بایگانی ماهیانه: آبان ۱۳۹۲

هم‌دلی بهتر است یا هم‌زبانی؟

مدتی این مثنوی تاخیر شد، دلیلش هم صرفاً مشغله‌ی نوشتن پایان‌نامه‌ست و بس. به‌صورت عجیبی این پست قراره مولوی‌زه بشه و من حس الهی قمشه‌ای گرفتم امروز. مقصر هم من نیستم، تقصیر این شهرامه که دل ما رو دوباره برده از صبح:

هم‌زبانی خویشی و پیوندی است — مرد با نامحرمان چون بندی است

ای بسا هندو و ترک هم‌زبان — ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان محرمی خود دیگرست — هم‌دلی از هم‌زبانی بهترست

ابیات مربوط به داستان سلیمان و هدهده که توش مولوی صحبت از هم‌زبانی مرغان با سلیمان می‌کنه و این شاه‌بیت‌ها رو به‌کار می‌بره. ابیات همواره من رو به‌یاد مناقشات زبانی‌ای می‌ندازه که ماشالله در مملکت فت و فراوونه. در این مورد، ظاهراً نظر حضرت مولانا هم به هم‌دلی نزدیکتره تا به هم‌زبانی. البته نکته‌ای هست که بد نیست مورد توجه واقع بشه. ما بالاخره یه شناختی از ایشون داریم و می‌دونیم که زندگی روبه‌راهی داشته و استاد دانشگاهی بوده و مال و منالی داشته و صاحب شوکت و مکنتی بوده و چه احترامی که ملت از قونیه تا بلخ براش قائل نبودن و چه‌ها و چه‌ها. با همه‌ی این تفاصیل، شکی در این نیست که جناب مولانا در اعلی علیین هرم مازلو تکیه داده بوده و از زاویه‌ی خودشکوفایی دم از هم‌دلی و حسن‌نیت می‌زده که بهتر از هم‌زبانیه و غیره و ذالک.

بحث اینه که در جامعه‌ی امروز ایران، چند درصد ملت از طبقه‌ی دوم هرم مازلو (نیازهای امنیتی: سلامت، شغل، مسکن، دارایی و …) تونستن خودشون رو بالا بکشن که نیازهای اجتماعی، و بعدش نیاز به احترام رو بفهمن و تامین کنن، تا تازه متوجه بحث هم‌دلی‌ای که حضرت مولانا می‌فرماید بشن؟ مثال دیگه‌ای از مثنوی در ذهنم هست که خیلی بیشتر وصف حال امروز ماست. در دفتر دوم داستانی هست از چهارنفر که براثر تجمیع گرسنگی و کج‌فهمی وارد مناقشه و معارضه و بعد مجادله و درنهایت منازعه و مضاربه می‌شن:

چارکس را داد مردی یک درم — آن یکی گفت این به انگوری دهم

آن یکی دیگر عرب بد گفت لا — من عنب خواهم نه انگور، ای دغا

آن یکی ترکی بُد و گفت ای گُزوم — من نمی خواهم عنب، خواهم اوزوم

آن یکی رومی بگفت این قیل را — ترک کن، خواهیم استافیل را

در تنازع آن نفر جنگی شدند — که ز سرّ نامها غافل بدند

مشت برهم می زدند از ابلهی— پر بدند از جهل، وز دانش تهی

و الخ. آیا این از بلاهته؟ از جهله؟ آره، ولی نقش گرسنگی و فقر هم کم نیست توش. به‌وضوح این چارکس دنبال نیازهای زیستی‌شون هستن. حالا اگر این چارکس، میلیون‌ها کس (ترک و فارس و عرب و لر و کرد و بلوچ و …) بشن چی؟ رمز وحدت چی می‌تونه باشه برای این میلیون‌ها کس که مشکلاتشون از نیازهای اجتماعی بالاتر نرفته؟ آمار فقر، بی‌کاری، طلاق، قیمت مسکن، اجاره و … نشون می‌ده که جامعه‌ی ما جامعه‌ای نیست که توش بشه از هم‌دلی حرف زد. نه که جامعه توان فهمش رو نداره، نه، اولویتش نیست. این جامعه، جامعه‌ی مستضعفینه، این جامعه‌ایه که با شعار آوردن پول نفت سر سفره تهییج می‌شه و رای به جریانی می‌ده که شعار حمایت از مستضعفین رو می‌ده و حدس می‌زنین چی می‌شه؟ برای این جریان رای دوباره یعنی طرفداران بیشتر و طرفداران بیشتر یعنی مستضعفین بیشتر و مستضعفین هم که دغدغه‌ی هم‌دلی ندارن، دنبال کشیدن گلیم خودشون از آب هستن و نتیجه می‌شه خسارت‌های مالی، از بین رفتن فرصت‌ها، فقیرتر شدن مردم، خشک شدن ارومیه، کارون، زاینده‌رود و هامون. ترس از بادهای نمکی در آذربایجان و بستری شدن دوهزارنفر در اهواز با یه بارون. و در غیاب هم‌دلی، بدوبیراه گفتن اون به این، این به اون.

چه‌کار می‌شه کرد؟ آیا صاحب سرّی عزیزی صد زبان باید بیاد و صلح‌مون بده؟ این عزیز صاحب سرّ صدزبان کی می‌تونه باشه؟ آیا می‌شه دل‌ها رو بی‌دغل به‌ش سپرد و درم‌ها رو به‌ش داد؟ آیا می‌تونه کاری کنه که جنگ و فراق جاش رو بده به اتحاد و اتفاق؟ خیلی مطمئن نیستم، یه سری افکاری دارم که اولاً پراکنده‌ست و ثانیاً در این مقال نمی‌گنجه. شاید توی پست‌های آتی این افکار پراکنده رو جمع کنم و در موردشون بنویسم.

یا حق…

 

توسط .

حصر سبز و دولت بنفش

مباحث زیادی حول محور دخالت دولت حسن روحانی در راستای پایاندهی به حصر رهبران جنبش سبز سر زبون‌ها می‌چرخه. عده‌ای دولت رو به عهدشکنی متهم می‌کنن که کاری برای شکستن این حصر نکرده و صرفاً وظیفه‌اش این بوده که فشارهای بین‌المللی رو در رابطه با پرونده‌ی اتمی ایران کم کنه و نظام رو از گردنه‌ای که درش گیر کرده رد کنه. این عده این‌طور تبلیغ می‌کنن که حسن روحانی برای اخذ رای بیشتر وعده‌ی توخالی به ملت داده و با این حربه دنبال تاثیرگذاری روی اذهان عمومی برای تخریب دولت از راه جداکردن روحانی از پایگاه مردمی‌ش هستن. لیدرهای این جریان رو می‌شه بین گروه‌های برانداز دید که البته با دقت بیشتر شاید ردپای اصلی به گروه‌های تندروهای داخلی هم برسه. بالاخره داشتن دشمن مشترک، یکی از قویترین انگیزه‌های اتحاده، حتی بین دشمنان خونی.

در سمت دیگه عده‌ای، مسحور دولت تدبیروامید، هرعملی که تیم حسن روحانی انجام می‌ده رو –بدون توجه به اینکه این دولت عملاً یه دولت ائتلافیه- عین ثواب و در راستای مصالح کشور می‌دونن و مثلاً اینکه دولت در قبال توقیف روزنامه‌ی بهار یا رفع حصر از رهبران جنبش سکوت کرده  رو با هزار دلیل اتوکشیده توجیه می‌کنن. همونطور که افزایش انتظارات می‌تونه به ایجاد گسست بین مردم و دولت منجر بشه، پذیرش محض و توجیه -به‌نظر من- برخی کوتاهی‌های دولت می‌تونه -با تقویت بخشی از دولت که کمتر به اصلاح شیوه‌های مرسوم گذشته معتقده- نوعی رکود و رخوت در مسیر حرکت مدنی ایجاد کنه. برای همین من گمان می‌کنم، یکی از راه‌های تقویت روند اصلاحات اینه که نهادهای موثر اجتماعی در عین حفظ پیوند با دولت، پیگیر خواسته‌های مدنی خودشون و وعده‌های انتخاباتی منتخبشون باشن و البته واقع‌بینی تحلیل‌مدار رو جایگزین خوش‌بینی ساده‌انگارانه یا بدبینی لجوجانه کنن.

من حسن روحانی رو به‌عنوان یه سیاستمدار خبره قبول دارم که برای تک‌تک قدم‌هایی که برمی‌داره یا برخواهدداشت نقشه‌ی راه داره و هزینه-فایده‌ی هر کدوم از انتخاب‌هاش رو محاسبه کرده. به‌همین علت معتقدم که رفع کامل حصر که هزینه‌ی بالایی برای دولتش داره زمانی اتفاق خواهد افتاد که بتونه از فایده‌اش کمال استفاده رو بکنه. گذر زمان می‌تونه داغی رفع حصر رو خنک کنه و فایده‌ی این هزینه رو کاهش بده. بهترین زمان بهره‌برداری برای کسی که قوه مجریه رو داره، نه الان، که نزدیکی‌های انتخابات مجلس می‌تونه باشه. توی این فرصت روحانی می‌تونه منابع لازم رو برای این هزینه‌کرد فراهم کنه و تا اون موقع بهبودهایی در شرایط حصر بده، ملاقات‌ها رو منظم‌تر کنه، اجازه پخش اخبار جسته گریخته از رهبران جنبش رو بده و جامعه رو آماده و پی‌گیر برای رفع حصر نگه داره.

توسط .

هزارویک شب، هزارویک خط، هزارویک قصه

309232_V0Vu4nGRنمی‌دونم تو از کی شروع کردی به خط کشیدن روی دیوار اون‌ور. شروع کردی اصلاً؟ شاید هم خیلی وقته بی‌خیالش شدی. شدی؟  این‌طرف دیوار من زود شروع کردم. از روز سوم که قاضی شریح‌ها در مجلس فتوای قتلت رو عربده زدن و تلفن و اینترنت و روزنامه رو به‌روت بستن، این‌ور دیوار برای من شروع شد. خیلی زود. هر شب یه قصه ازت خوندم یه خط برات رو دیوار کشیدم. چهارتا عمودی-موازی، یکی اریب روشون. شبیه مشت‌هایی که برای شمردن این شب‌ها بستم. دویست بار. امشب دوباره همه‌ی انگشت‌هام بازن. دستم رو نگاه می­کنم. دیگه دلم نمی­خواد مشتش کنم، می­خوام باز باشه، شبیه دست روی بیرق عزادارای حسین. عزادارای حسین. حسین.

 امشب حالم خوش نیست. دلم نمی‌خواد خط بکشم. البته که دلم بخواد هم این دیوار خط‌خطی لامصب جای خط دیگه‌ای نداره. کتاب قصه‌هات رو باز می‌کنم. ورق می­زنم. قصه‌هات هم ته کشیدن دیگه. این آخریشه. نمی‌دونم بخونمش یا نه. می‌دونم که نمی‌تونم. از اینکه قصه‌هات تموم شه می‌ترسم. می‌ترسم از اینکه نمی‌دونم از فردا شب باید چی‌کار کنم. چی بخونم. دلم نافرم گرفته. فردا تاسوعاست. دلم بدجور هوای سینه‌زنی‌های اردبیل رو کرده. خدا این یوتیوب رو از ما نگیره:

مَشکی پاره، گُزی یاره قارداش — دور، منی قویما آواره قارداش

دور، حسینون دوشوپ درده قارداش — چاره قیل قوم نامرده قارداش *

خط آخر رو افقی می‌کشم روی هر دویست بسته‌ی پنج‌تاییم. چقدر طولانی شد این خط آخر. واقعاً این‌قدر طول کشید؟ عقب وامی‌ایستم. خیلی منظره‌ی قشنگی نیست. باور کن. حس توابین به‌م دست می‌ده. در جواب حماسه‌سرایی تو، همه‌ی این‌شبا من فقط خط کشیدم و قصه خوندم. از فرداشب دیگه نه قصه می‌خونم و نه خط می‌کشم. قصه‌ی هزارویک رو از کتاب پاره می­کنم و پشت‌ورو پونز می‌کنمش به دیوار. از فرداشب می‌خوام هرشب یه قصه بنویسم، یه خط پاک کنم. قصه‌ی آخر رو هم می‌ذارم همینطوری پشت‌ورو به دیوار بمونه. مهم نیست روش چی نوشته، قصه‌ی تو آخر نداره و هرگز به‌سر نمی‌رسه. قصه‌ی تو راست نبود، راست هست. قصه‌ی تو منم…

السلام علی الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

پی‌نوشت:

* برادر، با مشک پاره و چشم زخم‌خورده — بلندشو و برادرت رو آواره رها نکن

بلندشو برادر. حسین‌ت به دردسر افتاده — برادر، چاره‌ای برای این قوم نامرد پیداکن

توسط .

سلسله مراتب هویت

درباره‌ی من نوشتم که «آذربایجانی‌ام. شهریور پنجاه‌ونه…». عزیزی پیغام داده که «دیگه از بلاگت خوشم نمی‌آد. چرا در این وضعیت که زمزمه‌های جدایی‌طلبی هست، نوشتی آذربایجانی هستم؟» من در سلسله مراتب هویتی خودم، هیچ تناقضی نمی‌بینم و به همین علت نیازی برای سانسور بخشی از این هویت احساس نمی‌کنم. بلکه ایمان دارم که سعی در این سانسور (هرقدر خیرخواهانه) می‌تونه بهانه به‌دست عده‌ای بده که دوست دارن این تناقضات رو تولید کنن.

معتقدم که هویت در افراد از مفاهیم کوچک به بزرگ شکل می‌گیره. نوزادی که به‌دنیا می‌آد احتمالاً اول هیچ درکی از هویت نداره و بعد از مدتی می‌فهمه که وجود داره. کمی احتمالاً طول می‌کشه تا معنای خانواده و تعلقش رو به خانواده درک کنه. احتمالاً وقتی سه‌چهار سالشه و توی کوچه داره بازی می‌کنه هم تصوری از شهری که توش به‌دنیا اومده نداره و حتماً مدتی باید بگذره تا بفهمه که یه‌سری شهرها کنار هم تشکیل استان یا منطقه‌ی فرهنگی خاصی رو می‌دن که با مناطق دیگه یه فرقایی دارن. و صد البته فهم کشور نیاز به قوای ادارکی بسیار بالاتری داره و وقتی رخ می‌ده که می‌فهمی ملتی هستن که تاریخ مشترکی دارن، آداب مشترکی، آرمان مشترکی، دشمنان مشترکی، شادی‌های مشترکی و ماتم‌های مشترک. شاید برای بعضی این آخرین حلقه از تعیین هویت باشه و نتونن هویت (به‌گمان من) مرجع خودشون رو به‌عنوان یکی از اعضای جامعه‌ی جهانی پیدا کنن، به‌عنوان یک انسان، مستقل از زبان و جغرافیا و تاریخ و دین و رنگ و نژاد.

دوباره برمی‌گردم به مراحل شکل‌گیری هویت. در هر مرحله‌ای فرد (به‌واسطه‌ی درک عمیق‌تری که پیدا کرده) می‌فهمه که مرحله قبل جزئی از مرحله فعلی بوده. دو در برای خروج از هر مرحله هست: ۱- به مرحله‌ی بعدی می‌ری و با تکیه به هویت مرحله‌ی قبل، هویت بزرگتر و جدید خودت رو می‌سازی و نقش خودت رو در مرحله‌ی بعدی ایفا می‌کنی. ۲- به مرحله‌ی قبل بر می‌گردی و سعی می‌کنی این مرحله رو تبدیل به مرحله‌ی آخر هویتی خودت و مابقی افراد اون مرحله بکنی. البته این انتخاب خیلی آسون نیست چون به‌صورت ناخودآگاه وقتی وارد یه مرحله جدید می‌شی، شباهت‌هات با شرایط مرحله قبل و تفاوت‌هات با شرایط مرحله‌ی جدید خیلی زیاده و همواره فیلت یاد هندستون می‌کنه و دوست داری برگردی به همون مرحله و چون نمی‌خوای از اون مرحله عبور کنی دوست داری که اون مرحله رو تبدیلش کنی به مقصد.

مثال از خودم می‌زنم: خونه‌ی ما در اردبیل دو نبشه و مشرف به دوکوچه. بچه‌های کوچه اول با بچه‌های کوچه دوم همواره دعوا و کتک‌کاری داشتن. بزرگتر که شدیم این دعوا، دعوای پسرای محله‌ی ما بود با پسرای محله‌های دیگه. دوران راهنمایی و دبیرستان از تبریزی‌ها چندان خوشمون نمی‌اومد. دانشگاه که اومدم، آذربایجانی‌ها باهم بودن و دنبال وجه تمایز با بقیه اقوام. (مسلماً بین بقیه هم بود، کانون گیلانی‌ها، کانون مازندرانی‌ها، کانون کردها، کانون لرها، کانون بلوچ‌ها و …) حالا در دیاری که همه مهاجرن، ایرانی‌ها باهمن، اعراب باهم، چینی‌ها باهم، هندی‌ها باهم، سیاه‌ها باهم، بلوندها باهم و زردا باهم.

داستان هویت، مثنوی هفتاد من کاغذه و حاصل ترس از مرحله‌ی فعلی و جهل به مرحله‌ی آینده…

توسط .

زندگی یا انتخاب

یکی از مباحث داغی که در بین سیاست‌مداران (مخصوصاً نزدیک به انتخابات) و البته به‌تبع اون بین عوام‌الناس رایجه، این مساله‌ی حامی زندگی (پرولایف) یا پشتیبان انتخاب(پروچویس) بودنه. قضیه طیف گسترده‌ای هم داره. یک سرش اینه که هر اتفاقی بیفته نباید جلوی تولیدمثل رو گرفت و اساساً و در هر مرحله‌ای سقط جنین رو معادل قتل نفس می‌دونه و سر دیگه‌ش اینه که جنین جزئی از تن مادره و مادر هم روی بدنش اختیار داره و تا زمانی که جنین به‌دنیا نیومده، حیات و مماتش به تصمیم مادر بستگی داره.

and103013web-600x446این کارتون (توسط نیک اندرسن) که امروز دیدم باعث شد که چند خطی در مورد این موضوع بنویسم. کارتون نکته‌ای در مورد حمایت از زندگی توسط دولت در ادوار مختلف داره که کاملاً مورد وثوق هست ولی در عین حال – احساس می‌کنم – پیامی رو می‌خواد منتقل کنه که زیاد باهاش موافق نیستم و اون اینکه چون دولت یا حکومت نمی‌تونه یا نمی‌خواد حمایت‌های لازم رو انجام بده، افراد می‌تونن با سلب مسئولیت از خودشون در مورد زندگی یک انسان تصمیم بگیرن.

در امریکا اغلب علمداران پرولایف جمهوری‌خواه‌ها هستند که بیشتر از دموکرات‌ها به المان‌های مذهبی در تصمیم‌گیری‌هاشون (بخونین تبلیغاتشون) وزن می‌دن. دموکرات‌ها خیلی در قیدوبند مذهب نیستن و دنبال این هستن که هرچه بیشتر آزادی‌های فردی رو تقویت کنن. برای همین هم خیلی رویکرد بازی نسبت به مقوله‌هایی مثل سقط جنین، ازدواج دگرباش‌ها و … دارن. توزیع جمعیت روی این طیف هم احتمالاً باید نرمال باشه ولی مثل هر پدیده‌ی دیگه‌ای مشکل اونجایی پیدا می‌شه که سنگینی آماری به‌سمت یکی از دو سر طیف یا هر دوطرفش بره که اغلب حاصل تاثیرات تبلیغات انتخاباتی برای کسب رای بیشتره.

من استثنائاً در این طیف کمی متمایل به نظر حامیان زندگی هستم. و به‌نظرم افراط در پروچویس بودن و امکان سقط جنین رو به سادگی و در هر مقطعی به مادر (یا والدین) دادن، باعث مشکلات زیادی می‌شه که اتفاقاً یکی سوءاستفاده از زن و رفتار غیرمسئولانه مرد (و همینطور در مواردی زن) در رابطه‌ست. با پیشرفت‌هایی که در تکنیک‌های پیشگیری از بارداری وجود داره، یک زوج فرصت کافی برای انتخاب بچه‌دارنشدن و حتی سقط زودهنگام در مدت چندهفته‌ای که بین لقاح و شکل‌گیری سیستم عصبی جنین (یا به‌قول متشرعین دمیده شدن روح) وجود داره از نظر بسیاری بلامانعه. البته استثناهایی وجود داره که نمی‌شه در موردش به‌راحتی اظهار نظر کرد، برای مثال یکی از این موارد خاص جنینی هست که علیرغم میل مادر و در اثر تجاوز شکل گرفته و حامی زندگی بودن در این موارد همونقدر سخته که حامی انتخاب بودن. ولی ایجاد توازن و حمایت از انتخاب مسئولانه در موارد غیرخاص می‌تونه مورد پذیرش بخش بسیار وسیعی از این طیف باشه.

توسط .

مثل‌آباد

booksمدتی که با علی هم‌خونه‌ای بودم یه چندباری تصمیم گرفتیم که با هم یه دوره‌ی کلاسیک‌خوانی شروع کنیم. سعدی، فردوسی، خیام، عطار، مولوی، حافظ و … هر بار به‌علتی نشد و در نهایت هم من اسباب‌کشی کردم و کلاً مشغله‌ی زندگی دیگه نذاشت که بشینیم و این کار رو حتی شروع کنیم. وقتی داشتم از ایران می‌اومدم، یکی از چیزهایی که با خودم آوردم مجموعه‌ی کوچکی بود که از ادبیات کلاسیک داشتم. فردوسی و سعدی و مولوی رو تا یه جاهایی رفتم جلو ولی هنوز وقت نکردم که اون‌طوری که دوست دارم این آثار رو بخونم. حالا تصمیم گرفتم که یه دسته با عنوان «مثل‌آباد» اضافه کنم تا شاید انگیزه‌ای بشه برای ادامه‌ی مطالعه‌ی ارثیه‌هایی که معتقدم اگر می‌خوندیم و به‌کار می‌بردیم، خیلی از اتفاقات بد در سطوح مختلف فردی و اجتماعی برامون نمی‌افتاد. ملتی که از تجربه‌ی گذشتگانش چه در قالب ادبیات و چه در قالب تاریخ یاد نگیره، رفتارش مثل اون بیمار آلزایمریه که همواره داره یه سوال رو، یه رفتار رو و یا یه اشتباه رو تکرار می‌کنه و یادش نیست جواب، یادش نیست نتیجه و یادش نیست تاوان. همیشه به دوستام می‌گم که اگه ما در هر عصری یه سعدی داشتیم و حرفش رو می‌شنیدیم، می‌خوندیم و می‌فهمیدیم زندگی زیباتر بود. البته اینکه سعدی رو اسم می‌برم کم‌توجهی به بقیه نیست، علتش صرفاً اینه که از بین همه، من علاقه وافری به سعدی دارم. معتقدم که لفظ و معنا رو به کمال رسونده و هیچ کدوم رو پای اون یکی قربونی نکرده، چه در نوشته‌های اجتماعی، اخلاقی و چه در غزل‌های عاشقانه.

 

توسط .

اجازه‌ی زندگی

وقتی مهمونی، برای هرکاری اجازه باید بگیری، اجازه هست من برم دستشویی، اجازه هست من یه دوش بگیرم، اجازه هست من یه لیوان آب خوردن از یخچال بردارم، و اجازه هست‌های زیادی که به نسبت مهمان‌نوازی میزبان و رودربایستی مهمان یا میزان صمیمیت کم و زیاد می‌شه. در مملکت خودت که نیستی هم مثل همون مهمون می‌مونی که برای هرکاری باید اجازه بگیری. اجازه هست درس بخونم، اجازه هست کار کنم، اجازه هست کسب‌وکار راه بندازم، اجازه هست اصلاً بیام؟ فرقش اینه که برای هر اجازه‌ای باید هزینه‌های گرفتن اجازه رو هم پرداخت کنی: اجازه درس خوندن ۱۲۵ دلار، اجازه کار کردن ۱۵۰ دلار، اجازه یه بار اومدن ۷۵ دلار و چندبار اومدن ۱۵۰ دلار و بگیر برو تا آخر… در این سه‌سال و اندی که ما مهمان مردمان خوب کانادا بودیم چندین بار از این اجازه‌ها گرفتیم. چندوقت پیش نشسته بودیم و داشتیم حساب می‌کردیم که دونفری تا حالا ۱۵۰۰ دلاری خرج اجازه‌های مختلفی شده که دولت فخیمه‌ی کانادا برای ما صادر کرده.

من در یه شرکتی کار می‌کنم که زیرمجموعه‌ی دانشگاه مک‌مستره، دانشگاهی که دارم توش درس می‌خونم. در قوانین دانشگاه وقتی تو اجازه تحصیل داری می‌تونی به­صورت کار دانشجویی و بدون نیاز به اجازه کار در دانشگاه کار کنی. من اولی که اومدم این شرکت نمی‌دونستم که شرکت زیرمجموعه‌ی کاری دانشگاه حساب می‌شه و نیازی به اجازه کار نیست و اجازه کاره رو گرفتم. اعتبارش تا همین سپتامبر بود که گذشت. دیروز کریستین از منابع انسانی ایمیل فرستاده که اجازه کار جدیدت رو نداریم و هرچه سریع‌تر برامون بفرستش. یه چند ساعتی نگران شدم که نکنه کسی که به من گفته احتیاجی به اجازه‌ی کار نیست، اشتباه کرده باشه و من هم کار غیرقانونی کرده باشم هم چون اجازه کار ندارم شغله رو هم از دست بدم. حسابی اعصاب معصاب به‌هم ریخت برای مدتی و بعد دوباره کیوان مشکل‌تحویل‌نگیر زمام امور رو دست گرفت و گفت بی‌خیال، اگه اتفاق بدی افتاد، بعد درموردش فکر کن.

صبح زنگ زدم به کریستین توضیح دادم که این‌جور شده و من پرسیدم از دانشگاه. دانشگاه گفته لازم نیست و فلان وبیسار. کریستین هم گفت که خودت رو نگران نکن و اجازه تحصیل رو برای من بفرست و بقیه رو من حلش می‌کنم. دوساعت بعد هم قرارداد رو برام ایمیل زد و من هم پرینت، امضا، اسکن و ایمیل. داشتم به این فکر می‌کردم که هیچ‌جا خونه آدم نمی‌شه که هم جای همه‌چی رو می‌دونه و هم احتیاجی به اجازه گرفتن نداره. داشتم به این فکر می‌کردم که میزبان آدم می‌تونه چقدر به آدم کمک کنه تا در خونه‌ای که مهمونه خیلی زیاد به­ش سخت نگذره. داشتم به این فکر می‌کردم که ما ایرانی‌ها که خودمون رو به مهمان‌نوازی می‌شناسیم و می‌شناسونیم، چه‌جور با مهمان­هامون رفتار کردیم. نه مهمونای ژیگول و بور و چشم آبی اروپایی که پول دارن و خوب خرج می‌کنن. منظورم هم‌زبان‌های رنج‌دیده‌ی افغانیه. آیا اجازه کار و تحصیل به‌شون دادیم؟ اجازه‌ی استفاده از پارک و قدم‌زدن در اون چی؟ اجازه‌ی داشتن شناسنامه برای بچه‌هاشون که حتی مادرای ایرانی داشتن؟ اجازه‌ی زندگی دادیم به­شون؟

اوایلی که اومده بودم کانادا، برای یکی‌دو ماه کارم این بود که فارسی‌زبان‌هایی رو که انگلیسی خوب بلد نبودن رو برای دکتر رفتن، دادگاه رفتن و ادارات دولتی رفتن، همراهی کنم. یه بار به‌ام زنگ زدن که دری بلدی؟ گفتم بله. طرف یه خانم ۳۵-۴۰ ساله افغان بود که افسردگی حاد داشت و قرار بود بره پیش روان‌شناس. روانشناسه از سوابقش پرسید. اینکه کجاها بوده؟ چطور از حکومت طالبان دررفته؟ کجا رفته؟ چی‌کار کرده؟ معلوم شد که یه ۴-۵ سالی ایران زندگی می‌کرده. روانشناسه پرسید که اونجا اذیتتون می‌کردن؟ خانمه یه نگاه مظلومانه‌ای به‌من کرد و چیزی نگفت. گفتم: راحت باش. من می‌دونم که ما در ایران با شما خوب تا نکردیم. من از طرف بقیه ازت معذرت می‌خوام.

توسط .

‌‌یکی کمه؟ دوتا غمه؟ چن‌تا بشه خاطر جَمعه؟

مقوله‌ی جمعیت خیلی موضوع ساده‌ای نیست، از یک بعد می‌شه گفت که این واقعیت داره که هرم سنی در ایران به‌سمت پیر شدن می‌ره و در آینده‌ی نزدیک جامعه شاهد خیل عظیمی از سالمندان مستمری‌بگیر خواهد شد که لزوماً در تولید ثروت مشارکتی ندارند. این فی‌نفسه چیز بدی نیست تا زمانی که درآمد سرانه شهروندان شاغل به اندازه‌ای باشه که بتونه با پرداخت بیمه و مالیات زندگی سالمندان و بازنشستگان رو تامین کنه و یا نظام‌های تامین اجتماعی این قابلیت رو داشته باشن (یا می‌داشته‌اند) که بخشی از حقوق سالمندان (که به‌عنوان بیمه و یا پس‌انداز بازنشستگی طی سالیان خدمت از این عزیزان گرفتن) رو در فعالیت‌های مولد و سودآور سرمایه‌گذاری کنن تا منابع مالی برای مستمری سالمندان رو داشته باشن.

البته واقعیت‌های جامعه نشون می‌ده که هیچ کدوم از این دو مورد اتفاق نیفتاده و تضمینی هم برای اینکه اتفاق بیفته نداریم. افزایش جمعیت اولین و شاید ساده‌ترین راه حل معضل افزایش جمعیت پیر باشه ولی به‌گمان من این هم صرفاً یه مُسکّن میان‌مدته که می‌تونه وضعیت رو بدتر کنه. اگه زیرساخت‌های اقتصادی نتونن به‌اندازه‌ی رشد جمعیت رشد کنن، اون موقع این افزایش جمعیت قوز بالا قوز می‌شه و وضعیت رو پیچیده‌تر می‌کنه. همون چیزی که الان تا حدودی شاهدش هستیم که افراد بازنشسته برای تامین جوان‌ترها مجبورن دوباره وارد بازار کار بشن.

رشد نمایی جمعیت موضوع دیگه‌ایه که باید مد نطر داشت. خطی فکر کردن در مورد موضوعی که نمایی رشد می‌کنه در کوتاه‌مدت ممکنه نتایج قابل پیش‌بینی داشته باشه ولی در بلندمدت آدم رو گرفتار نتایج غیرمنتظره و غیرقابل کنترل می‌کنه. به‌ویژه اینکه اگر بخوای مثلاً در ۱۰ سال جمعیت رو دوبرابر کنی یعنی رشد ۷٫۲ درصد سالانه باید داشته باشی. در اقتصادی که رشد منفی داره. این نه تنها رشد پایدار نیست که تنها اسمی که می‌شه براش گذاشت کله‌پاشدن پایداره. این رشد ۷٫۲ درصد در ۲۰ سال جمعیت رو چهاربرابر می‌کنه و در ۳۰ سال هشت برابر که می‌شه ۶۰۰ میلیون نفر. مگه اینکه مثلاً بگی بعد از ده‌سال رشد رو متوقف کنیم که برمی‌گردیم سر خونه اول که چرا الان این کار رو نکنیم؟ مقایسه کنیم با رشد ۱٫۳ درصدی الان که باعث می‌شه در ۳۰ سال آینده ۱۱۰ میلیون نفر داشته باشیم.

سوال اساسی اینه که آیا بهتر نیست به‌جای افزایش درصد رشد جمعیت که احتمالاً سیاست‌های ساده‌ای مثل عدم حمایت از راه‌های جلوگیری از بارداری داره (و البته قشر آسیب‌پذیر و فقیر جامعه رو هدف گرفته و در صورت موفقیت خانواده‌های فقیر پرجمعیت رو افزایش می‌ده و نه خانواده‌های متوسط و حتی متمول پرجمعیت رو که در نتیجه فرزندانی رو وارد جامعه می‌کنه که خانواده استطاعت توانمندسازیشون رو نداره و …)، سیاست‌های رشد اقتصادی و تامین اجتماعی رو که احتمالاً سیاست‌های پیچیده‌تری هستند رو بریم دنبالشون؟ اون وقت خانواده‌ها خودشون اگر متوجه بشن که توانایی پرورش فرزندان موثر برای جامعه رو دارن، حتماً اینکار رو می‌کنن.

توسط .

زرافه می‌‌شویم

giraffe

پرویز آقایی یکی از دوستان بسیار محترم و عزیز دوره‌‌ی فوق لیسانسه. پرویز ظاهراً در بازی‌‌ای شرکت کرده که قوانین خاصی داره. معمایی مطرح شده و اگر کسی که شرکت می‌‌کنه نتونه جواب درست به معما بده باید تا سه روز عکس پروفایل فیس‌‌بوکش رو به زرافه تغییر بده و معما رو برای بقیه به‌‌اشتراک بذاره. از عکس پروفایل پرویز اینطور به‌‌نظر می‌‌آد که پرویز هم جزو اونایی بوده که نتونسته جواب درست رو بده.

من هم وسوسه شدم و معما رو خوندم و جواب رو برای پرویز فرستادم (با پیام و نه اینکه روی دیوارش بنویسی که بازی رو خراب کنی)، خلاصه پرویز هم نه‌‌گذاشت نه برداشت، گفت: نه. جواب می‌‌شه ایکس مثلاً و تو هم باید عکس پروفایلت رو عوض کنی. توضیحات و توجیهات و فلسفه‌‌بافی‌‌های ما هم (هرچند به‌‌نظر خودم درست و منطقی بودن و اصل معما دارای ابهام بود و دو جواب داشت) جایی رو نگرفتن. بالاخره در هر بازی‌‌ای یا نباید وارد بازی شد یا باید قوانین بازی رو قبول کرد.

دوستان از امروز به مدت سه شبانه‌‌روز من زرافه شدم ولی اگه دوست دارین وارد این بازی بشین من معما رو اینجا می‌‌ذارم (البته با اندکی تغییر و تصرف تا ابهامی که باعث دو جواب معتبر برای اصل معما شده بوده رو حذف کنم). لطفاً جواب رو فقط و فقط به فیس بوک من مسِیج کنین. و اگر اشتباه جواب دادین، باید تا سه روز عکس پروفایلتون رو به زرافه تغییر بدین. اگه قبوله، بسم‌‌الله:

ساعت ۵ صبحه و بعد از کلی کار شبانه تازه خوابتون برده که زنگ در خونه ی شما رو می زنن. می دونید که پدر و مادرتون هستن و قراره برای صبحونه بیان خونه ی شما. تو خونه چای خشک، شیر، مربای توت فرنگی، عسل، نون و پنیر دارید. چه چیزی رو اول باز می کنید؟

یادتون باشه که فقط باید به من مسیج فیس‌‌بوک بدید و اگر روی وال بنویسید قبول نیست. من اسم اونایی که درست نوشتن رو زیر این استتوس فیس‌‌بوکم می نویسم!

وباز یادتون باشه که اگر اشتباه بگید باید عکس تون رو عوض کنید!

توسط .

شماها چقدر ساده‌اید…

 از بین آدم‌هایی که از صدقه‌ی سر دولت اصلاحات اسم در کردن و بعد اومدن اینور آب و شروع کردن به کشیدن فحش و فضاحت به اصلاحات و حرکت‌های مردمی، از نیک آهنگ کوثر و سایتش بیشتر بدم می‌آد. به‌ویژه بعد از اون حرکتی که در مورد مهدی هاشمی انجام داد و به‌نظر من کل اعتبار ژورنالیستی‌ش رو در قمار عداوت با خانواده‌ی هاشمی دود کرد. ژورنالیستی که ندونه حمله به هاشمی خیلی وقته که (به‌ویژه در بین طبقه‌ی متوسط) از مد افتاده، احتمالاً خیلی مزه‌ی دهن جامعه‌ش رو نمی‌فهمه و بسیار نزدیک داره می‌شه به جمودی که مثلاً در بین سلطنت‌طلب‌ها مشهود هست.

امروز مطلبی رو از خودنویس خوندم با عنوان « شماها چقدر ساده‌اید» از فردی با نام امین موحدی. ایشون در فروتنی مضحکی می‌گه: « نه اینکه فقط شما ساده باشید، خود من هم ساده‌ام [الکی میگم، من ساده نیستم، چون فهمیدم همهی شماها سادهاید] همه ما ساده‌ایم؛ از پرفسور و دکتر و مهندس‌مان گرفته تا آن تحلیل‌گری که به جای تحلیل سیاسی نقش محلّل شرعی را بازی می‌کند تا یک جوری ساده‌اندیشی‌ خود را توجیه کند» و بعد از آسمون ریسمون بافتن‌های مضحک‌تر که اولویت این دولت بهبود روابط خارجی برای بهبود اقتصاد و سرکوب در داخل و … است تا نظام رو از سرنگونی عن‌قریب نجات بده و از این حرفا، آخرش می‌فرماید: « اگر کمی به دقت افق را بنگریم در می‌یابیم که فریب‌مان می‌دهند این سرخی بعد از سحرگه نیست که شرایط حال حاضر ایران هیچ فرقی‌ با سال‌های دهه شصت ندارد»

این ادبیات خودفرهیخته‌انگارانه‌ای که دوستان دارند اعصاب برای آدم نمی‌ذاره و متاسفانه همواره، “آن کس که نداند و نداند که نداند” فکر می‌کنه که “آن کس که بداند و بداند که بداند” هست و هر خزعبلی رو می‌تونه برای مردم تفت بده. نویسنده‌ی مطلب ظاهراً هیچ ایده‌ای از اینکه مسلماً معیشت مردم و وضعیت اقتصادی باید اولویت اول دولت در شرایط فعلی باشه نداره. احتمالاً اگه دکتر باشه و مریضی رو براش بیارن که خونریزی داخلی داره، اولین کاری که می‌کنه گچ گرفتن پای شکسته مریضه. هیچ ایده‌ای نداره که چه رابطه­ای هست بین اقتصاد شکوفا و دموکراسی، یا اینکه امنیت منطقه‌ای چقدر در امنیت ملی دخیله، یا اثرات فروپاشی حکومت مرکزی در شرایط فعلی چی می‌تونه باشه. و در اوج مطلب خودش بقیه­ (به قول خودش پرفسورهای اپوزوسیون و محلل‌های شرعی) رو دعوت می‌کنه که «به جای نشان دادن بی‌قراری خود برای بازگشت به ایران و نوشتن نامه به اوباما برای شکستن تحریم همان‌ جایی که هستند بمانند و فقط سخنی نگویند»!

یعنی آدم با این جهل مرکب چه کنه؟

 

توسط .