بایگانی دسته: خاطرات

خاطره‌های مفقوده یا مسروقه

امروز اتفاق عجیبی افتاد. یک‌مرتبه یاد دوستی از دوره‌ی کارشناسی افتادم. اسم مرضیه خیلی ناگهانی به‌ذهنم اومد. هیچ اطلاعی ندارم که کجا هست و چه می‌کنه. یادم هست که پرانرژی بود. زیبا بود و باهوش و شوخ و سرزنده. اصلاً نمی‌دونم کجا هست. ازدواج کرده؟ بچه داره؟ یا کارش چیه؟ توی شبکه‌های اجتماعی پیداش نکردم. توی گوگل دنبال اسمش گشتم. فقط یه لینک: ایران‌کنکور. و تنها اطلاعاتی که توش بود سال تولد و سال قبولی در کنکور: ۱۳۷۷٫

واقعاً هفده سال گذشته از روزی که سوار اتوبوس شدم و راهی تهران برای ثبت‌نام در دانشگاه علم و صنعت؟ همیشه به‌م می‌گفتن که آدم بهترین دوستان زندگیش رو در دوره‌ی لیسانس پیدا می‌کنه. چرا این اتفاق برای من نیفتاد؟ چرا من بهترین دوستانم از دوره‌ی کارشناسی ارشد برام موندن؟ چی شد که ورودی‌های ۷۷ کامپیوتر علم و صنعت انقدر از هم دور افتادن؟ شاید هم من از بقیه دور افتادم و قیاس به‌نفس می‌کنم.

IUST

دوستانم با هم‌کلاسی‌های دوره‌ی لیسانس‌شون گروه‌های وایبر و تلگرام و غیره راه انداختن. شبکه دارن. از حال هم خبر دارن. به‌هم کمک می‌کنن. و من از بچه‌ها هر از چند با آزاده (عبدالرزاقی) و زیر پست‌های هم شاید صحبتی بکنیم. سالی یک‌بار به کسانی که در فیس‌بوکم هستن، تولدشون رو تبریک می‌گم و اگر کسی اتفاق خوب یا بدی براش افتاده تبریک و یا تسلیت می‌فرستم. از دوره‌ی لیسانس برای من همین مونده. علم و صنعت (یا شاید فضای حاکم بر ۷۷ و یا حتی خود من) چهارپنج سال خاطره رو از من دزدید. و من بعضاً مثل خل‌وچل‌ها دنبال خاطراتم می‌گردم.

وحید (کلاه‌دوزان) رو در فیسبوک دارم. کرک و پرش ریخته. (مثل خود من). ازدواج کرده و آخرین خبر این بود که برای یه موسسه‌ی مالی کار می‌ کرد. از حسین (امینایی) خبری ندارم. از رضا (بنی‌علی)، هدی (جلال کمالی) و خانم کردستانی و اون‌یکی دوست‌شون که اسم‌ش یادم نیست ولی فامیلیش با ف شروع می‌شد و ما گروه سه‌نفره‌شون رو به JFK می‌شناختیم، از دوستان تبریزی‌ام: کمال (جدیدی اول) و مهدی (زعفرانی)  و هم‌اتاقی‌های سال اولم در خوابگاه حکیمیه: حسین (سهند) و امیر (دربندی) بی‌خبرم. سعید (ارکان‌زاده‌ی یزدی) رو می‌دونم شرق کار می‌کرد. الان نمی‌دونم چی‌کار می‌کنه. فرشید (آذروش) رو اصلاً نمی‌دونم کجاست. مفقودالاثره. زهرا (قیاسی) رو می‌دونم زده توی کار هنر و یه انتشاراتی داره. چند روز پیش هم ازدواج کرد. پانته‌آ (کریمی) باید دوبی باشه ولی باز اطلاعی ندارم که چیکار می‌کنه.  نوید (حامد عظیمی) ظاهراً گوگل کار می‌کنه (منبع لینکیدین). غزال (انوار) دوتا بچه داره. توی فیسبوک دنیا اومدن هر دو رو تبریک گفتم. چندوقت پیش هم تولد خودش بود. اون رو هم تبریک گفتم. ویدا (پورقربان) رو که رد و اثری ندارم ازش. مهرناز (امین آقایی) رفت دنبال جامعه‌شناسی. انگار دکتری گرفته و داره تدریس می‌کنه. از حسین (محتشم) سراغی ندارم. از سعید (شهبازی)، محمد (صلاح اصفهانی)، رسول (نجف‌پور)، ابوالفضل (محیطی)، یه دوست خیلی خیلی خوب میاندوآبی که الان هرکاری می‌کنم اسمش یادم نمی‌آد، اطلاعی ندارم. از مصطفی (کیان‌پور) هیچ‌چی نمی‌دونم. فقط می‌دونم برادرش مهدی اینجا تورنتوه. نیما (گوگل) امریکاست و برای شرکت‌های درست حسابی کار می‌کنه.  تازگی‌ها فامیل هم شدیم باهاشJ. سورنا (مکری)، محسن (طلایی)، رضا (ذاکری‌نسب)، امین (فرجیان)، آزیتا (فرجی)، مریم (مقدم) و  بقیه‌ای که حتی اسم‌هاشون دیگه یادم رفته، چیزی نمی‌دونم. من دنبال چهار-پنج سال خاطره‌هام هستم. ولی ظاهراً یه جایی کنار آبخوری پشت ساختمون قدیمی دانشکده جاشون گذاشتم…

توسط .

عادات ما و عواقب‌شان

همیلتون که بودیم، شیر آب سرد حمام برعکس باز و بسته می‌شد. پنج سال، برنامه‌ها داشتیم ما با این شیر آب سرد. تا عادت کنیم که آب سرد به‌سمت برعکس باز و بسته می‌شه، بارها و بارها زیر دوش دچار سوختگی درجات پایین از نواحی مختلف شدیم. بالاخره بعد ماه‌ها، ما عادت کردیم که: «بله این شیر این‌وری‌ـه». در بلاد کفر برعکس مملکت خودمون، شیر آب برای طهارت پس از رفع قضای حاجت تعبیه نشده و اغلب از آفتابه و آبریق برای این منظور استفاده می‌شه و از نزدیک‌ترین شیرآب برای پرکردن آفتابه. مهمان‌های گرامی هم این قضیه شیر آب ما رو نمی‌دونستن و در چالش برای باز کردن آب سرد، موفق شده‌بودند پیچ شیر رو هرز کنن. هربار من مجبور بودم که پیچ رو سفت کنم. ولی مهمان بعدی، با اندک فشاری، از خجالت‌مون در می‌اومد. القصه، تنی از دوستان، دو سه مورد، به شیر آب سرد هرز خورده و بالاجبار ماتحت مبارک رو با آب داغ شسته بودند.

یه‌هفته‌ای هست که جوال‌وپلاس رو از همیلتون جمع کردیم و ساکن تورنتو شدیم. حالا این شیر آب سرد باز برای ما شده داستان. این یکی درست باز می‌شه‌ها، ولی عادت ما به‌عکس این‌جهت بوده. یه دوسه ماهی باید زیر دوش باید دچار سوختگی‌های مجدد بشیم تا یاد بگیریم که این شیر آب سرد درست کار می‌کنه و مغز ما پنج سال به شیر اشتباه عادت کرده. البته، خدا رو شکر، دیگه مهمان‌های گرامی قرار نیست از دستشویی که می‌آن بیرون، از سوختگی باسن و غیره و ذالک، مجبور باشن گشاد گشاد راه برن و مایه‌ی تفرج بقیه‌ی مهمان‌ها و خجالت میزبان بشن.

نُرم‌های اجتماعی‌ای هم که ما با‌هاشون بزرگ می‌شیم یا شدیم، مثل همون شیر آب سرد منزل همیلتون ماست. با کلی بدبختی، درد و رنج و اعصاب‌خُوردی، به یه سری ارزش‌های اشتباه عادت می‌کنیم. یادشون می‌گیریم. برای خودمون ملکه می‌کنیم و بالاخره باهاشون کنار می‌آییم و زندگی می‌کنیم. بقیه رو هم خواسته یا ناخواسته عذاب می‌دیم. ولی چه می‌شه کرد؟ همینه دیگه. همینه که هست. بعد می‌گذارنمون توی شرایطی که درست و حساب‌شده طراحی شده. توی این شرایط جدید، بقیه بد به‌مون نگاه می‌کنن. انگار که از ده‌کوره اومدیم. عادت‌های نادرست قبلی باعث می‌شه در شرایط درست رفتار نامناسب از ما سربزنه. این رفتارها بیشتر باعث ناراحتی خودمون می‌شه، باعث درد و تألم مجدد می‌شه و باز طول می‌کشه تا به شرایط و نُرم‌های درست عادت کنیم و زندگی رو ادامه بدیم.

مثل من تنبلی نکنین. اگه قراره پنج سال توی یه خونه زندگی کنین و شیر آب سرد حموم برعکس کار می‌کنه، زودتر عوضش کنین تا اون شما رو عوض نکرده…

توسط .

سفرنامه‌ی حلی‌الوقص بخش دوم

برای قرائت بخش اول این سفرنامه برروی این اتصال طقطقه بفرمایید…

شارع بحرسفلا

شارع بحرسفلا

عصر یوم السبت را به گشت‌وگدار در شارع بحرسفلا۱۳ گذراندیم که گویا یگانه جایگاه تفرج ملت حلیه‌الوقص است: دام‌الغلغله و تا پاسی از شب از ایاب و ذهاب مملو. آنچه ما رویت کردیم، معدل ثقل مردمان حلی‌الوقص بر معدل ثقل مردمان همیل‌آباد و طوراٍطو می‌چربید. تحلیل مهندسی بنده و عیال این بود که شاید علت العللش اقلیم بارد حلی‌الوقص باشد و حاجت مردمانش به چربیِ مضاعف جهت محافظت از برودت بلد. مشاهدت دیگری که داشتیم تعدد نسوان حامله بود در شوارع. باز تحلیل مهندسی فرمودیم که این مورد هم علتش اقلیم بارد حلی‌الوقص است و آنکه در موسم شتاء تفریحی در بلد نباشد و ملت جهت سرگرمی و پرکردن اوقات فراغت روی به‌ مهرورزی آورند و در موارد اتمام ادوات تحدید نسل، و به‌همان علت اقلیم بارد، سوز و سرما و ایام قصیر، مزاج خارج‌شدن از خانه و ابتیاع آن ادوات نباشد.

عصر یوم الإثنین، ۱۴ ماه حزیران (یونیو)، قصد رجعت به همیل‌آباد داشتیم و در فکر وسیله‌ی ذهاب از دارالمسافر به مطار. ثمن سیر بالسیاره‌الاجره۱۴ ۷۵دولار بود و زمان وصل ۴۰ دقیقه. گفتیم مرکبی کرایه کنیم از کاروانسرای عنترپرویز۱۵ مجاور دارالمسافر و مرکب را در مطار مرجوع نماییم که ثمن آن هم کلهم فی‌المجموع کمتر از ثمن سیاره‌الاجره نمی‌شد. تفحصی در نظام حمل‌ونقل عمومی کردیم و دیدیم که از شارع ورای دارالمسافر اوطاباوصی۱۶ هست که به ۵۰ دقیقه و ۵ دولار طی مسیر می‌کند. گفتیم چه کاریست که سالکان گفته‌اند ۱۰ دقیقه آنقدر نیست در او ۷۰ دولار ضایع مگردان. اطراف ظهر، باروبنه به متصدی دارالمسافر سپردیم تا پس از تناول طعام ظهر تحویلشان گرفته با اطاباوص به مطار برویم. برای طعام ظهر به‌ضیافت عبدالرحمان‌خان خاخور اسلام‌آبادی (از متکلِّمان ممالک پاکستان است و متعلَّمان مکتب‌خانه‌ی مریم قدیس۱۷ در بلد حلی‌الوقص که در مکتب التجارت دیقورات۱۸ همیل‌آباد تلمُّذ امورالمالیه نموده) و اهل بیتش، فوزیه خاتون، دعوت بودیم، در مطبخی ترکی. پس از تناول ناهار، عبدالرحمان‌خان تعارفی کردند که منزل در جوار مطار ابتیاع نموده‌اند و مسیرشان هم به‌همان سمت است و اینکه بنده و عیال را تا مطار می‌رساند. شکری گفتیم عبدالرحمان‌خان و اهل بیتش را و همراه ایشان سه‌ساعتی عاجل‌تر به مطار حلی‌الوقص آمدیم و مرا فرصتی پدید آمد که شرح سفر تا بدین مرحله را برایتان کتابت کنم.

به طیاره‌ی وست‌جت درآمدیم. جلوس کرده‌بودیم و فیلمی تماشا می‌نمودیم که مضیفه‌ی طیّاره۱۹ با مرتفِع‌الصوت طلب طبیب کرد که مسافری را مرضی است و محتاج حکیم. قائدالطایر۲۰ را هم مطلع نمودنده‌بودند و او هم غاز طیاره را گرفت و ربع ساعتی عاجل‌تر طیاره را در خاک پاک همیل‌آباد فرونشاند. آمبالانص۲۱ و برآن‌قارت۲۲ آوردند و مسافر سقیم را برداشته و بردند. ما نیز بعد ایشان طیاره را ترک گفتیم. هوای همیل‌آباد چون به مشام‌مان رسید گویی از مجمر دل آه اویس قرنی به محمد نفس حضرت رحمان آرد. جانی دوباره در کالبدمان دمیده شد و سوار بر اوطاباوص عشرون شدیم و یکراست در محطه‌ی الیحیی فی البازار الحشیش۲۳ پیاده شده از شارع صیّاد۲۴ مسرور و محظوظ به سمت منزل روانه گشتیم که انبیا گفته‌اند و اولیا نیز تصدیق کرده‌اند که: الدار، الدار الحلو۲۵.

هامش: قرقی را از شفاخانه‌ی چرخ زرین مرخص کردیم. بسیار سرحال و قبراق است الحمدا…

توضیحات

۱۳- Lower Water Street
۱۴- Taxi
۱۵- Enterprise Rent A Car
۱۶- Autobus
۱۷- St.Mary University
۱۸- Degroote School of Business
۱۹- Flight attendant
۲۰- Captain
۲۱- Ambulance
۲۲- Brancard
۲۳- John at Hay Market stop
۲۴- Hunter Street
۲۵- Home, Sweet Home!

توسط .

سفرنامه‌ی حلی‌الوقص بخش اول

سنتی حسنه بر این وب‌نبشت‌گاه گذارده‌ایم و مصممیم که هر فردوس‌برین و هر جهنم‌درّه‌ای که رحلت ببریم، درباره‌اش خطی چند بنگاریم جهت انبساط خاطر اصحاب. دو سه شرح‌الرحله به یاران مدیون هستیم که در فرصت مغتنم کتابتش را دست خواهیم گرفت.

و اما بعد، این مقال شرح رحلت بنده و عیال به بلد حَلی‌الوَقص۳ است در ولایت نُفای‌العِصقاشیَه۴، جهت شرکت در مجمع العلوم الاداریه الکَنَدَه۱ یا بالاختصار اِیسَک۲. متورخان و علمای لغت را عقیده براین است که نخست اهالی این ولایت از ممالک اسقاط‌لند۵ بدین مکان هجرت نموده‌بودند و از همان جهت نام نُفای‌العصقاشیه را برگزیده‌اند که در لغت لاتین معنایش اسقاط‌لند جدید است. بیرق‌شان هم همان بیرق اسقاط‌لند است باَلوان المعکوس (صلیب آن‌دوروی قدیس۶ ازرق‌فام بر قماشی ابیض)  و اندرمیانش آن اسد اسقاطیش.

بیرق ولایت نُفایه‌العِصقاشیَه

القصه. قرقی، مرکب مشهورمان را برای مختصری دوا-درمان و معالجات خفیفه در مریض‌خانه‌ی چرخ زرین۷ نزد جناب استاد آقارضا شوشتری در محله‌ی اصغربارو۸ خوابانده بودیم و از حاج سعید شکرساز اصل تبریزی خواهش کردیم که ما را تا مطار همیل‌آباد برساند که ایشان هم قبول زحمت فرمودند. قاریان محترم، اجازت بفرمایید که از همین منبر مراتب تشکرات مجدد را بر ایشان ارسال نمایم: «مراتب تشکرات مجدد!»

اخبار عاجل: فی‌الحال، بعد از ۴-۵ ساعت مَطَر الکثیر الکبیر المستمر، آفتابی مختصر برآمده. رخصت می‌طلبم که لختی از محضرتان مرخص و از دارلمسافر خارج شده هوایی تناول کنم و یحتمل چند تصویری ثبت نمایم تحفه‌ی یاران. برخواهم‌گشت. حتماً.

[بعد از لختی]

Halifax

علی‌الحساب این تصویر را داشته باشید تا بعدها از خجالت‌تان خارج شوم.

این کنّا؟ فی‌المطار الهمیل‌آباد…

سوار بر طیاره‌ی وست‌جت شدیم و ساعت‌و‌نیمی بعد در مطار حَلی‌الوَقص جلوس نمودیم. به دارلمسافر دِلطاحلی‌الوقص۹ درآمدیم که مجاور است به اوقیانوس اطلس شمالی. از روزنه‌ی حجره‌ی ما چنان که در زاویه‌ای منفرجه جلوس می‌نمودیم، منظره‌ای زیبا از اوقیانوس قابل رویت بود. پس از لختی آسایش، جهت عشاء و به‌سفارش یکی از اصحاب رهسپار غرفه‌ی نیش۱۰ شدیم که گفته‌اند از ۴ تا ۶ عصر ماالشعیر و طعام به‌نیم‌بها دهد و آن را ساعت سرور۱۱ نام نهاده‌اند. ربع ساعتی از ۵ نگذشته رسیدیم، غلغله‌ای بود که لاتقول و لاتسأل. امت دائماً در صحنه گویی غراء به باسن مالیده‌باشند، چونان به کرسیان الصاق گشته‌بودند که تکان از تکان خوردنشان تا ساعت ۶، بس بعید می‌مانست. طاقتمان طاق شد و نوش نیش را به نشستگان توش بخشیدیم و جانب طریق حدیقه‌الربیع۱۲ را پیش گرفتیم تا به بیت‌السوشی‌ای فخیم درآمدیم یامی‌یام و نامی‌نام. یعنی لذیذ بود و اسمش سوشی نامی رویال.

شب را خفتیم و سحرگاه یوم السبت، عیال به جلسه‌ای از مجمع رفت و بنده هم نشستم تا نخستین بخش این سفرنامه را تقدیم حضور انور قاریان محترم این وب‌نبشتگاه نمایم.

توضیحات:

۱- Administrative Science Association Canada
۲- ASAC
۳- Halifax
۴- Nova Scotia
۵- Scotland
۶- St. Androw’s Cross
۷- Golden Wheel
۸- Scarbrough
۹- Delta Halifax
۱۰- Niche Lounge
۱۱- Happy Hour
۱۲- Spring Garden Road

برای قرائت بخش دوم این سفرنامه برروی این اتصال طقطقه بفرمایید…

توسط .

می به‌قدح ریختی…

شش سال گذشت از خردادترین ماهی که توی این سی‌واندی سال خاطر دارم. کلاً از اولش این خرداد از اون ماه‌هایی بود که آدم رو حالی‌به‌حالی می‌کنه. شاید برای استرس‌های ثلث سوم، شوق تابستون، روزهای خیلی بلند. یه سردرگمی‌ای داشت که هم هیجان‌انگیز بود و هم دلهره‌آور. ولی همه‌ی خردادهایی که دیدم و گذشتن، روی هم به‌اندازه‌ی یه روز اون خرداد نمی‌شن.

Iranian reformist presidential candidateبخش پایانی مناظره‌ی میرحسین با الف‌نون (ل) یکی از اتفاقاتیه که باید در تاریخ معاصر ما ثبت بشه. جاییکه میرحسین گفت: «شایسته‌ی رییس دولت نیست که یه شهروند رو، بدون اینکه توی دادگاه محکوم شده‌باشه، در جاییکه نمی‌تونه از خودش دفاع کنه، متهمش کنی.» یا نقش قوه‌ی قضاییه رو به الف‌نون (ل) گوشزد کرد که: «بنده می‌گم قوه قضاییه حکمتش اینه و آقای احمدی‌نژاد هم اینو بهت می‌گم. بدانید. قوه‌ی قضاییه در جهان معنیش اینه. وقتی کسی رو محکوم می‌کنه یعنی بقیه‌ی ملت بری هستن. بری هستن. این یه اصل اسلامیست.» وقتی روحیه ددمنشانه‌ی الف‌نون رو به‌رخش کشید و گفت: «ما یه هسته‌ی خیلی سالمی داریم که یک نفر در مورد اون هسته نمی‌تونه حرف بزنه. افراد بسیار وارسته، بسیار معتقد، بسیار مومن در اونجا هستن. اگه بود هم الان شما نام می‌بردین. شما روحیه‌تون اینجوری هست… » وقتی گفت: «ما از همه ملت استقبال می‌کنیم که از بنده حمایت بکنن که این رای رو ببرم که این تغییر و ایجاد بکنم.» یا «بنده خبر دارم که متاسفانه عوض اینکه – یکی از دلایل مشکلات دولت همینه – معاون اجرایی آقای رییس‌جمهور مشغول حل مشکلات مردم باشه، مشغول رفتن و سرکشی به این پرونده، به اون پرونده، به اینجا به اونجاست که یه چیزی بسازن که به‌درد امشب بخوره که یکی رو بلکه خِر بگیرند و اذیت بکنن. بنده اومدم که این روحیه رو عوض کنم. به‌مردم می‌گم. بنده این روحیه رو عوض می‌کنم.» یا «بنده صحبت نکردم در مورد شما، چهارسال. وقتی کارد به‌استخونم رسید از نظر وظیفه، بنده اصلاً هیچ انگیزه‌ای نداشتم. دیدم کشور رو شما به‌خطر می‌ندازید.» یا «آقا شورای پول و اعتبار برای اینه که شما رو محدود بکنه، بنده رو محدود بکنه. سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی برای اینه که نذاره شما هرجوری که دلت می‌خواد هزینه بکنی … این به‌صلاح همه‌مونه. به‌صلاح شماهم هست، به‌صلاح بنده‌هم هست، به‌صلاح همه‌ی ملت ماست. شما این کار رو نکردی.» یا وقتی‌که سیاست خارجی احمقانه‌ی الف‌نون (ل) رو تحلیل کرد: «ما هی داریم پیش‌بینی می‌کنیم آمریکا فرو می‌ریزه. بنده چهار ساله دارم می‌شنوم که اسرائیل درحال فروپاشیه، فرانسه درحال فروپاشیه، آمریکا درحال فروپاشیه، خب براساس این ما سیاست خارجی تدوین می‌کنیم. خب معلومه که به بیراهه می‌ریم. معلومه که اشتباه می‌کنیم.» یا وقتی مردم رو به عزت نفس و عمیق بودن دعوت کرد: «من از همه‌ی مردم تشکر می‌کنم و مردم رو – می‌دونم که همینجور هستن – یه‌کمی به عمیق بودن به‌اصطلاح دعوت می‌کنم. به ارزش‌ها دعوت می‌کنم. مردم رو خار کردن، با یه نامه دنبال ماشین خودت کشیدن، به‌عنوان اینکه ما داریم سیاست رودررو با مردم داریم، این روش کار نیست. برای مردم باید تولید ایجاد بکنیم. کار ایجاد بکنیم. تولید ملی‌مون رو تقویت بکنیم. صنعت خودمون رو باید تقویت بکنیم … یه عِرق ایرانی حداقل باید داشته‌باشیم…»

قیافه‌ی درهم‌رفته‌ی الف‌نون (ل) در انتهای مناظره باید در تاریخ‌ معاصر ثبت بشه و جمله‌ای که بعد از خداحافظی مجری زد و حکایت از مقهورشدن داشت: «بالاخره آقای موسوی همینطور اتهام‌ها رو همینطور ردیف می‌کنه بعد می‌گه من نمی‌خوام بزنم [یا یه همچین چیزی] .»

میرحسین از خاطره‌ی مردم ایران پاک نمی‌شه. حتی اگه شانزده‌سال حبس خانگی بشه. هرسال که می‌گذره، میرحسین عزیزتر می‌شه و دشمناش ذلیل‌تر. هرسال که می‌گذره، مردم بهتر می‌فهمن که میرحسین چی گفت و دغدغه‌ش چی بود. همونطور که در بیانیه‌ی شماره‌ی ۱۳ گفت: «پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.»

توسط .

بازهم این کوزه‌گر دهر…

 

توی شمص‌تامین آشنا شدم باهاش. از سال بالایی‌های MBA شریف بود. از اونایی که قبل ورود ما رفته‌بود. در مورد کاردرست بودنش خیلی توی شمص صحبت می‌شد. برای همین قبل اینکه ببینمش، اسمش رو بارها شنیده بودم. خیلی هم برام اسم جالبی بود: هادی کوزه‌چی. معرفی که کرد خودش رو به‌ش گفتم چرا اسمش برام جالبه: «[اسمش رو تکرار کردم] هادی کوزه‌چی. پس پاتِری. اسم کوچیکتم که شبیه هست. هادی کوزه‌چی- هادی پاتر- هری پاتر.» خندید و دست دادیم و دوست شدیم.

مرتب می‌اومد شمص. کار مالی می‌کرد و واقعاً در کارش خبره بود. استراتژیست و تحلیلگر بازار مسکن بود. یادم هست که وقتی توی کنفرانس تحلیل تاثیرگذارترین تحولات اقتصادی سال ۹۳ اسم و عکسش رو کنار مسعود نیلی و اکبر ترکان و حسین عبده تبریزی دیدم، کلی به خودم بالیدم که رفیق ما کنار چه غول‌هایی نشسته داره حرف می‌زنه. یادم نمی‌ره که پوستر کنفرانس رو روی فیس‌بوکش گذاشته بود و نوشته بود: «متوسط سنی رو سنگین آوردم پایین :)»

خبر بد رو امروز صبح از همین فیس‌بوک گرفتم. کسی نوشته‌بود: «دوست به‌یار پیوست» و زیرش عکس خندانی از هادی با نوار سیاه گوشه تصویر. کامنت‌ها رو خوندم به امید اینکه یکی داره شوخی پشت‌وانتی می‌کنه. همه در بهت و حیرت می‌پرسیدن که «این جدیه؟ بگین که کسی داره شوخی می‌کنه.» مثلاً یکی فکر می‌کرد هادی ازدواج کرده و از این شوخی‌هاییه که بعضی می‌کنن با داماد پای سفره‌ی عقد که خدا رحمتش کنه و از این حرفا. ولی ظاهراً جدی بود. زنگ زدم به محمد فرجود و محمد تایید کرد خبر رو. ظاهراً هادی یک سالی بوده که با بیماری دست‌وپنجه نرم می‌کرده ولی بالاخره بدنش توان مقاومت رو از دست داده.

خبر نحسی بود و اتفاق ناگواری. هادی آینده‌ی روشنی داشت. هادی می‌تونست خیلی برای جامعه تاثیرگذار باشه. هادی باهوش بود و باهمیت. هادی گرم بود و صمیمی. هادی دوست خوبی بود. از اون دوستایی که آدم رو به‌سمت بهتر بودن می‌برن. یادش گرامی…

درکارگه کوزه‌گری بودم دوش
دیدم دوهزار کوزه گویای خموش
هریک به‌زبان حال با من می‌گفت
کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه‌فروش

 

 

 

توسط .

پدر

Babaبزرگ بود. از اهالی امروز تزویر نبود. به‌گمانم از دیروز صِدق جا مانده‌بود و یا شاید قرار بوده تا فردای خِرد بیاید. مرا در بهت اینکه دیر آمد یا زود رفت، رها کرد؛ در حسرت اوقات خوشی که با دوست به‌سر رفت؛ زیر آوار این‌همه بی‌حاصلی و بی‌ثمری؛ میان خفگی دودی کز سرم برمی‌آید، در فشردگی تاریکی، در شب‌هایی که مانده ‌است؛ در لهیب این آتش نهفته که در سینه‌ی من است.

میان دوستانش به‌مروت معروف بود و نزد دشمنانش به مدارا مشهور. مردم‌داری را در عمل به‌ما آموخت. در ناگوارترین شرایط جسمی، در اندیشه‌ی رنج و محنت دیگران بود. در آخرین معاینه، اجازه نداد که سوال‌های کوتاه‌مان را از پزشکش بپرسیم. گفت: «برویم. دیگر بیمارها هم ناخوش‌احوالند و منتظر.» در اولین شب آخرین بستری، ناگزیر در اتاق چهارتخته خوابید. برای هر سرفه‌اش، تک‌تک از هر سه بیمار اتاق و همراهانشان عذر بسیار می‌طلبید. از دکترش خواهش کرد: «اتاقی مجزا پیدا کنید تا بیش از این مایه‌ی آزار دوستان نباشم.» نه تنها برای ما که فرزندانش بودیم، که برای هرکسی که می‌شناختش، معنای شرف بود. همان را هم برای‌مان ارث گذاشت.

سفره‌اش همیشه باز بود و خوان و خانه و خانواده‌‌اش حرمت داشت. می‌گفت کسی که به منزلش درآید و برسفره‌اش نشیند، همانند خواهروبرادرش است و غیرتش برای مهمان برادرگونه بود.
منیم آتام سوفره‌لی بیر کیشی‌ایدی.
(پدرم مردی با خوان گسترده بود.)
ائل الین‌نن توتماق اونون ایشی‌ایدی.
(گرفتن دست دوست و آشنا کار همیشه‌اش بود.)
گوزل‌لرین آخیره قالمیشی‌ایدی.
(آخرین جامانده‌ی قافله‌ی خوبان بود.)
اون‌نان سورا دؤنرگه‌لر دؤنوب‌لر.
(پس از او کار روزگار وارونه گشته)
محبتین چیراغ‌لاری سونوب‌لر.
( و چراغ محبت در دل‌ها خاموش شده)

مصداق حدیث جدش علی بود که گفت: «ای پسرم! توصیه‌ام را دریاب و نفْست را میان خود و دیگران ترازو قرار بده». در قضاوتش دادگر بود و سخنش فصل‌الخطاب معارضه‌ها. کمتر اختلافی سراغ دارم که با میانجی‌گریش حل نشده‌مانده‌باشد. اگر شکوه‌ای از اغیار می‌کردیم، قضاوت چنان می‌کرد که انگار شکایت به پدر متشاکی برده‌ایم. طرف حق بود، حتی اگر به‌ضررش تمام می‌شد. همان را هم یادمان داد. همین بود که مهرش در سینه‌ی دوست و دشمن بود و از رفتنش در شهر ما هر گوشه‌ای صد عربده.

مؤدب بود، کم‌سخن و گریزان از دروغ. حق نمی‌گفت الا آشکار. آنچه نمی‌دانست به‌زبان نمی‌راند. چون طبله‌ی عطار بود، خاموش و هنرنما. از پرگوی‌های کم‌مایه خوشش نمی‌آمد، حالا هرکسی که بود. نمی‌توانست این “خوش‌نیامدن” را پنهان کند و گاه این ناتوانی مسبب دردسر می‌شد و گاه مایه‌ی انبساط خاطر. می‌گفت: «آدامین دیلینه گوره گرک بیر دیلچکی اولا» (به اندازه‌ی بود باید نمود). از مجیز گفتن متنفر بود و از مجیز شنیدن بیزار. همان‌طور هم تربیتمان کرد. معتقد بود که «کیشی فقط حق سوزونه اییلر» (مرد فقط دربرابر حرف حق سر خم می‌کند).

آزاده بود و ستم‌ستیز. در گرفتن حق مظلوم هیچ قرابتی را منظور نمی‌کرد؛ پدر، مادر، فرزند، برادر یا خواهر. حق غریبه‌ای رهگذر را از ما، که جگرگوشه‌اش بودیم، می‌گرفت.
سیدرحیم، سیدلرین تاجی‌ایدی.
(سیدرحیم تاج سر سادات بود)
شاهلار شیکار ائتمه‌سی قیقاجییدی.
(توانایی‌اش در انجام کارهای دشوار شگفت‌آور بود)
مَرده شیرین، نامَرده چوخ آجی‌ایدی.
(برای جوانمردان به‌حلاوت عسل بود و برای ناجوانمردان به‌تلخی هلاهل.)
مظلوم‌لارین حقی اوسته اَسَردی.
(بر سر حق مظلوم چون بید می‌لرزید)
ظالیم‌لری قلیش تکین کَسَردی.
(در برابر ظلم مانند شمشیر تیز و برنده بود)
دل به‌دنیا درنبست، قناعت پیشه داشت و نام نیکش را به‌منفعت دوروز دنیا نفروخت. به‌ما هم همین وصیت را کرد. باور داشت که «نام نیکو گر بماند زآدمی، به کزو ماند سرای زرنگار.»

عاشق بود و مومن. تا واپسین نفس ایمان از کف نداد. حتی وقتی دلمان لرزید و کافر شدیم، «مرا آن ده که آن به» می‌گفت. مومن‌تر شده‌بود از درد، انگار. علتش از علت‌ها جدا بود و رنجش برون از قاعده. نه‌خواب برایش مانده‌بود، نه‌خورش. پیش هر طبیبی که رفتیم افاقه نکرد و هرچه کوشیدیم بی‌فایده بود.دعاهایمان هم راه به‌جایی نبرد:
گفتم خدایا رحمتی، کآرام گیرد ساعتی،
نی خون کس را ریخته‌ست، نی مال کس را بستده‌ست.
آمد جواب از آسمان، کو را رها کن در همان،
کاندر بلای عاشقان، دارو و درمان بیهده‌ست.

قطره‌ای بود از باده‌های آسمان که دیوار زندان زندگان را حفره کرد و خود را وارهاند. آن‌که یافت می‌نشود بود و یوسف رخی همچون قمر. سرتاقدمش چون پری از عیب بری بود و ای‌دریغا، ای‌دریغا، ای‌دریغ، که در این دولت دور قمری، از چنگ‌مان اختر بدمهر بدرش برد. رفتنش خرمن‌مان را سوخت و دیگر، ذوقی چنان ندارد بی‌دوست زندگانی. که دوست بود پیش و بیش از آنکه پدر باشد.

سخن کوتاه بهتر که به زبان سَر راست نمی‌آید بازگفتن سِرّ جان او. کار دل است که آن‌هم هرچه در صفحه‌صفحه‌ی قاموس شرحه‌شرحه‌اش می‌گردم، واژه جز قطره‌قطره‌ی آب‌دیده نمی‌یابم …

قدر غم گر چشم سَر بگریستی،
روز و شب‌ها تا سحر بگریستی.
آسمان گر واقفستی زین فراق،
انجم و شمس و قمر بگریستی…

توسط .

سفرنامه‌ی آمریکا، بخش سوم: رجعت از ایالات متحده

سفرنامه‌ی آمریکا، بخش دوم: عجب ناامن بلدی است این بلد ویلادل‌ویا…

سفرنامه‌ی آمریکا، بخش اول: نخستین عزیمت به ایالات متحده

به هفته‌ای مجمع صحابه‌ی تدبیر ختم شد و ما سحرگاه روز هشتم، به‌اتفاق یاران همراه و رفقاءالشفقا، راه دیار یورک‌الجدید پیش گرفتیم تا آن دیار ندیده، دیده از جهان فرونبسته باشیم. لختی از نیم‌روز نگذشته بود که از روی جسر معظم جورج واشینگتون فقید عبور کردیم و به‌سمت منزل مشهدی ایمان‌الله خان – از مردان نادر روزگار – رهسپار گشتیم تا پس از ساعتی قرار در بیت ایشان به زیارت بلد یورک‌الجدید بشتابیم. قوت نیم‌روز در مطعم مجاور بیت ایشان تناول کردیم و روی به‌سوی یورک‌الجدید نهادیم.

یورک‌الجدید اگر بلد باشد، باقی بلاد به قریه اقرب‌اند حکماً. لامذهب! انگشت حیرت گزیده بر دندان و لنز ۵۰ میل بر دوربین نایکان، رویت می‌کردیم و فوتوغرافیا در می‌نمودیم. به واسطه‌ی هواتف ذکی و محمولی که در پر شال‌مان بود، مابقی هم‌قطاران را مطلع نموده بودیم که ما نیم‌روزی در بلد یورک‌الجدید هستیم و قرارها مقرر کرده‌بودیم که دیدارها تازه نماییم. جمعی نه نفری از دوستان را مجموع کردیم و در مطعم الشواء سیتروس در من‌حطن دورهم شامی به‌رگ زدیم.

NY

شب در منزل ایمان‌الله خان سحر کردیم و صبح روز نه‌ام، تصمیم به بازگشت گرفتیم که بیماری غربت ما را ملول کرده بود و خستگی سفر در ما حلول. مرکب را بار زدیم و سوار شده و راهی بلد ایطاکیه۱ شدیم که در میان بُحَیرات الاصابع۲ مستقر شده که بُحیره‌هایی‌اند مُهَلهَل و مُطوَّل.  و بر لب بحیرات، جمیلگان جمله فائق‌الجمال و ملبس به دوتکه ثوب ‌السباحه به شنا و آفتاب‌گرفتن مشغولند و به تن کردن تن و اسمر نمودن بدن مغفول. از تفضیل طریق بگذریم و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل که گویی طریق الجنه علی الارض بود و حوریان ولو در کنار تجری من تحت الانهار. در بلد ایطاکیه کولژی بنا شده، هم‌نام همان بلد که نوّاب آن با اهل‌بیت ما مصاحبه‌ای داشتند در مجمع اصحاب اهل تدبیر. اهل‌بیت را هم تمایل به رویت بلد بود، قبل از قبول تعاون در تعلّم. گفتیم که هم زیارت است و هم سیاحت که حکما گفته‌اند العاقل من هو یضرب اکثراً من ثلاثه العصافیر بالحجره الواحده. اطراق نیم‌راه در ایطاکیه می‌کنیم، کولژ را وارسی و  بلد را ورانداز می‌نماییم، قوت نیم‌روزمان را در یکی از مطاعم بلد میل می‌فرماییم، مدنیت را مورد تفحص قرار می‌دهیم و ادامه الطریق. به بلد ایطاکیه درآمدیم چه درآمدنی. محاسن و حظ بصر طریق، جملگی در طرفه‌العینی از رویت بلد زهرمارمان شد که چرا راه جنت به بلد جنّیان برود و معبر بهشت به‌زشت منظری برسد؟ تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو بر شرفت، بی‌ناموس. گرد مرگ بر شوارع پاشیده و بول‌الموت بر درودیوار شاشیده بودند، گویی. بدان‌سان که حتی بی‌خیال طعام نیم‌روز شدیم و خسته، گرسنه و تشنه دمبمان را گذاشتیم بر کولمان، و فرار بر قرار رجحان دادیم.

آتش جوع‌مان را به دوناتی از قهوه‌خانه‌ی استربی‌کس۳ فرو  نشاندیم تا به بلد بوی‌والو در شدیم. راه جسر قوس‌قزح در پیش گرفتیم و بعد از ۹ روز، ساعتی که بالاخره علامات اطراف طرق به نظام متروی درآمد، ما ملطفت ورودمان به ملک کان‌ادا شدیم. نام نامی بلد همیل‌آباد۴ را که دیدیم گل از گلمان شکفت. وعاقبت، عصر جمعه هفدهم امردادماه ۱۳۹۳ خورشیدی، معادل روز هشتم ماه آگوست ۲۰۱۴ نصرانی و یوم الثلاثه العشر شهر شوال الموال سنه‌ی ۱۴۳۵ هجرت، مفتاح را در قفل منزل چرخاندیم و کیفور از وصال بیت، بیت الوصال سفر را نگاشتیم. شبان‌هنگام به‌وقت غنودن ملطفت شدیم که حارس الاسنان‌مان را در منزل مشهدی ایمان‌الله خان جای‌گذارده‌ایم و تا ابتیاع حارس دیگر باید دندان به‌هم بساییم و تحمل نماییم. ایمان‌الله‌خان هم پیغامی فرستاده‌بود که اگر اضطرار از حد افزون است حارس را به بریدی بدهم تا به بلدتان ببرد. سپاسی و درودی نثارش کردیم و از مجاهداتش تشکر همی‌نمودیم و گفتیم که گمان آن می‌رود که ابتیاع حارس از ارسالش به‌صرفه‌تر باشد. تشکری دگرباره گفتیم به ایمان‌الله‌خان و فی‌امان‌الله.

PhiliNY

۱- Ithaca

۲- Finger lakes

۳- Starbucks

۴- Hamilton

توسط .

تعجبی نداره که ما، «ما» شدیم

صبح ساعت ۸:۳۰ از خونه که می‌زنی بیرون، اولین چیزی که در خیابون می‌بینی، خانم‌ها و آقایون مسن و بازنشسته هستن که تابلوی «ایست» به‌دست، بچه‌های مدرسه‌ای رو از خیابون رد می‌کنن. یعنی پیرمرد ۷۰-۸۰ ساله وایساده توی سرما، که بچه‌ی ۷-۸ ساله از خیابون رد بشه و براش اتفاقی نیفته. یعنی: بچه‌ی ۷-۸ ساله، تو در این جامعه احترام داری. حالا این رو بذار کنار خاطره‌ی من از ۷-۸ سالگی‌م:

مدرسه‌ی ما سه-چهار کوچه از خونه‌مون فاصله داشت. کوچه عرض می‌کنم. ماشین‌ها توی کوچه احتمالاً باید حول‌وحوش ۲۰-۲۵ کیلومتربرساعت باشه سرعت‌شون. توی مسیر خونه به مدرسه من و ساسان، برادرم، و حسن ،همسایه‌ی دیواربه‌دیوارمون، اغلب بازی‌ای می‌کردیم که در ترکی به‌ش می‌گیم «داش-داش*». من یه سنگ مرمر رو برای خودم به شکل دایره درآورده‌بودم که خیلی دقیق می‌شد باهاش سنگ حریف رو نشانه‌گیری کرد.

یکی از همین روزهای “بازی‌های راه مدرسه” به‌خونه، توی کوچه‌ی دوم بین خونه و مدرسه، یه پیکان نارنجی که باسرعت می‌اومد، کنار پای من ترمز کرد. پیرمرد چاق در رو باز کرد و اومد پایین. ۳-۴تا خانم هم توی ماشین بودن. پیرمرد شروع به فحاشی کرد که «چرا حواست به ماشین من نبود؟» و هجوم آورد که من رو بزنه. من فرار کردم. یه پنجاه متری که رفتم، سرم رو برگردوندم تا ببینم که داره دنبالم میاد یا نه. سربرگرداندن همان و اصابت سنگ گرد مرمر دست‌ساز خودم به سمت چپ جلوی کله‌م همان. ترسیده بودم و همین‌طور به دویدن ادامه دادم. دست چپم رو گرفته‌بودم زیر صورتم تا خون روی لباس و کیف مدرسه‌م نریزه.

بابا داشت از عصبانیت منفجر می‌شد. اورژانس رفتیم و کلانتری. یه راننده‌ی تاکسی بیچاره رو گرفته بودن که یه جوون ۲۵-۳۰ ساله بود. به مامور کلانتری گفتم این نبود، اونی که من رو زد پیر بود و چاق و کچل. یه سالی طول کشید تا بابا راننده رو پیدا کنه. مامور کلانتری گفته‌بود که دیگه نمی‌شه شکایت کرد. قضیه مال یه سال پیشه. بابا هم خودش در نقش مجری قانون، ماشین طرف رو نگه‌داشته‌بود و دوتا کشیده خوابونده بود زیر گوشش.

خب، تعجبی نداره که ما، «ما» شدیم و اینا، شدن «اینا». تعجبی نداره که ما از مملکتمون درمی‌ریم. تعجبی نداره که ما از عالم و آدم می‌ترسیم. تعجبی نداره که ما به‌هم احترام نمی‌گذاریم. تعجبی نداره که ما اعتمادبه‌نفس نداریم. تعجبی نداره که ما شاد نیستیم. تعجبی نداره که ما احمدی‌نژاد (ل) داریم. تعجبی نداره که ما گشت ارشاد داریم. تعجبی نداره که ما اسیدپاش داریم. تعجبی نداره که ما مجلس این‌شکلی داریم. تعجبی نداره که «ما»، ما شدیم.

 

 

* داش به‌معنی سنگه و بازی اینطوریه که هربازیکنی یه سنگ داره و اون رو به‌سمت سنگ بازیکن حریف پرت می‌کنه. (نه به شکل خطرناک. جهت پرتاب سنگ همیشه به‌سمت زمینه و نه به سمت آسمون و ارتفاع سنگ از سطح زمین به بالاتر از نیم‌متر نمی‌رسه). اگه سنگ حریف رو با سنگ خودت بزنی، فاصله‌ای که دوسنگ از هم گرفتن رو از بازیکن حریف کولی می‌گیری. یعنی باید هم نشونه‌گیریت خوب باشه و هم بتونی سنگ حربف رو یه‌جوری بزنی که سنگ خودت فاصله‌ی قابل قبولی برای کولی‌گرفتن از سنگ حریف ایجاد کنه.

توسط .

آیینه چون قد تو بنمود راست، بگیر آیینه رو ماچش کن

سال اولی که وارد دانشگاه شدم رو اگر امروز ملاقات می‌کردم حتماً حالم به‌هم می‌خورد. یه پسر بچه‌ی ۱۷-۱۸ ساله‌ی کوچیک خودبزرگ‌بین که کسی رو در زندگی قبول نداشت و وارد بحث و گفتگویی نمی‌شد مگر به‌قصد مغلوب کردن طرف مقابل با هر حربه‌ای از سفسطه گرفته تا تمسخر و توهین. دلایل مختلفی داشت که مهم‌ترین اون‌ها به نظر من قلت تجربه و احاطه‌شدن بین آدم‌های به‌مراتب کوچیک‌تر بود. وقتی دوروبریات خیلی کوتاه‌تر از تو باشن لازم نیست قد راست کنی، همه‌ به‌به و چه‌چه می‌کنن برات.

اولین کسانی که باعث شدن خیلی زود چشم خودبزرگ‌بینم خودِ خیلی کوچیکم رو ببینه و بفهمم که “علی‌آباد شهری نیست”، اونایی بودن که به‌خاطر دماغ‌بالا بودنم، حال من رو اساسی گرفتن. وقتی آدم مسئله رو نبینه، چطور می‌تونه اون رو بپذیره، و بدون پذیرش مسئله چطور می‌تونه تعریفش کنه و وقتی مسئله رو تعریفش نکردی، چطور می‌تونی حلش کنی؟ به‌همت دوستان در لباس دشمن، همون دوسه‌سال اول دانشگاه مصمم شدم که تا درموردی مطمئن نشدم زرت‌وپرت نکنم. اگر در زمینه‌ای نظر می‌دم پیشوندهای «اینطور که من می‌بینم» یا «احتمالاً» و پسوندهای «البته ممکنه این حرف من درست نباشه» و «این صرفاً تفسیر من از مشاهداتمه» رو حتماً اضافه کنم. انتقاد و ایراد دیگران بشنوم و گاردم رو برای پذیرش نظرشون باز بگذارم. گوش بدم که طرف صحبتم چی می‌گه و اگر حرفش منطقیه قبول کنم. . موقعی که داره حرف می‌زنه دنبال مطلب بعدی برای مغلوب کردن طرفم نگردم.

نتیجه خیلی خوب بوده و من واقعاً از گفتگو و بحث با دوستانم لذت می‌برم. البته دوستانی که راه و روش من ۱۷-۱۸ ساله رو ندارن.  برای همین در زندگی بیشتر ممنون اون‌هایی هستم که بعضاً بی‌رحمانه عادات بد من رو له‌کردن و ردشدن و رفتن تا اون‌هایی که وایسادن و تملق گفتن تا بهره‌ای بگیرن و من رو در جهالت خودم مستدام کنن. کاش حال من رو در دبیرستان می‌گرفتن و نه در دانشگاه. حتی کاش توی راهنمایی یا دبستان این کار رو با من می‌کردن.

_________

خطیبی کریه‌‌الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهده برداشتی. گفتی نعیب غراب البین در پرده‌ی الحان اوست یا آیت ان انکر الاصوات در شان او.

اذا نهق الخـطیب ابـوالفوارس — له صوت یهدا صطخر فارس

مردم قریه به‌علت جاهی که داشت بلیتش می‌کشیدند و اذیتش را مصلحت نمی‌دیدند. تا یکی از خطبای آن اقلیم که با او عداوتی نهانی داشت باری به پرسش آمده‌بودش. گفت: ترا خوابی دیده‌ام، خیر باد. گفتا: چه دیدی؟ گفت: چنان دیدم که ترا آواز خوش بود و مردمان از انفاس تو در راحت.

خطیب اندرین لختی بیندیشید و گفت: این مبارک خوابیست که دیدی که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی. معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنجند. توبه کردم کزین پس خطبه نگویم مگر بآهستگی

از صـحـبـت دوسـتـی بـرنجـم — کاخـلاق بـدم حـسن نماید

عـیـبـم هـنـر و کـمـال بـینـنـد — خـارم گـل و یاسـمن نمـاید

کو دشمن شوخ چشم ناپاک — تـا عـیـب مـرا بـمـن نـمـاید

هر آن کس که عیبش نگویند پیش — هنر داند از جاهلی عیب خویش

گلستان سعدی؛ باب چهارم: در فواید خاموشی

توسط .