب حرف غلط رو سعدی‌وار هم که بگی، تبدیل نمی‌شه به حرف درست. من به چند مورد از نوشته‌ش بسنده می‌کنم و نظر کم‌سوادانه‌ی خودم رو می‌گذارم. باقی رو پریسا بهتر، کامل‌تر و فنی‌تر پاسخ داده:

“آدمیزادگان” بر خلاف ۹۹٫۹۹۹% “گونه‌های زنده‌ی دیگر”، سیر طبیعی تکامل و انقراض رو طی نکردن، نمی‌کنن و نخواهندکرد. اگر قرار بود طبیعی زندگی کنن باید کلاً کون‌پتی اینور اونور می‌رفتن، از ۱۴ سالگی تا ۶۵ سالگی جفت‌گیری می‌کردن، مثل اکثریت قریب به‌اتفاق پستانداران توی گله زندگی می‌کردن، تعدد همسر و شرکای جنسی می‌داشتن و سالی یکبار می‌زاییدن. همون کارایی که در دوره‌ی شکار و اشتراک اولیه می‌کردن. اون کارا طبیعی بود. خانواده نهاد طبیعی نیست، نهاد زیستی هم نیست، یه نهاد اقتصادیه. چیزیه که کشاورزی و زمین‌داری به انسان تحمیل کرده. کارکرد ازدواج و داشتن فرزند برای انسان‌ها در دوره‌ی کشاورزی، داشتن نیروی کار رایگان بوده برای حفظ زمین و نه رویای اون انسان‌ها برای تداوم نسل در قرون آتی. الان هم عدم نفع و در مواردی زیان اقتصادی باعث نیاوردن فرزند یا ازدواج نکردن شده نه اختلالات زیستی.

در مورد رابطه‌ی جنسی، محصول اصلی رابطه‌ی جنسی، لذت جنسیه. اتفاقاً شاید فقط انسان‌ها هستن که توانایی فهم رابطه‌ی علّی رو دارن و متوجه شدن که رابطه‌ی جنسی محصول جانبی‌ای داره به‌نام تولیدمثل. به‌همین علت تونستن از این محصول جانبی به‌لطایف‌الحیل خلاص بشن. بالاخره باید تفاوتی باشه بین مگس و پشه و سوسک با انسان در توانایی فهم طبیعت و مهار اون. بقیه‌ی جک‌وجونورا نمی‌فهمن که چون سکس بدون جلوگیری داشتن حامله شدن. یا چون می‌خوان بچه بیارن باید رابطه‌ی جنسی داشته باشن. رابطه‌ی جنسی دارن چون به‌زبان ساده حال می‌ده.

در مورد تولیدمثل، من متوجه نمی‌شم که چرا تولیدمثل نیاز زیستی انسانه و چرا با غذا خوردن مقایسه می‌شه. آیا اگه کسی فرزندی نداشته‌باشه، زیست شخص خودش در معرض خطر قرار می‌گیره؟ واللا ما فرزندی نیاوردیم، قرار هم نیست بیاریم، حیات و زیست‌مون هم در خطر نیست و سُر و مُر و گنده هم داریم زندگی می‌کنیم. ناخوش‌احوال هم نیستیم به‌خدا.

ایرادی که به اعترافات آقای دکتر وارده این که:

در بند اول اعترفاتش با افتخار می‌گه که دگرجنس‌خواه هست و خیلی هم از بابت جهت‌گیری جنسی‌ش خوشحاله و خودش رو تندرست و سالم می‌دونه و در بند چهارم افتخار و غرور به جهت‌گیری جنسی‌ یه عده‌ی دیگه رو مبنای تشکیک در سلامت عقل اون عده می‌دونه!

مقایسه‌ی هم‌جنس‌گرایی با غیرهم‌جنس‌گرایی هم در نوشته‌ی آقای دکتر زیادی نمود نمادین داره. براساس ادعای خودش، آقای دکتر غیرهمجنس‌گراست. یعنی تجربه‌ی دگرباشی نداره.  کسی که این تجربه رو نداره چطور در این مورد دست به قیاس و تشبیه می‌زنه که: غذا رو از دماغ خوردنه و یا لِی‌لِی کردن به‌جای راه‌رفتن. آیا دگرباشی اومده نشسته پیش دکتر گفته «شروین جان اصلاً تصوری نداری که چقدر خوبه این دگرباشی. مثل اینه که غذا رو با دماغت بخوری. تازه من از وقتی دگرباش شدم به‌جای راه‌رفتن لی‌لی می‌کنم. اونهم خیلی حال می‌ده.»؟

البته موافقم با حرفش که: “کشمکش بر سر ازدواج همجنس‌خواهان جریانی سیاسی در سپهر فرهنگ آمریکا و اروپاست که ارتباطی به ایران‌زمین ندارد.” برای اینکه در ایران‌زمین همجنس‌خواهان رو کلاً یا انکار می‌کنن، یا تغییر جنسیت می‌دن، یا حدود شرعی براشون جاری می‌کنن و یا کاری می‌کنن که دربرن جایی که بتونن آزادانه همجنس‌خواهی کنن. کار به کشمکش بر سر ازدواج‌شون نمی‌رسه.

می‌مونه قضیه‌ی حقوق کودک برای هویت جنسی و جهت‌گیری جنسی. مسلماً قوانینی برای دفاع از حقوق کودکانی که به خانواده‌های دگرباش سپرده می‌شن هست. اگر هم نباشه، قابل وضع کردنه. به‌فرزندی قبول کردن یه کودک در جامعه‌ی مترقی خیلی مراحل پیچیده و دقیقی داره که تا از قابلیت خانواده‌ی هدف اطمینان حاصل نشه، اتفاق نمی‌افته. در ضمن من و شمایی که فکر می‌کنیم دگرباشی بده و چندشه، احساس تضییع حقوق کودک به‌مون دست می‌ده. اونی که دگرباشه و با فرزندخواندگی، لقاح مصنوعی و … بچه می‌آره، همچین احساسی نداره و براش هم مهم نیست من و شما چی فکر می‌کنیم. به‌علاوه، با همین استدلال، آیا آموزش شرعی، ختنه کردن، آموزش خرده‌فرهنگ‌های رایج و … به کودکان از طرف والدین مصداق تضییع حقوق کودکه؟ اگه هست، بهتر نیست اصلاً ملت بچه‌دار که شدن، بیارن بچه‌هاشون رو بدن به کسانی که مثل ما فکر می‌کنن تا ما بچه‌شون رو براشون تربیت کنیم؟

واقعاً بهتر نیست در این مورد که دانش اندکی داریم یا اصلاً دانشی نداریم به یه «نمی‌دونم» یا «من هم‌جنس‌گراها رو نمی‌فهمم» و یا «خیلی به من ارتباط پیدا نمی‌کنه» بسنده کنیم. یا اصلاً سکوت کنیم. اگه کسی هم حمایت می‌کنه، شاید خودش دگرباشه، دوستش دگرباشه، فامیلش دگرباشه، یه‌کسی بالاخره دگرباشه دوروبرش. برای همدلی با اونا حمایت کرده. چرا از حمایت یکی دیگه از یه چیز دیگه هم ما باید ناراحت باشیم و بازخواست کنیم و انگ “کارگزاری جریان سیاسی فریبکار و زیانکار” و یا “جوزدگی” به‌‌شون بچسبونیم؟

توسط .

از خون جوانان وطن لاله دمیده…

اولین حسی که به‌من دست داد، خشم بود. عصبانیت از اینکه ۱۷۵ نفر رو دست‌بسته کنار هم زنده‌زنده دفن کردند. تصویرم از کنار بود به گمانم و بولدوزر رو می‌دیدم که یه وحشی پشتش نشسته و شروع به خاک‌ریزی می‌کنه. می‌دونم که توی گودال ۱۷۵ نفر از هم‌وطنام، نه باید بگم ۱۷۵ انسان، بدون اینکه کاری از دست‌شون بربیاد، در سکوتی مخوف، منتظر مرگی فجیع هستند.Lale

حس بعدی اندوهی بود که بی‌اختیار اشکهام رو سرازیر کرد. روی جایی که بولدوزر خاک ریخته، سربازهای عراقی دارن پایکوبی می‌کنن. صورت‌هاشون نقاب داره و توی دستاشون پرچم سیاه با نوشته‌ی سفید لااله‌الاالله-محمدرسول‌الله رو می‌چرخونن.
نفس کشیدن سنگینه. آیا ۱۷۵ نفری که اون پایین هستن، هنوز زنده‌اند؟ کاش نباشن. کاش زودتر کارشون تموم شده باشه. تصورش از حد تحمل آدم خارجه. می‌خوان نفس بکشن ولی هوا نیست. خفه می‌شن. می‌میرن. کجای این خاک قراره لاله دربیاد؟

همه‌ی خبرگزاری ها رو می‌گردم: بی‌بی‌سی، سی‌ان‌ان، گاردین، کوفت، زهرمار،… کسی پوشش نداده خبر رو. دوباره عصبانی هستم. فلان‌فلان‌شده‌ها، اینا همونان که الان به‌اسم داعش دارن آدم زنده‌به‌گور می‌کنن. اینا رو حماقت‌های شما شیرشون کرد و افتادن به‌جون انسانیت. اینا همونان که شدن طالبان، القاعده، داعش، بوکوحرام و … حالا یه خبر به‌این ناراحت‌کنندگی چقدر از فضای وب‌سایت‌هاتون رو می‌گیره؟

کمی در مورد کربلای چهار می‌خونم. افتضاح. داغون. کی لو داده؟ آمریکا؟ مجاهدین؟ بی‌مبالاتی خود رزمنده‌ها؟ چقدر کشته دادیم. چقدر زخمی، چقدر خسارت. چقدر تحقیرآمیز. خودم رو می‌ذارم جای بچه‌هایی که وسط معرکه گیر افتادن. از همه‌طرف دارن می‌زنن‌شون. ترس و وحشت از چشم‌هاشون توی دل من رخنه می‌کنه. نه ترس از مرگ که ترس از شکست. وحشت از اینکه اگه این سگ‌های هار خاک ما رو بگیرن، با عزیزان ما چه خواهند کرد؟ همون کاری که الان دارن می‌کنن. اخبار توحش‌شون رو توی داعش کسی نیست که نشنیده‌باشه.

با غواص‌ها توی گودال هستم. دست‌بسته. صدای ریسه‌رفتن چندش‌آور فرمانده‌ی عراقی از بالای گودال می‌آد. به‌عربی دستور خاک‌ریزی می‌ده. همه‌ی بچه‌ها ایستادن. کسی ننشسته. کسی بی‌تابی نمی‌کنه. همه با بغض و نفرت به‌چشمای اون کثافت زل زدن. شرافت و بی‌شرفی، چشم در چشم هم. حس خوبیه. حس غرور از التماس نکردن، از ضعف نشون ندادن، از ایستادن تا آخرین لحظه. یکی داره زمزمه می‌کنه: «ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم.» برمی‌گردم ببینم کیه. خودم هستم که زمزمه می‌کنم. همه‌ی ۱۷۵ نفر خودم هستم که زمزمه می‌کنم. زمزمه می‌کنیم. با هر کپه‌ی خاکی که ریخته می‌شه بلندتر و بلندتر. حالا دیگه داریم فریاد می‌زنیم: «من آهنم. من آهنم. من آهنم.»

توسط .

بهترین دفاع حمله است؟

پسرى را پدر وصیت کرد

کاى جوان‌بخت یادگیر این پند

هر که با اهل خود وفا نکند

نشود دوست‌روی و دولتمند

گلستان سعدی؛ باب هفتم، در تاثیر تربیت

محمد قوچانی مقاله‌ای در هفته‌نامه‌ی صدا نوشته که من رو خیلی متعجب و آشفته کرد. از مقاله‌ی قوچانی این‌طور به‌نظر می‌آد که دستآورد همه‌ی هزینه‌هایی که مردم در سال‌های اخیر داده‌اند، بازتولید نسخه‌ای از احمدی‌نژاد(ل) هست که اینبار طرف ماست و می‌شه قلم رو برای مجیزگویی احمدی‌نژادِ خودمون، به‌هزینه‌ی نفی میرحسین‌ها، کروبی‌ها، خاتمی‌ها و هاشمی‌ها به‌کار برد. البته قبل از اینکه مطلب رو شروع کنم، بگم که من هم مثل قوچانی، صراحت لهجه‌ی روحانی در حواله کردن امثال رسایی و کوچک‌زاده و مابقی جماعت حقیر به جهنم رو بسیار پسندیدم ولی رهیافت قوچانی در تئوریزه‌کردن و ایده‌آل جلوه دادن این رفتار رو اصلاً نمی‌پسندم. نوشته‌ی قوچانی علاوه بر ظلم آشکار به میرحسین، ستم به روحانیه در هم‌ردیف کردنش با احمدی‌نژاد(ل).

قوچانی احمدی‌نژاد(ل) رو در منتهی‌الیه چپ از راست می‌گذاره و روحانی رو در منتهی‌الیه راست از چپ.  یه‌جورایی مماس به هم. چسبیده. بوسان. از بنیادگرایانی حرف می‌زنه که احمدی‌نژاد(ل) از کهنه چراغ جادوی محافظه‌کاری کشیده‌تشون بیرون و از بچه‌لیبرال‌های که حسن روحانی قراره از سوسیالیست‌های پیر به‌دنیا بیاره. احتمالاً تصور قوچانی از نقش این‌دو نفر با تصویری که من دارم اشتراک چندانی نداره. چون تصور من کمی برعکسه. احمدی‌نژاد(ل) رو انحصارطلب‌ها علم کردن تا زیر لحاف نخ‌نمای دین‌نمایی و مبارزه با استکبار جهانی، انحصارشون رو بر اقتصاد نفت و تحریم ادامه بدن و روحانی رو روح آزادی‌خواهی نسل جوانی وارد صحنه کرده که به‌انحای مختلف، زیر لحاف رو یا دیدن یا اخبارش رو شنیدن. به‌نظر می‌آد در ادامه‌ی دوگانه‌ی احمدی‌نژاد(ل)-هاشمی این‌بار قوچانی داره دوگانه‌ی القاعده-آمریکا رو در قالب بنیادگرا و لیبرال ترسیم می‌کنه.
قوچانی ایده‌ی خودش از رابطه‌ی اخلاق و سیاست رو بازگو می‌کنه که شاید پراگماتیک باشه، ولی لزوماً درست نیست. قوچانی روزنامه‌نگاره، ولی از خودش نمی‌پرسه که اگر اصحاب رسانه را راهی به هزارتوی قدرت بود و جریان آزاد اطلاعات در جامعه وجود داشت، آیا اسراری بود که سینه‌ی روحانی رو مملو کنه و یا دهن قالیباف رو ببنده؟ آیا کارکرد اطلاعات، از نظر قوچانی، گروکشی برای مصالح جناحیه؟ آیا کسی که این‌کار رو نمی‌کنه، در رقابت بازنده‌ست؟ قوچانی حرفش اینه که اگر روحانی به‌جای موسوی سیزدهم خردادماه سال ۸۸ روبه‌روی احمدی‌نژاد(ل) نشسته‌بود، نتیجه‌ی انتخابات جور دیگه‌ای رقم می‌خورد. قوچانی تلویحاً نتیجه‌ی اعلام‌شده برای انتخاباتی که ۹ روز بعد اون مناظره برگزار شد رو قبول کرده. قبول کرده که “سیستم دفاع‌محور” میرحسین در برابر “سیستم تهاجمی” احمدی‌نژاد(ل) شکست خورده.
این‌ها همه پیش‌فرض‌های (به‌زعم من اشتباه) قوچانیه. قوچانی شاید اون مناظره رو خوب (یا مثل من ده‌ها بار) تماشا نکرده. میرحسین پرده‌دری نکرد. میرحسین با متانت سیاه‌بازی‌های احمدی‌نژاد(ل) رو هدف گرفت و وظیفه‌ی قوه‌ی قضاییه و برائت شهروندان رو گوشزد کرد. میرحسین با نشون دادن همین انگشت سبابه گفت که ادب مرد به ز دولت اوست. میرحسین اومده بود همین روحیه رو عوض کنه. قوچانی با بی‌انصافی میرحسین رو به‌شکست به‌خاطر بازی دفاعی متهم می‌کنه، ولی این رو نمی‌پرسه که اگر ۲۳ خرداد سال ۱۳۸۸ معامله‌ای که با میرحسین شد، با روحانی می‌شد، آیا خرداد ۹۲‌ای می‌داشتیم؟یا حتی آیا قوچانی‌نامی، قلمی به‌دست داشت که خاتمی رو “تدارکاتچی” و  ابراز همدلی‌ها رو “حس رقت‌انگیزی از ترحم‌خواهی و مظلوم‌نمایی” توصیف کنه. یا از ترکیب نامبارکی مثل “مرثیه‌خوان ماتم‌زده مردمان” استفاده کنه؟

توسط .

بی‌خیال این یه فقره بشو جان مادرت

در سِفِر شِمُوت (کتاب خروج-جلد دوم تورات)، فصل چهارم، یه اتفاقاتی بین یهوه (خدای یهود) و مُشِه رَبِنو (حضرت موسی) می‌افته که جالبه.

ظاهراً یهوه به مُشِه دوتا دستور داده بوده: یکی اینکه پسرش رو ختنه کنه و و اون‌یکی اینکه بره مصر بنی‌اسرائیل رو نجات بده. مُشِه خان هم شادوخندان اول پا می‌شه بره بنی‌اسراییل رو نجات بده که توی راه، یهوه با توپ پر و به‌قصد کشت می‌آد پایین و یقه‌ی آق‌مُشِه رو می‌گیره و تا شلوار این بچه رو در نیاره و جلوی چشمان مبارکش، مادر بچه با قلوه‌سنگ ترتیب کار رو نده، یقه‌ی بدبخت رو ول نمی‌کنه.
آقا از پس فردا در کنار گشت‌های ارشاد، گشت درشورت می‌گذارن و تا شلوار ملت رو در نیارن و از عدم وازکتومی و توبکتومی و… اطمینان حاصل نکنن ول کن معامله نخواهند بود. حالا بگو نگفتی.

توسط .

تاملی در باب اختلاط اصل و فرع

من در مورد همه‌ی مکاتب خدافرستاده یا انسان‌ساخته، نظر واحدی دارم. مکتب، ایدئولوژی، ایسم و مجموعه‌ی مقرراتی که از اون‌ها استخراج شده و می‌شه و خواهدشد، معلولی از وضعیت ناگوار جامعه‌ست که با ایده‌ی روشنفکر از جامعه‌ی آرمانی‌ش یا عتاب و خطاب خدا به پیامبراش، تبدیل می‌شه به یه استراتژی برای گذار جامعه از وضعیت موجود (AS IS) به حالت مطلوب (TO BE). در عوالم کسب‌وکار وقتی یه استراتژی با همه‌ی پروژه‌های تغییر و بهبود به نتیجه‌ و هدف مورد نظر رسید، استراتژی جدید تعریف می‌شه و پروژه‌های جدید و فعالیت‌های جدید. ولی در حوزه‌ی اندیشه و ایدئولوژی ظاهراً اتفاقی که می‌افته اینه که پیروان یه مکتب، قوانین اون مکتب رو اصل می‌گیرن و وضعیت جامعه رو فرع. یعنی قائل به این هستن که مکتب ما جهان شمول و زمان شموله و باید به‌زور داس و چکش و چوبه‌ی دار و شلاق و گشت ارشاد و بسیج و نیروهای خودجوش و ساندیس‌خوران جان‌برکف، جامعه رو چپوند در ساختار مورد اعتقاد.

شرع، به‌عنوان یک سلسله از قوانین، با توجه به اقتضای جامعه تعریف شده و به همون علت با توجه به اقتضای جامعه باید تغییر کنه وگرنه جامعه‌ی پویا نمی‌تونه قوانین ایستا رو قبول کنه و مرگ مکتب از همین‌جا شروع می‌شه. توجه به خواست جامعه در مورد اینترنت و ارتباطات، آزادی‌های سیاسی و مذهبی، آزادی قبل، حین و بعد از بیان، آزادی پوشش و … از همین جنسه.

چند روز پیش با سعید، یکی از دوستان عزیز، نشسته بودیم که صحبت فردی شد که برای حل معضل بدحجابی پیشنهاد داده بود که: بیایم امنیت خانم‌های بی‌حجاب رو کم کنیم تا خودشون وقتی در معرض تعرض قرار گرفتن، متوجه بشن که حجاب برای خودشون لازمه. سعید بحثی رو باز کرد که بی‌ارتباط به صحبت اولیه نیست و اون اینکه حجاب در برهه‌ای (با توجه به متغییرهای جامعه در ظرف زمانی اون برهه) برای افرایش امنیت خانم‌ها تجویز شده. برهه‌ای که احتمالاً ناامنی زیاد بوده، قانون وجود نداشته یا قانون جنگل حاکم بوده، دولت مقتدری در ناحیه (حجاز مثلاً) نبوده، افراد جامعه به مدنیت لازم برای فهم اینکه زن هم آدمه نرسیده بودن و غیره و ذالک. حالا اینکه نابخردانه از روش مهندسی معکوس استفاده کنیم و نتراشیده بگیم برای برگردوندن حجاب، امنیت رو کم کنیم و دست ارازل و اوباش رو باز بگذاریم، می‌شه همون اصل گرفتن قانون و فرع گرفتن جامعه، البته در شکل کریه و ابلهانه‌اش. به‌قول پدر یکی از دوستانم: «تو که حرف زدن بلد نیستی، حرف نزدن که بلدی؟»

گلستان سعدی، باب چهارم در فواید خاموشی

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین برهنه به‌سرما همی‌رفت، سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. در زمین یخ گرفته بود، عاجز شد. گفت این چه حرامزاده مردمانند. سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت جامه‌ی خود می‌خواهم اگر انعام فرمایی

رضینا مِن نوالِکَ بالرَحیلِ.

امیدوار بود آدمى به خیر کسان          مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

 

 

توسط .

زندگی یا انتخاب

یکی از مباحث داغی که در بین سیاست‌مداران (مخصوصاً نزدیک به انتخابات) و البته به‌تبع اون بین عوام‌الناس رایجه، این مساله‌ی حامی زندگی (پرولایف) یا پشتیبان انتخاب(پروچویس) بودنه. قضیه طیف گسترده‌ای هم داره. یک سرش اینه که هر اتفاقی بیفته نباید جلوی تولیدمثل رو گرفت و اساساً و در هر مرحله‌ای سقط جنین رو معادل قتل نفس می‌دونه و سر دیگه‌ش اینه که جنین جزئی از تن مادره و مادر هم روی بدنش اختیار داره و تا زمانی که جنین به‌دنیا نیومده، حیات و مماتش به تصمیم مادر بستگی داره.

and103013web-600x446این کارتون (توسط نیک اندرسن) که امروز دیدم باعث شد که چند خطی در مورد این موضوع بنویسم. کارتون نکته‌ای در مورد حمایت از زندگی توسط دولت در ادوار مختلف داره که کاملاً مورد وثوق هست ولی در عین حال – احساس می‌کنم – پیامی رو می‌خواد منتقل کنه که زیاد باهاش موافق نیستم و اون اینکه چون دولت یا حکومت نمی‌تونه یا نمی‌خواد حمایت‌های لازم رو انجام بده، افراد می‌تونن با سلب مسئولیت از خودشون در مورد زندگی یک انسان تصمیم بگیرن.

در امریکا اغلب علمداران پرولایف جمهوری‌خواه‌ها هستند که بیشتر از دموکرات‌ها به المان‌های مذهبی در تصمیم‌گیری‌هاشون (بخونین تبلیغاتشون) وزن می‌دن. دموکرات‌ها خیلی در قیدوبند مذهب نیستن و دنبال این هستن که هرچه بیشتر آزادی‌های فردی رو تقویت کنن. برای همین هم خیلی رویکرد بازی نسبت به مقوله‌هایی مثل سقط جنین، ازدواج دگرباش‌ها و … دارن. توزیع جمعیت روی این طیف هم احتمالاً باید نرمال باشه ولی مثل هر پدیده‌ی دیگه‌ای مشکل اونجایی پیدا می‌شه که سنگینی آماری به‌سمت یکی از دو سر طیف یا هر دوطرفش بره که اغلب حاصل تاثیرات تبلیغات انتخاباتی برای کسب رای بیشتره.

من استثنائاً در این طیف کمی متمایل به نظر حامیان زندگی هستم. و به‌نظرم افراط در پروچویس بودن و امکان سقط جنین رو به سادگی و در هر مقطعی به مادر (یا والدین) دادن، باعث مشکلات زیادی می‌شه که اتفاقاً یکی سوءاستفاده از زن و رفتار غیرمسئولانه مرد (و همینطور در مواردی زن) در رابطه‌ست. با پیشرفت‌هایی که در تکنیک‌های پیشگیری از بارداری وجود داره، یک زوج فرصت کافی برای انتخاب بچه‌دارنشدن و حتی سقط زودهنگام در مدت چندهفته‌ای که بین لقاح و شکل‌گیری سیستم عصبی جنین (یا به‌قول متشرعین دمیده شدن روح) وجود داره از نظر بسیاری بلامانعه. البته استثناهایی وجود داره که نمی‌شه در موردش به‌راحتی اظهار نظر کرد، برای مثال یکی از این موارد خاص جنینی هست که علیرغم میل مادر و در اثر تجاوز شکل گرفته و حامی زندگی بودن در این موارد همونقدر سخته که حامی انتخاب بودن. ولی ایجاد توازن و حمایت از انتخاب مسئولانه در موارد غیرخاص می‌تونه مورد پذیرش بخش بسیار وسیعی از این طیف باشه.

توسط .