بایگانی دسته: مثل‌آباد

آیینه چون قد تو بنمود راست، بگیر آیینه رو ماچش کن

سال اولی که وارد دانشگاه شدم رو اگر امروز ملاقات می‌کردم حتماً حالم به‌هم می‌خورد. یه پسر بچه‌ی ۱۷-۱۸ ساله‌ی کوچیک خودبزرگ‌بین که کسی رو در زندگی قبول نداشت و وارد بحث و گفتگویی نمی‌شد مگر به‌قصد مغلوب کردن طرف مقابل با هر حربه‌ای از سفسطه گرفته تا تمسخر و توهین. دلایل مختلفی داشت که مهم‌ترین اون‌ها به نظر من قلت تجربه و احاطه‌شدن بین آدم‌های به‌مراتب کوچیک‌تر بود. وقتی دوروبریات خیلی کوتاه‌تر از تو باشن لازم نیست قد راست کنی، همه‌ به‌به و چه‌چه می‌کنن برات.

اولین کسانی که باعث شدن خیلی زود چشم خودبزرگ‌بینم خودِ خیلی کوچیکم رو ببینه و بفهمم که “علی‌آباد شهری نیست”، اونایی بودن که به‌خاطر دماغ‌بالا بودنم، حال من رو اساسی گرفتن. وقتی آدم مسئله رو نبینه، چطور می‌تونه اون رو بپذیره، و بدون پذیرش مسئله چطور می‌تونه تعریفش کنه و وقتی مسئله رو تعریفش نکردی، چطور می‌تونی حلش کنی؟ به‌همت دوستان در لباس دشمن، همون دوسه‌سال اول دانشگاه مصمم شدم که تا درموردی مطمئن نشدم زرت‌وپرت نکنم. اگر در زمینه‌ای نظر می‌دم پیشوندهای «اینطور که من می‌بینم» یا «احتمالاً» و پسوندهای «البته ممکنه این حرف من درست نباشه» و «این صرفاً تفسیر من از مشاهداتمه» رو حتماً اضافه کنم. انتقاد و ایراد دیگران بشنوم و گاردم رو برای پذیرش نظرشون باز بگذارم. گوش بدم که طرف صحبتم چی می‌گه و اگر حرفش منطقیه قبول کنم. . موقعی که داره حرف می‌زنه دنبال مطلب بعدی برای مغلوب کردن طرفم نگردم.

نتیجه خیلی خوب بوده و من واقعاً از گفتگو و بحث با دوستانم لذت می‌برم. البته دوستانی که راه و روش من ۱۷-۱۸ ساله رو ندارن.  برای همین در زندگی بیشتر ممنون اون‌هایی هستم که بعضاً بی‌رحمانه عادات بد من رو له‌کردن و ردشدن و رفتن تا اون‌هایی که وایسادن و تملق گفتن تا بهره‌ای بگیرن و من رو در جهالت خودم مستدام کنن. کاش حال من رو در دبیرستان می‌گرفتن و نه در دانشگاه. حتی کاش توی راهنمایی یا دبستان این کار رو با من می‌کردن.

_________

خطیبی کریه‌‌الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهده برداشتی. گفتی نعیب غراب البین در پرده‌ی الحان اوست یا آیت ان انکر الاصوات در شان او.

اذا نهق الخـطیب ابـوالفوارس — له صوت یهدا صطخر فارس

مردم قریه به‌علت جاهی که داشت بلیتش می‌کشیدند و اذیتش را مصلحت نمی‌دیدند. تا یکی از خطبای آن اقلیم که با او عداوتی نهانی داشت باری به پرسش آمده‌بودش. گفت: ترا خوابی دیده‌ام، خیر باد. گفتا: چه دیدی؟ گفت: چنان دیدم که ترا آواز خوش بود و مردمان از انفاس تو در راحت.

خطیب اندرین لختی بیندیشید و گفت: این مبارک خوابیست که دیدی که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی. معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنجند. توبه کردم کزین پس خطبه نگویم مگر بآهستگی

از صـحـبـت دوسـتـی بـرنجـم — کاخـلاق بـدم حـسن نماید

عـیـبـم هـنـر و کـمـال بـینـنـد — خـارم گـل و یاسـمن نمـاید

کو دشمن شوخ چشم ناپاک — تـا عـیـب مـرا بـمـن نـمـاید

هر آن کس که عیبش نگویند پیش — هنر داند از جاهلی عیب خویش

گلستان سعدی؛ باب چهارم: در فواید خاموشی

توسط .

کِش زیرشلواری بنده جورجیوآرمانیه

یکی از مظاهر تفاخر که من بالکل عاجز از درک اون هستم علاقه به نمایش نام تجاری کالاییه که مصرف کننده خریداری کرده. در مواردی نمی‌شه برند چیزی رو که داری قایم کنی. مثلاً اگه ماشین بی‌ام‌دبلیو ایکس ۳ بخری، خب نمی‌تونی لوگو رو بکَنی. البته بعضا خلاقیت در سمت و سوی دیگه‌ای هم خودنمایی می‌کنه. مثلاً تو اداره بابا یکی بود که سوییچ موتورگازیش رو انداخته بود روی جاکلیدی آئودی و این کلید رو مثل تسبیح دایم توی دستش می‌چرخوند. برگردیم سر اصل جریان.

من با این مفهوم اصرار برای نمایش مارک پوشاک نمی‌تونم رابطه برقرار کنم. از اساس. در خریدهام هم حتماً مطمئن می‌شم که اولاً چیزی که می‌خرم ارزش پولی که می‌دم رو داشته باشه (راحتی، قشنگی، برازندگی و …) و ثانیاً نوشته‌ای، علامتی، چیزی خودنمایی نکنه و حس این رو به من نده که بنده تابلوی تبلیغ برند مورد نظر هستم. اشتباه برداشت نشه. با وفاداری به نشان تجاری (Brand Loyalty) مشکل ندارم. اتفاقاً برعکس معتقدم که وقتی برندی از خودش چیزی نشون می‌ده که مورد علاقه‌ی آدمه، آدم باید ازش خرید کنه. البته (به‌ویژه در ایران) نباید گول مارک رو خورد. خاطرم هست که برای پروژه‌ی بازاریابی رفته‌بودیم پیش یکی از تولیدکنندگان بزرگ پوشاک در ایران. خود مدیرعامل می‌گفت از چهارراه استانبول مارک کالوین کلین و گپ و گس و دیور و جورجیوآرمانی و باس و … می‌خرن و مازاد تولید رو با این مارک‌ها می‌فرستن برای پاساژهای لوکس تهران.

از همه‌ی این مباحث بگذریم، مساله‌ی من بیشتر با افرادی هست که خودشون رو با برند محصولی که می‌خرن تشخص می‌دن. این آدم‌ها وقتی در احاطه‌ی مارک‌ها و برندهاشون هستن، اصلاً عادی به‌نظر نمی‌آن، عادی راه نمی‌رن، عادی غذا نمی‌خورن و به‌طرز بدی تابلو هستن. ترتیب رفتارهاشون طوری چیده‌می‌شه که اسم‌های چسبیده‌شده به‌شون بهتر و بیشتر دیده‌بشه. قوای ذهنی من یارای تجزیه و تحلیل این رو نداره که مثلاً کسی که طرف مصاحبت منه، وقتی دستی دراز می‌شه که باهاش دست بده، دست راستش رو سریع مشغول کنه تا دست چپش رو بیاره جلو که ساعت فلان مارکش رو نشون حضار بده و بالاخره جدیداً یاد گرفته باشه که ساعت رو بندازه رو دست راستش. یا برگرده بگه مثلاً لباسی که پوشیدم مال فندیه. بعد آدم برمی‌گرده خونه کله‌ش رو چهار الی شش بار می‌کوبه به دیوار دسشویی که چرا با همه‌ی تفاوت‌های فلسفی‌ای که با این آدما داره باز می‌ره باهاشون ایاق می‌شه.

اینکه پالتو مال دَنیِره یا تی‌شرت مال لاکسته یا گس یا گپ یا تامی یا مکس یا از کاستکو یکی ۴ دلار خریده‌شده یا از پیرزن دست‌فروش دور میدان آریاشهر در درجه‌ی چندم اهمیته. مهم‌ترین فاکتور اینه که آیا کسی که لباس تنشه، تناسب اندام داره؟ چون بعضاً دیده‌شده و حتی شنیده‌شده که یکی توبره هم بپوشه به‌ش می‌آد. «فتبارک الله احسن الخالقین.» چیزهایی که در درجات بعدی اهمیت قرار دارن، اینان: آیا لباس راحته؟ به قیمتی که خریداری شده می‌ارزه؟ قشنگ هست؟ شیکه؟ به‌کسی که پوشیده می‌آد؟ تمیزه؟ و غیره و ذالک.

حکایت:

ابلهی را دیدم سمین. خلعتی ثمین در بر و مرکبی تازی در زیر و قصبی مصری بر سر. کسی گفت: سعدی چگونه همی‌بینی این دیبای مُعْلَمْ بر این حیوان لایعلَمْ؟ گفتم: خطی زشتست که به آب زر نبشتست.

یک خلقت زیبا به از هزار خلعت دیبا.

[به‌علت وجود بارقه‌هایی از خشونت و شبهه‌هایی از نژادپرستی در این قسمت از حکایت، اون رو با دخل تصرف ناشیانه‌ی خودم تقدیم می‌کنم. با عرض پوزش از شیخ اجل]

این سوییچ موتورگازی فقط جاسوییچیش به‌درد می‌خوره

جاسوییچیه رو برداریم سوییچه رو بندازیم تو خلاء

سوییچ آئودی اگر به کش بسته شود خیال مبند

که ماشینت باهاش روشن نخواهدشد

ور به جاسوییچی آئودی نشیند گمان مبر

که سوییچ موتورگازی خفن خواهدشد

 گلستان سعدی، باب سوم در فضیلت قناعت؛ با اندکی دخل و تصرف توسط کیوان

توسط .

تاملی در باب اختلاط اصل و فرع

من در مورد همه‌ی مکاتب خدافرستاده یا انسان‌ساخته، نظر واحدی دارم. مکتب، ایدئولوژی، ایسم و مجموعه‌ی مقرراتی که از اون‌ها استخراج شده و می‌شه و خواهدشد، معلولی از وضعیت ناگوار جامعه‌ست که با ایده‌ی روشنفکر از جامعه‌ی آرمانی‌ش یا عتاب و خطاب خدا به پیامبراش، تبدیل می‌شه به یه استراتژی برای گذار جامعه از وضعیت موجود (AS IS) به حالت مطلوب (TO BE). در عوالم کسب‌وکار وقتی یه استراتژی با همه‌ی پروژه‌های تغییر و بهبود به نتیجه‌ و هدف مورد نظر رسید، استراتژی جدید تعریف می‌شه و پروژه‌های جدید و فعالیت‌های جدید. ولی در حوزه‌ی اندیشه و ایدئولوژی ظاهراً اتفاقی که می‌افته اینه که پیروان یه مکتب، قوانین اون مکتب رو اصل می‌گیرن و وضعیت جامعه رو فرع. یعنی قائل به این هستن که مکتب ما جهان شمول و زمان شموله و باید به‌زور داس و چکش و چوبه‌ی دار و شلاق و گشت ارشاد و بسیج و نیروهای خودجوش و ساندیس‌خوران جان‌برکف، جامعه رو چپوند در ساختار مورد اعتقاد.

شرع، به‌عنوان یک سلسله از قوانین، با توجه به اقتضای جامعه تعریف شده و به همون علت با توجه به اقتضای جامعه باید تغییر کنه وگرنه جامعه‌ی پویا نمی‌تونه قوانین ایستا رو قبول کنه و مرگ مکتب از همین‌جا شروع می‌شه. توجه به خواست جامعه در مورد اینترنت و ارتباطات، آزادی‌های سیاسی و مذهبی، آزادی قبل، حین و بعد از بیان، آزادی پوشش و … از همین جنسه.

چند روز پیش با سعید، یکی از دوستان عزیز، نشسته بودیم که صحبت فردی شد که برای حل معضل بدحجابی پیشنهاد داده بود که: بیایم امنیت خانم‌های بی‌حجاب رو کم کنیم تا خودشون وقتی در معرض تعرض قرار گرفتن، متوجه بشن که حجاب برای خودشون لازمه. سعید بحثی رو باز کرد که بی‌ارتباط به صحبت اولیه نیست و اون اینکه حجاب در برهه‌ای (با توجه به متغییرهای جامعه در ظرف زمانی اون برهه) برای افرایش امنیت خانم‌ها تجویز شده. برهه‌ای که احتمالاً ناامنی زیاد بوده، قانون وجود نداشته یا قانون جنگل حاکم بوده، دولت مقتدری در ناحیه (حجاز مثلاً) نبوده، افراد جامعه به مدنیت لازم برای فهم اینکه زن هم آدمه نرسیده بودن و غیره و ذالک. حالا اینکه نابخردانه از روش مهندسی معکوس استفاده کنیم و نتراشیده بگیم برای برگردوندن حجاب، امنیت رو کم کنیم و دست ارازل و اوباش رو باز بگذاریم، می‌شه همون اصل گرفتن قانون و فرع گرفتن جامعه، البته در شکل کریه و ابلهانه‌اش. به‌قول پدر یکی از دوستانم: «تو که حرف زدن بلد نیستی، حرف نزدن که بلدی؟»

گلستان سعدی، باب چهارم در فواید خاموشی

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین برهنه به‌سرما همی‌رفت، سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. در زمین یخ گرفته بود، عاجز شد. گفت این چه حرامزاده مردمانند. سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت جامه‌ی خود می‌خواهم اگر انعام فرمایی

رضینا مِن نوالِکَ بالرَحیلِ.

امیدوار بود آدمى به خیر کسان          مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

 

 

توسط .

به اندازه‌ی بود باید نمود — خجالت نبرد آنکه ننمود و بود

جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر. چندان که در محافل دانشمندان نشستی، زبان سخن ببستی. باری پدرش گفت: «ای پسر تو نیز آنچه دانی بگوی.» گفت: «ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.»

گلستان سعدی باب چهارم، در فواید خاموشی

 

دوست دارم برای نوشته‌هایی که در مورد مشکلات رفتاری می‌نویسم کاراکتر درست کنم. اولین نوشته‌ام در این دسته «وایسا، بذار حرفم تموم شه» بود. یه ایده‌ی باحال(به یاد جناب حیاتی): آقای گوزا برای اون نوشته. اما برای این نوشته‌: اسم کاراکتر رو «آقای بدون»* گذاشتم.

اصرار آقای بدون برای تلالو در جمع بدون فرآهم آوردن لوازمش از جمله رفتارهای ناخراشیده‌ای هست که همواره باعث ایجاد نوعی ترحم همراه با تهوع در انسان می‌شه. مخصوصاً که آقای بدون دوست داشته باشه در مورد موضوعی که ازش سررشته‌ای نداره و فقط چندتا از واژه‌های به‌کاررفته درش رو شنیده روده‌درازی کنه یا خودش رو بسیار فراتر از چیزی که هست نشون بده. قدر مسلم این اتفاق نمی­تونه در جمع افراد مطلع رخ بده، همینه که آقای بدون اغلب در جمع کسانی این روده‌درازی‌ها رو می‌کنه که در مورد مساله‌ی مورد بحث اطلاعی ندارن و در مرکز این توجه چنان حرف می‌زنه که انگار محمد داره وحی مُنزَل رو به صحابه‌ی امّی خودش عرضه می‌کنه.

حس خوبی که آقای بدون از طرف مستمعین کم‌دانش می‌گیره به‌ش انگیزه می‌ده که با تیترخوانی دانسته‌هاش رو به‌صورت افقی گسترش بده و بعد چند مدتی، وارد باشگاه همه‌چیزدان‌ها بشه. آقای بدون از خیاطی زنانه تا ساختار مولکول‌های دی.اِن.اِی صاحب ایده و نظره.  از آقای بدون جواب «بلد نیستم» یا «نمی‌دونم» یا «اطلاعی در این مورد ندارم» یا «باید در موردش مطالعه کنم» نمی‌شنوی. آقای بدون مخزن الاسراره. آقای بدون تخته سیاه جادویی آقای ووپیه**. آقای بدون دست ویکی‌پدیا رو از پشت بسته، دایرهالمعارف ناطقه. گوگل باید پیش آقای بدون لنگ بندازه.

رویکرد آقای بدون در برخورد با اشخاص مطلع بستگی به اعتبار شخص در موضوع و جایگاه آقای بدون در جمع داره. آقای بدون از رو نمی‌ره. اگه شخص معتبر باشه، آقای بدون با تکون دادن سر موافقتش رو با شخص جوری مطرح می‌کنه که یعنی این حرفایی که ایشون می‌زنه رو من از قبل بلد بودم و قبول دارم. آقای بدون شخص کمتر شناخته‌شده رو به چالش می‌کشه و به‌خاطر جایگاه محکمی که در جمع داره با همه‌ی گفته‌های شخص مخالفت می‌کنه. حتی اگر بلافاصله بعد از مخالفت، همون حرف رو با تغییر کلمات تکرار کنه. آقای بدون پدیده‌ایه برای خودش.

 

* این کاراکتر اول اوسّا  –تلفظ عامیانه استاد– بود که بعد از برنامه‌‌ی بسیار جذاب مهران مدیری به آقای بدون تغییر پیدا کرد…

** رجوع شود به کارتون تنسی تاکسیدو و چاملی

 

توسط .

خاک را هایی و هویی کی بُدی؟

یکی از سهمگین‌ترین تأسفات من در زمینه ندیدن اجراهای زنده، از دست دادن تماشای اپرای عروسکی مولوی بوده. یادم نیست به چه دلیلی دیدن زنده‌ی این اثر بی‌بدیل رو از دست دادم و هروقت در موردش فکر می‌کنم ته حال‌گیریه برای من. قسمت «دیدار شمس و مولانا» خیلی جذابه. دست‌کم برای من. شاید برای اینه که آدم روح سرگشته و سردرگمش رو در مولانا می‌بینه که بی‌وقفه در جستجوی راه برای نوردیدنه. به‌دنبال نجات و وصال. و تشنه‌ی پیدا کردن کسی که راه حفره‌کردن زندان و وارهیدن رو به‌ش نشون بده.

شمس:

هر زمان نو می‌شود دنیا و ما، بی‌خبر از نو شدن اندر بقا. پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی است، مصطفی فرمود دنیا ساعتی‌ست. آزمودم مرگ من در زندگی‌ست، چون رهی زین زندگی پایندگی‌ست.

مولانا:

کیستی تو؟

شمس:

کیستی تو؟

مولانا:

قطره‌ای از باده‌های آسمان.

شمس:

این جهان زندان و ما زندانیان، حفره کن زندان و خود را وارهان.

مولانا:

کیستی تو؟

شمس:

آدمی مخفی‌ست در زیر زبان، این زبان پرده‌است بر درگاه جان.

مولانا:

کیستی تو؟

شمس:

تیر پران بین و ناپیدا کمان، جان‌ها پیدا و پنهان جان جان.

مولانا:

کیستی تو؟

شمس:

رهنمایم همرهت باشم رفیق، من قلاووزم در این راه دقیق.

مولانا:

کیستی تو؟ همدلی کن ای رفیق…

شمس:

در عشق سلیمانی من همدم مرغانم، هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم. هر کس که پری‌خوتر در شیشه کنم زو تر، برخوانم و افسونش حراقه بجنبانم. هم ناطق و خاموشم، هم لوح خموشانم ، هم خونم و هم شیرم، هم طفلم و هم پیرم.

مولانا:

کیستم من؟ کیستم من؟ چیستم من؟

شمس:

تا نگردی پاکدل چون جبرییل، گرچه گَنجی درنگُنجی در جهان. رخت بربند و برس در کاروان، آدمی چون کشتی است و بادبان، تا کِی آرد باد را آن بادران.

مولانا:

هیچ نندیشم به جز دلخواه تو. شکر ایزد را که دیدم روی تو ، یافم ناگه رهی من سوی تو. چشم گریانم ز گریه کند بود، یافت نور از نرگس جادوی تو. بس بگفتم کو وصال و کو نجات، برد این کوکو مرا در کوی تو. جستجویی در دلم انداختی تا ز جستجو روم در جوی تو. خاک را هایی و هویی کی بدی، گر نبودی جذب های و هوی تو …

توسط .

وایسا، بذار حرفم تموم شه!

یکی از چیزهایی که در مصاحبت و معاشرت و مرافقت با برخی دوستان و خویشان و آشنایان همواره برای من مایه‌ی عذاب و منشاء آزار و منبع رنج و مخزن مصیبت بوده و اغلب باعث شده تمایل مکالمه و رغبت مراوده با این افراد در من به‌کلی زایل بشه و جای خودش رو بده به خودداری از مجاورت یا سکوت در مشایعت، اینه که قبل از اتمام حرف و انعقاد کلام و بدون اینکه فعل مثبت یا منفی آخر جمله رو بشنون، پابرهنه بدَوَن وسط حرفت و حرف خودشون رو بزنن یا اساساً یه مبحث دیگه‌ای رو باز کنن یا بدون اینکه گوش کنن که آدم داره چی می‌گه، برای اثبات حقانیتشون، همون حرف خودشون رو از اول تکرار کنن [چه جمله‌ی درازی بود ماشالله].

این شاید یکی از معضلات بزرگ جامعه‌ی ماست که افراد دوست دارن گوینده‌ی اعصاب‌خوردکن و غیرقابل‌تحملی باشن تا شنونده‌ای فهمنده و چسبنده. نکته‌ی آزاردهنده‌ی قصه اینجاست که در فرهنگ و ادبیات ما گوش‌دادن ارزشی بس بالاتر و والاتر از حرف‌زدن داره. مثلاً می‌گن: «اگر حرف‌زدن نقره باشه، گوش‌دادن طلاست» یا «آدم دوتا گوش داره یه دهن، دوبرابر چیزی که می‌گه باید بشنوه» و قس علی هذا… ولی افسوس که به‌قول همون قدیمی‌ها «کو گوش شنوا». امروز حکایاتی از باب چهارم گلستان، در فواید خاموشی، می‌خوندم. این حکایت خیلی به‌دلم نشست. گفتم بد نیست که از این بستان که بودم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را.

یکی را از حکما شنیدم که می‌گفت: «هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده‌است مگر آن کس که چون دیگری در سخن باشد، همچنان ناتمام گفته، سخن آغاز کند.»

سُخَن را سر است اى خداوند و بن

میاور سُخَن در میان سُخُن

خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش

نگوید سُخَن تا نبیند خموش

توسط .

دو نفر و نصفی

احتمالاً این سریال رو دیده باشین. داستان مردیه (آلِن) که زنش (جودی) ازش طلاق می‌گیره و با پسر شیش‌هفت ساله‌ش (جِیک) می‌آد و با برادرش (چارلی) زندگی می‌کنه. سریال به‌طرز عجیبی از شخصیت زن خوب خالیه و تنها آدم‌های خوب داستان (تا قبل اینکه چارلی بمیره)، آلِن و هِرب، شوهر جدید جودیه. هر دو تحصیل‌کرده و مردهای خانواده‌دوستی هستند ولی به‌شدت از طرف جودی (که در زن هردو­شون بوده) مورد سوءرفتار قرار می‌گیرن و آدم‌های شکست‌خورده‌ای تصویر می‌شن. درمقابل چارلی که آدم ولنگ‌وباز، خودخواه و زن‌باره‌ایه همواره موفق و محترمه و همه (نه فقط زن‌ها) پروانه‌وار دوروبرشن. بحث حول این مطلب بود که چرا کارگردان و نویسنده آدم‌های خوب و عاقل داستان رو ضعیف جلوه داده به‌ویژه در مواجهه با زن‌ها. اگر از اغراقی که برای طنز این سریال لازم بوده بگذریم در اغلب موارد مردهای خانواده‌دوست به‌علت روحیه‌ی مسئولیت‌پذیری و ازخودگذشتگی و توان عشق‌ورزی بیشتری که دارن، به‌نظر بیشتر مغلوب به‌نظر می‌آن. چیزی که در تدول عامه به‌ش می‌گن زن‌ذلیلی. والبته درصورتی که این افراد گیر آدم ناتو بیفتن هم قابلیت بیشتری دارن برای مورد سوءاستفاده قرار گرفتن. این عارضه می‌تونه باعث بشه که یه مرد مسئولیت‌پذیر به‌صورت میانگین از یه مرد مسئولیت‌گریز از دید جامعه کمتر موفق به‌نظر بیاد و در دید جنس مخالف کمتر جذاب.

یاد ابیات میانی داستانی از دفتر اول مثنوی معنوی افتادم با عنوان «قصه‌ی اعرابی درویش و ماجرای زن با او به‌سبب قلت و درویشی» داستان اینطوری شروع می‌شه که:

یک شب اعرابی‌زنی مر شوی را

گفت و از حد برد گفت و گوی را

کین همه فقر و جفا ما می‌کشیم

جمله عالم در خوشی، ما ناخوشیم …

کلی در مورد بدبختی و نداری صحبت می‌کنه و به‌قول معروف غر می‌زنه. بعد کلی آب و تاب حضرت مولونا برمی‌گرده به داستان که مرد زبون به نصیحت باز می‌کنه و در مزایای قناعت و این‌جور مسایل لِکچِر می‌ده که:

شوی گفتش چند جویی دخل و کشت

خود چه ماند از عمر، افزون‌تر گذشت

عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد

زانک هر دو همچو سیلی بگذرد …

و به‌قول یارو گفتنی می‌خواد مخ زنه رو بزنه که کمی قناعت کنیم و زندگی رو سخت نگیریم و از این صحبتا که زنه خیلی گیر به‌ش نده. ولی زن عصبانی می‌شه و

زن برو زد بانگ کای ناموس‌کیش

من فسون تو نخواهم خورد بیش

ترهات از دعوی و دعوت مگو

رو سخن از کبر و از نخوت مگو

چند حرف طمطراق و کار بار

کار و حال خود ببین و شرم‌دار…

و خلاصه

زن ازین گونه خشن گفتارها

خواند بر شوی جوان طومارها

اینجاست که مرد آتیشی می‌شه و:

گفت ای زن تو زنی یا بوالحزن

فقر فخر آمد مرا بر سر مزن

مال و زر سر را بود همچون کلاه

کل بود او کز کله سازد پناه…

و در نهایت اعصاب معصابش به‌هم می‌ریزه و با این آرگیومت که خانم جان شما بیرون گود نشستی می‌گی لنگش کن حرف آخر رو می‌زنه:

بر سر اَمرودبُن بینی چنان

زان فرود آ تا نماند آن گمان

چون که بر گردی تو سرگشته شوی

خانه را گردنده بینی و آن توی

زن که می‌بینه مرده از کوره در رفته و کار داره بیخ پیدا می‌کنه، ماستا رو کیسه می‌کنه و:

 زن چو دید او را که تند و توسنست

گشت گریان، گریه خود دام زنست

گفت از تو کی چنین پنداشتم

از تو من اومید دیگر داشتم…

و قربونت برم و دوسِت دارم و منو ببخش اگه ناراحتت کردم و همش هم با گریه. تا

گریه چون از حد گذشت و های های

زو که بی گریه بُد او خود دلربای

شد از آن باران یکی برقی پدید

زد شراری در دل مرد وحید…

چون پی یسکن الیهاش آفرید

کی تواند آدم از حوا برید

رستم زال ار بود وز حمزه بیش

هست در فرمان اسیر زال خویش

آنک عالم مست گفتش آمدی

کَلِّمینی یا حمیرا می‌زدی

آب غالب شد بر آتش از لهیب

زآتش او جوشد چو باشد در حجیب

چونک دیگی حایل آمد هر دو را

نیست کرد آن آب را کردش هوا

ظاهرا بر زن چو آب ار غالبی

باطنا مغلوب و زن را طالبی

این چنین خاصیتی در آدمیست

مهر حیوان را کمست آن از کمیست

حضرت مولانا با این چند بیت داستان رو ادامه می‌ده که:

گفت پیغامبر که زن بر عاقلان

غالب آید سخت و بر صاحب‌دلان

باز بر زن، جاهلان چیره شوند

زانک ایشان تند و بس خیره روند

کم بودشان رقت و لطف و وداد

زانک حیوانیست غالب بر نهاد

مهر و رقت وصف انسانی بود

خشم و شهوت وصف حیوانی بود

پرتو حقست آن معشوق نیست

خالقست آن گوییا مخلوق نیست

ولی من پست رو اینجا با ذکر این نکته تموم می‌کنم که تفاهم نه‌تنها در روابط زناشویی که در هر رابطه‌ی اجتماعی دیگه‌ای دلالت بر ضعف نمی‌کنه و علت اصلیش فرهیختگی، انسانیت و خردمندی فردیه که ما رو می‌فهمه و درک می‌کنه و زورگویی و خیره‌سری نمی‌کنه. ما هم سعی کنیم با تفاهم متقابل، دست‌کم انسانیت متقابل نشون بدیم.

 

توسط .

هم‌دلی بهتر است یا هم‌زبانی؟

مدتی این مثنوی تاخیر شد، دلیلش هم صرفاً مشغله‌ی نوشتن پایان‌نامه‌ست و بس. به‌صورت عجیبی این پست قراره مولوی‌زه بشه و من حس الهی قمشه‌ای گرفتم امروز. مقصر هم من نیستم، تقصیر این شهرامه که دل ما رو دوباره برده از صبح:

هم‌زبانی خویشی و پیوندی است — مرد با نامحرمان چون بندی است

ای بسا هندو و ترک هم‌زبان — ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان محرمی خود دیگرست — هم‌دلی از هم‌زبانی بهترست

ابیات مربوط به داستان سلیمان و هدهده که توش مولوی صحبت از هم‌زبانی مرغان با سلیمان می‌کنه و این شاه‌بیت‌ها رو به‌کار می‌بره. ابیات همواره من رو به‌یاد مناقشات زبانی‌ای می‌ندازه که ماشالله در مملکت فت و فراوونه. در این مورد، ظاهراً نظر حضرت مولانا هم به هم‌دلی نزدیکتره تا به هم‌زبانی. البته نکته‌ای هست که بد نیست مورد توجه واقع بشه. ما بالاخره یه شناختی از ایشون داریم و می‌دونیم که زندگی روبه‌راهی داشته و استاد دانشگاهی بوده و مال و منالی داشته و صاحب شوکت و مکنتی بوده و چه احترامی که ملت از قونیه تا بلخ براش قائل نبودن و چه‌ها و چه‌ها. با همه‌ی این تفاصیل، شکی در این نیست که جناب مولانا در اعلی علیین هرم مازلو تکیه داده بوده و از زاویه‌ی خودشکوفایی دم از هم‌دلی و حسن‌نیت می‌زده که بهتر از هم‌زبانیه و غیره و ذالک.

بحث اینه که در جامعه‌ی امروز ایران، چند درصد ملت از طبقه‌ی دوم هرم مازلو (نیازهای امنیتی: سلامت، شغل، مسکن، دارایی و …) تونستن خودشون رو بالا بکشن که نیازهای اجتماعی، و بعدش نیاز به احترام رو بفهمن و تامین کنن، تا تازه متوجه بحث هم‌دلی‌ای که حضرت مولانا می‌فرماید بشن؟ مثال دیگه‌ای از مثنوی در ذهنم هست که خیلی بیشتر وصف حال امروز ماست. در دفتر دوم داستانی هست از چهارنفر که براثر تجمیع گرسنگی و کج‌فهمی وارد مناقشه و معارضه و بعد مجادله و درنهایت منازعه و مضاربه می‌شن:

چارکس را داد مردی یک درم — آن یکی گفت این به انگوری دهم

آن یکی دیگر عرب بد گفت لا — من عنب خواهم نه انگور، ای دغا

آن یکی ترکی بُد و گفت ای گُزوم — من نمی خواهم عنب، خواهم اوزوم

آن یکی رومی بگفت این قیل را — ترک کن، خواهیم استافیل را

در تنازع آن نفر جنگی شدند — که ز سرّ نامها غافل بدند

مشت برهم می زدند از ابلهی— پر بدند از جهل، وز دانش تهی

و الخ. آیا این از بلاهته؟ از جهله؟ آره، ولی نقش گرسنگی و فقر هم کم نیست توش. به‌وضوح این چارکس دنبال نیازهای زیستی‌شون هستن. حالا اگر این چارکس، میلیون‌ها کس (ترک و فارس و عرب و لر و کرد و بلوچ و …) بشن چی؟ رمز وحدت چی می‌تونه باشه برای این میلیون‌ها کس که مشکلاتشون از نیازهای اجتماعی بالاتر نرفته؟ آمار فقر، بی‌کاری، طلاق، قیمت مسکن، اجاره و … نشون می‌ده که جامعه‌ی ما جامعه‌ای نیست که توش بشه از هم‌دلی حرف زد. نه که جامعه توان فهمش رو نداره، نه، اولویتش نیست. این جامعه، جامعه‌ی مستضعفینه، این جامعه‌ایه که با شعار آوردن پول نفت سر سفره تهییج می‌شه و رای به جریانی می‌ده که شعار حمایت از مستضعفین رو می‌ده و حدس می‌زنین چی می‌شه؟ برای این جریان رای دوباره یعنی طرفداران بیشتر و طرفداران بیشتر یعنی مستضعفین بیشتر و مستضعفین هم که دغدغه‌ی هم‌دلی ندارن، دنبال کشیدن گلیم خودشون از آب هستن و نتیجه می‌شه خسارت‌های مالی، از بین رفتن فرصت‌ها، فقیرتر شدن مردم، خشک شدن ارومیه، کارون، زاینده‌رود و هامون. ترس از بادهای نمکی در آذربایجان و بستری شدن دوهزارنفر در اهواز با یه بارون. و در غیاب هم‌دلی، بدوبیراه گفتن اون به این، این به اون.

چه‌کار می‌شه کرد؟ آیا صاحب سرّی عزیزی صد زبان باید بیاد و صلح‌مون بده؟ این عزیز صاحب سرّ صدزبان کی می‌تونه باشه؟ آیا می‌شه دل‌ها رو بی‌دغل به‌ش سپرد و درم‌ها رو به‌ش داد؟ آیا می‌تونه کاری کنه که جنگ و فراق جاش رو بده به اتحاد و اتفاق؟ خیلی مطمئن نیستم، یه سری افکاری دارم که اولاً پراکنده‌ست و ثانیاً در این مقال نمی‌گنجه. شاید توی پست‌های آتی این افکار پراکنده رو جمع کنم و در موردشون بنویسم.

یا حق…

 

توسط .

مثل‌آباد

booksمدتی که با علی هم‌خونه‌ای بودم یه چندباری تصمیم گرفتیم که با هم یه دوره‌ی کلاسیک‌خوانی شروع کنیم. سعدی، فردوسی، خیام، عطار، مولوی، حافظ و … هر بار به‌علتی نشد و در نهایت هم من اسباب‌کشی کردم و کلاً مشغله‌ی زندگی دیگه نذاشت که بشینیم و این کار رو حتی شروع کنیم. وقتی داشتم از ایران می‌اومدم، یکی از چیزهایی که با خودم آوردم مجموعه‌ی کوچکی بود که از ادبیات کلاسیک داشتم. فردوسی و سعدی و مولوی رو تا یه جاهایی رفتم جلو ولی هنوز وقت نکردم که اون‌طوری که دوست دارم این آثار رو بخونم. حالا تصمیم گرفتم که یه دسته با عنوان «مثل‌آباد» اضافه کنم تا شاید انگیزه‌ای بشه برای ادامه‌ی مطالعه‌ی ارثیه‌هایی که معتقدم اگر می‌خوندیم و به‌کار می‌بردیم، خیلی از اتفاقات بد در سطوح مختلف فردی و اجتماعی برامون نمی‌افتاد. ملتی که از تجربه‌ی گذشتگانش چه در قالب ادبیات و چه در قالب تاریخ یاد نگیره، رفتارش مثل اون بیمار آلزایمریه که همواره داره یه سوال رو، یه رفتار رو و یا یه اشتباه رو تکرار می‌کنه و یادش نیست جواب، یادش نیست نتیجه و یادش نیست تاوان. همیشه به دوستام می‌گم که اگه ما در هر عصری یه سعدی داشتیم و حرفش رو می‌شنیدیم، می‌خوندیم و می‌فهمیدیم زندگی زیباتر بود. البته اینکه سعدی رو اسم می‌برم کم‌توجهی به بقیه نیست، علتش صرفاً اینه که از بین همه، من علاقه وافری به سعدی دارم. معتقدم که لفظ و معنا رو به کمال رسونده و هیچ کدوم رو پای اون یکی قربونی نکرده، چه در نوشته‌های اجتماعی، اخلاقی و چه در غزل‌های عاشقانه.

 

توسط .