بایگانی ماهیانه: آذر ۱۳۹۲

وایسا، بذار حرفم تموم شه!

یکی از چیزهایی که در مصاحبت و معاشرت و مرافقت با برخی دوستان و خویشان و آشنایان همواره برای من مایه‌ی عذاب و منشاء آزار و منبع رنج و مخزن مصیبت بوده و اغلب باعث شده تمایل مکالمه و رغبت مراوده با این افراد در من به‌کلی زایل بشه و جای خودش رو بده به خودداری از مجاورت یا سکوت در مشایعت، اینه که قبل از اتمام حرف و انعقاد کلام و بدون اینکه فعل مثبت یا منفی آخر جمله رو بشنون، پابرهنه بدَوَن وسط حرفت و حرف خودشون رو بزنن یا اساساً یه مبحث دیگه‌ای رو باز کنن یا بدون اینکه گوش کنن که آدم داره چی می‌گه، برای اثبات حقانیتشون، همون حرف خودشون رو از اول تکرار کنن [چه جمله‌ی درازی بود ماشالله].

این شاید یکی از معضلات بزرگ جامعه‌ی ماست که افراد دوست دارن گوینده‌ی اعصاب‌خوردکن و غیرقابل‌تحملی باشن تا شنونده‌ای فهمنده و چسبنده. نکته‌ی آزاردهنده‌ی قصه اینجاست که در فرهنگ و ادبیات ما گوش‌دادن ارزشی بس بالاتر و والاتر از حرف‌زدن داره. مثلاً می‌گن: «اگر حرف‌زدن نقره باشه، گوش‌دادن طلاست» یا «آدم دوتا گوش داره یه دهن، دوبرابر چیزی که می‌گه باید بشنوه» و قس علی هذا… ولی افسوس که به‌قول همون قدیمی‌ها «کو گوش شنوا». امروز حکایاتی از باب چهارم گلستان، در فواید خاموشی، می‌خوندم. این حکایت خیلی به‌دلم نشست. گفتم بد نیست که از این بستان که بودم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را.

یکی را از حکما شنیدم که می‌گفت: «هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده‌است مگر آن کس که چون دیگری در سخن باشد، همچنان ناتمام گفته، سخن آغاز کند.»

سُخَن را سر است اى خداوند و بن

میاور سُخَن در میان سُخُن

خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش

نگوید سُخَن تا نبیند خموش

توسط .

دو نفر و نصفی

احتمالاً این سریال رو دیده باشین. داستان مردیه (آلِن) که زنش (جودی) ازش طلاق می‌گیره و با پسر شیش‌هفت ساله‌ش (جِیک) می‌آد و با برادرش (چارلی) زندگی می‌کنه. سریال به‌طرز عجیبی از شخصیت زن خوب خالیه و تنها آدم‌های خوب داستان (تا قبل اینکه چارلی بمیره)، آلِن و هِرب، شوهر جدید جودیه. هر دو تحصیل‌کرده و مردهای خانواده‌دوستی هستند ولی به‌شدت از طرف جودی (که در زن هردو­شون بوده) مورد سوءرفتار قرار می‌گیرن و آدم‌های شکست‌خورده‌ای تصویر می‌شن. درمقابل چارلی که آدم ولنگ‌وباز، خودخواه و زن‌باره‌ایه همواره موفق و محترمه و همه (نه فقط زن‌ها) پروانه‌وار دوروبرشن. بحث حول این مطلب بود که چرا کارگردان و نویسنده آدم‌های خوب و عاقل داستان رو ضعیف جلوه داده به‌ویژه در مواجهه با زن‌ها. اگر از اغراقی که برای طنز این سریال لازم بوده بگذریم در اغلب موارد مردهای خانواده‌دوست به‌علت روحیه‌ی مسئولیت‌پذیری و ازخودگذشتگی و توان عشق‌ورزی بیشتری که دارن، به‌نظر بیشتر مغلوب به‌نظر می‌آن. چیزی که در تدول عامه به‌ش می‌گن زن‌ذلیلی. والبته درصورتی که این افراد گیر آدم ناتو بیفتن هم قابلیت بیشتری دارن برای مورد سوءاستفاده قرار گرفتن. این عارضه می‌تونه باعث بشه که یه مرد مسئولیت‌پذیر به‌صورت میانگین از یه مرد مسئولیت‌گریز از دید جامعه کمتر موفق به‌نظر بیاد و در دید جنس مخالف کمتر جذاب.

یاد ابیات میانی داستانی از دفتر اول مثنوی معنوی افتادم با عنوان «قصه‌ی اعرابی درویش و ماجرای زن با او به‌سبب قلت و درویشی» داستان اینطوری شروع می‌شه که:

یک شب اعرابی‌زنی مر شوی را

گفت و از حد برد گفت و گوی را

کین همه فقر و جفا ما می‌کشیم

جمله عالم در خوشی، ما ناخوشیم …

کلی در مورد بدبختی و نداری صحبت می‌کنه و به‌قول معروف غر می‌زنه. بعد کلی آب و تاب حضرت مولونا برمی‌گرده به داستان که مرد زبون به نصیحت باز می‌کنه و در مزایای قناعت و این‌جور مسایل لِکچِر می‌ده که:

شوی گفتش چند جویی دخل و کشت

خود چه ماند از عمر، افزون‌تر گذشت

عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد

زانک هر دو همچو سیلی بگذرد …

و به‌قول یارو گفتنی می‌خواد مخ زنه رو بزنه که کمی قناعت کنیم و زندگی رو سخت نگیریم و از این صحبتا که زنه خیلی گیر به‌ش نده. ولی زن عصبانی می‌شه و

زن برو زد بانگ کای ناموس‌کیش

من فسون تو نخواهم خورد بیش

ترهات از دعوی و دعوت مگو

رو سخن از کبر و از نخوت مگو

چند حرف طمطراق و کار بار

کار و حال خود ببین و شرم‌دار…

و خلاصه

زن ازین گونه خشن گفتارها

خواند بر شوی جوان طومارها

اینجاست که مرد آتیشی می‌شه و:

گفت ای زن تو زنی یا بوالحزن

فقر فخر آمد مرا بر سر مزن

مال و زر سر را بود همچون کلاه

کل بود او کز کله سازد پناه…

و در نهایت اعصاب معصابش به‌هم می‌ریزه و با این آرگیومت که خانم جان شما بیرون گود نشستی می‌گی لنگش کن حرف آخر رو می‌زنه:

بر سر اَمرودبُن بینی چنان

زان فرود آ تا نماند آن گمان

چون که بر گردی تو سرگشته شوی

خانه را گردنده بینی و آن توی

زن که می‌بینه مرده از کوره در رفته و کار داره بیخ پیدا می‌کنه، ماستا رو کیسه می‌کنه و:

 زن چو دید او را که تند و توسنست

گشت گریان، گریه خود دام زنست

گفت از تو کی چنین پنداشتم

از تو من اومید دیگر داشتم…

و قربونت برم و دوسِت دارم و منو ببخش اگه ناراحتت کردم و همش هم با گریه. تا

گریه چون از حد گذشت و های های

زو که بی گریه بُد او خود دلربای

شد از آن باران یکی برقی پدید

زد شراری در دل مرد وحید…

چون پی یسکن الیهاش آفرید

کی تواند آدم از حوا برید

رستم زال ار بود وز حمزه بیش

هست در فرمان اسیر زال خویش

آنک عالم مست گفتش آمدی

کَلِّمینی یا حمیرا می‌زدی

آب غالب شد بر آتش از لهیب

زآتش او جوشد چو باشد در حجیب

چونک دیگی حایل آمد هر دو را

نیست کرد آن آب را کردش هوا

ظاهرا بر زن چو آب ار غالبی

باطنا مغلوب و زن را طالبی

این چنین خاصیتی در آدمیست

مهر حیوان را کمست آن از کمیست

حضرت مولانا با این چند بیت داستان رو ادامه می‌ده که:

گفت پیغامبر که زن بر عاقلان

غالب آید سخت و بر صاحب‌دلان

باز بر زن، جاهلان چیره شوند

زانک ایشان تند و بس خیره روند

کم بودشان رقت و لطف و وداد

زانک حیوانیست غالب بر نهاد

مهر و رقت وصف انسانی بود

خشم و شهوت وصف حیوانی بود

پرتو حقست آن معشوق نیست

خالقست آن گوییا مخلوق نیست

ولی من پست رو اینجا با ذکر این نکته تموم می‌کنم که تفاهم نه‌تنها در روابط زناشویی که در هر رابطه‌ی اجتماعی دیگه‌ای دلالت بر ضعف نمی‌کنه و علت اصلیش فرهیختگی، انسانیت و خردمندی فردیه که ما رو می‌فهمه و درک می‌کنه و زورگویی و خیره‌سری نمی‌کنه. ما هم سعی کنیم با تفاهم متقابل، دست‌کم انسانیت متقابل نشون بدیم.

 

توسط .

«باز بدون هیچ دلیلی»

۱۱٫۲۷ درصد یک کشور با هفتادوشش و نیم میلیون نفر می‌شه یه‌چیزی حدود هشت‌میلیون و ششصدوبیست هزار نفر. خیل عظیمی هستن این هم‌وطنانی که ظاهراً جور دیگه­ای تصمیم‌گیری می‌کنن و متاسفانه این نحوه‌ی تصمیم‌گیری و نتیجه‌ی حاصل از اون زندگی مابقی ۸۸٫۷۳ درصد رو تحت تاثیرات جدی‌ای قرار می‌ده. برای حل این معضل در گام اول باید متوجه این نحوه‌ی تصمیم‌گیری در بین عامه‌ی این جریان بشیم. بحث در مورد لیدرهای جریان مذکور رو به مجال دیگه‌ای موکول می‌کنم چون معتقدم که اتفاقاً پارامترهای تصمیم‌گیری و تصمیم‌سازی بین اون‌ها خیلی هم منطقی و شسته رُفته‌ست.

در انتخابات یازدهم ریاست جمهوری و در کمپین آقای جلیلی فایل صوتی‌ای از یک دیسکونوحه منتشر شد که متنش رو در زیر آوردم و دوست دارم تحلیل رو روی این دیسکونوحه انجام بدم:

ای معلم عبادات تویی قبله‌ی حاجات

دعا کن برای کشور ما تو انتخابات

ای امیر عزت و شور تویی منبع پر نور

دعا کن یه بچه هیئتی بشه رئیس جمهور [۲ بار]

[بگم کی؟]

باز بدون هیچ دلیلی می‌زنم به عدو سیلی

رای می‌دم به عشق رهبرم به آقای جلیلی [جمعیت: جلیلی جلیلی]

با دل غرق سرور و اشتیاق [منتظر یه هف..] منتظر دو روز دیگه می‌شینم

من فقط می‌خوام که بعد رای گیری خنده رو لبای رهبر ببینم

باز فتنه داری کینه داری یا حیدر

تو که رهبری داری غمی نداری

۱- وصل کردن فرد مورد نظر به ائمه‌ی اطهار (علیهم السلام اجمعین): درخواست کمک از قبله‌ی حاجات و اساتید نماز و روزه و امرای عزت و شور و منابع منور و غیره و ذالک. احتمالاً چاه رو هم پرکردن از عریضه‌های عریض و طویل. انقدری که سرویس تخلیه لازم داشته.

۲- اهمیت بلامنازع تعهد به تخصص: جریان دنبال رییس‌جمهور کردن «یه بچه هیاتی»ـه. مستقل از اینکه این بچه هیاتی سوادی داره، تجربه‌ای داره، سوابق درخشانی داره. چون در ادامه نمی‌گه رای می‌دم به مثلاً دکتر جلیلی. می‌گه رای می‌دم به آقای جلیلی. که البته اگه قافیه می‌ذاشت می‌گفت رای می‌دم به حاج سعید مثلاً.

۳- تداوم تصمیم‌گیری‌های بی‌دلیل: نه تنها می‌گه «بدون هیچ دلیلی»، بلکه این افتخار رو به‌قید «باز» مزین می‌کنه که همه متوجه باشیم که این تصمیم‌های بی‌دلیل و بی‌پایه و بی‌اساس بوده و هست و احتمالاً خواهدبود.

۴- عداوت بی‌دلیل (در محاوره‌ی عامیانه کرم‌ریختن): یه ابهامی در شعر هست و اون اینکه این استمرار در تصمیمات بی‌دلیل در مورد چَک زدن به دشمنه یا رای دادن در انتخابات ریاست جمهوری. به‌فرض درستی اولی، خب این چه کاریه؟ تو بی‌دلیل می‌خوابونی زیرگوش یکی، اون هم برمی‌گرده یه جفتک حواله‌ی ماتحت جنابعالی و بنده و بقیه‌ی ملت می‌کنه.

۵- رای دادن بی‌دلیل: خب، آدم می‌خواد یه نفر رو مسئول ساختمان کنه تا فیهاخالدون یارو رو در نیاره ول‌کنش نیست. شما دوباره و بدون هیچ دلیلی و با توجه به خوش‌آمد یا بدآمد دشمن فرضی، می‌ری رای می‌دی به یکی؟ بازی خوردن اولین و سرراست‌ترین نتیجه‌ی این رویکرده.

۶- تنها خواسته: که خنده روی لب‌های رهبر ببینی. خب این کار رو با یه جک گفتن هم می‌تونی انجام بدی. چه دلیلی داره انتخابات رو …. بزنی توش؟

۷- تبلیغ و ترویج خشونت:  کینه داری و فتنه داری و لابد دوباره قرار بوده بریزی با رفقا و اگه رای نیاوردین ملت رو کتک بزنین و الخ.

امیدوارم این رویکرد هم‌وطنان گرامی به تصمیم‌گیری کمی تغییر پیدا کنه و پارامترهای معتبرتری رو برای گرفتن تصمیم‌های مهم زندگی لحاظ کنن.

توسط .

توافق هسته‌ای ایران و ۳+۳

‌‌

بحث‌های گسترده‌ای حول محور این توافق‌نامه شکل گرفته و هر کسی از ظن خودش و در سطوح مختلفی له یا علیه اون موضع‌گیری کرده. براساس مشاهدات، مطالعات و مکاشفاتی که داشتم از چند جنبه دوست دارم این مساله رو تحلیل کنم.

۱- وضعیت داخلی ایران و نیاز حکومت برای کنار اومدن با دنیا: اگر حاکمیت اجازه ورود معتدلین رو به انتخابات نمی‌داد، آیا در ایران آب از آب تکون می‌خورد؟ جنبش سبز هرچقدر بیدار، ولی در ایران آتش زیرخاکستر بود و اگر روراست باشیم، خاکسترش هم خیمه‌ی بسیار سنگینی روی این آتش زده‌بود ولی ادامه‌ی وضع موجود می‌تونست نظام رو به گسستگی کامل از اکثریت مردم بکشونه. اکثریتی که انتخابات ۸۸ و ۹۲ به حاکمیت نشون داد ۱) تمایلی به تغییرات خشن و سریع در حکومت ندارن ۲) صیانت از نهادهای مردم‌سالارانه رو تا آخر خط ادامه می‌دن ۳) قویا مخالف ادامه‌ی سیاست‌های خصمانه و لجوجانه با بقیه دنیان. آمار آرای جلیلی به‌عنوان نماینده‌ی جریان رویکرد تهاجمی و لجوجانه با دنیا مؤید این واقعیته. به‌نظر می‌آد، نظام متوجه قلت اصحاب سلاح و کثرت طالبان صلح و اصلاح شده و ترجیح داده که این تغییرات لاجرم به‌دست جریانی بیفته که اعتدال رو پیشه کردن و مسلماً چالش‌های دوره ۷۶ تا ۸۴ رو برای نظام ایجاد نخواهند کرد. جریان معتدل هم بقای خودش در قدرت رو در دنبال کردن مطالباتی مردمی می‌بینه که انتخابش کردن و درعین حال مراقب هست که نهادهای قدرت و ثروت رو تهدید نکنه. حضور جواد ظریف در جمع بسیجیان و اظهاراتش رو می‌شه در این زمره قرار داد.

۲- بحث تحریم و میزان تاثیرش در رفتن ایران به پای میز مذاکره: سوال اساسی من اینه که آیا تندروها از تحریم متضرر شدند یا می‌شدند یا قراربوده بشن؟ قراردادهای نفتی سپاه درآمدهای افسانه‌ای ستاد و … نشون می‌ده که صاحبان قدرت و ثروت در ایران لزوماً از تجارت آزاد و رقابت خوشحال نمی‌شن. برعکس به‌گمان من (بعد از مردم ایران که در ۸سال اخیر نقشی در تصمیم‌گیری‌ها نداشتن و به‌همین علت هم وزن چندانی در معادلات به‌شون داده نمی‌شد) این ۳+۳ بوده که از سفره‌ی گشوده‌ی انرژی در ایران به‌خاطر تحریم‌ها محروم بوده. بنابراین بخشی از مذاکرات در شش‌ماه آینده بی‌شک سهم‌خواهی در تجارت و انرژی ایران خواهد بود. شرکت‌هایی مثل بی-پی، شل، توتال و … مترصد لغو تحریم­ها هستن تا از این خوان گسترده بهره‌ای ببرن و کیه که ندونه میزان نفوذ این شرکت‌ها رو در ساختار حاکمیتی ۳+۳٫

۳- اسرائیل و موجود ناقص‌العقلی به‌نام نتانیاهو: شاه شاید متحد استراتژیک شماره‌ی یک آمریکا در منطقه بود و شاید آمریکایی‌ها روی شاه و ایران بیشتر از اسرائیل حساب می‌کردن. شاید. در جریان رقابت بین فورد و کارتر، شاه حمایت همه‌جانبه‌ای از فورد کرد و همه می‌دونیم که با افتادن سبد فورد و شکستن تمام تخم‌مرغ‌های آقای شاه، کارتر حمایت‌های آمریکا از شاه رو محدود کرد و همون شد که شد. حالا خیلی امیدوارم که سناریوی مشابه در مورد این بابا نتانیاهو هم در حال رخ دادن باشه. اوباما برای حفظ قدرت دموکرات‌ها و برنده‌شدن در انتخابات آتی احتیاج داره که وعده‌های سال ۲۰۰۸، من جمله روند صلح در خاورمیانه رو عملی کنه. نتانیاهو و حزب لیکود عملاً مانع بزرگی برای رسیدن به این وعده‌ها بودن و هستن. امیدوارم همون‌طور که سعودی‌ها با صهیونیست‌ها می‌تونن متحد بشن علیه دشمن مشترک، حسن و حسین هم بتونن شر این موجود و حزبش رو برای مدتی از منطقه کم کنن. توافق هسته‌ای با ایران اتفاقاً هرچقدر حزب لیکود رو در اسرائیل تضعیف کنه مورد استقبال دموکرات‌ها و احتمالاً خیلی از اعضای ۳+۳ خواهد بود. از بس حرص همه رو درآورده این زبون‌نفهم.

۴- مفاد توافق‌نامه و روایت‌های ایرانی، آمریکایی: تفاوت روایت چیز عادی‌ایه و اغلب برای مصارف داخلی و بستن دهن مخالفاست. طرفین هم این رو خوب می‌دونن و احیاناً باهم هم توافق کردن که خیلی این روایت‌ها رو جدی نگیرن. به قول یارو که می‌گفت: «حالا ما به همه گفتیم زدیم. شومام بگین زده. آره! خوبیت نداره؛ واردی که…». واقعیت اینه که در توافق‌نامه اولیه “حق غنی‌سازی” نیومده ولی گفته این توافق‌نامه قراره به یه موافقت جامع ختم بشه که در اون غنی‌سازی در ابعادی که قابل مذاکره‌ست یکی از مفاد قرارداد خواهدبود. ولی اینکه اون موافقت جامع چقدر قابل حصوله خودش کلی کار داره. یعنی روایت ایرانی و امریکایی هر دو حقیقت دارن ولی همه حقیقت نیستن.

توسط .

تیم فوتبال والیبال

8726_1225646314205_7600958_nطی گل‌گشت‌های روزانه‌ی فیس‌بوکی، عکسی رو دیدم از یکی از افتخاراتم دوره‌ی لیسانس در دانشگاه علم‌وصنعت ایران. اگر اشتباه نکنم قضیه مال سال ۱۳۸۲ باید باشه. ده سال پیش. به‌صورت اتفاقی، تعدادی از فعالین بازنشسته‌ی دانشجویی در طبقه‌ی چهارم بلوک پنج خوابگاه داخل دانشگاه جمع شده بودن. به عادت همه ساله، در دانشگاه علم‌وصنعت ایران مسابقات فوتبالی به مناسبت ماه رمضان و به نام جام رمضان برگزار می‌شد. دانشگاه خیلی قضیه رو جدی می‌گرفت و داور از فدراسیون براش دعوت می‌کرد. توی یکی از این دورهم جمع شدن‌ها تصمیم بر این شد که ما هم یه تیم «غیرسیاسی، غیرمدنی، غیرخودجوش به‌یاد زندانیان دربند، درکه، سماموس، ساوالان، دنا، دماوند و …» برای شرکت در این مسابقات معرفی کنیم. مشخصه بارز تیم‌مون؟ تقریباً هیچ کدوم اینکاره نبودیم. برای همین هم اسم تیم رو گذاشتیم «تیم فوتبال والیبال». در معرفی اعضای تیم هم از پست‌های والیبالی استفاده کرده بودیم: پاسور، اسپکر، خط سرویس و… قبل از شروع مسابقات هم پیشاپیش قهرمانی خودمون رو به جامعه‌ی ورزشی دانشگاه علم‌وصنعت ایران تبریک گفتیم.

تعداد طرفدارانمون رشد خارق‌العاده‌ و سریعی داشت. تقریباً تمام دانشگاه در مورد تیم ما حرف می‌زدن. ساختار سازمانی مشخصی داشت و همه تو نقش خودشون کاملاً فرو رفته‌بودن. بازی اول بچه‌ها دوربین‌های حرفه‌ای برای ضبط مسابقه آورده بودن و گزارشگر تیم مصاحبه می‌کرد. من گفتم ما دیشب این تیم رو روی کاغذ ۳ بر یک بردیم و تموم شده. سالار سرپرست و سرمربی تیم حتی با داورای فدراسیون فقط ترکی حرف می‌زد و احسان حرفاش رو براشون ترجمه می‌کرد. من و سالار کت و شلوار و کراوات داشتیم و خیلی قضیه رو جدی دنبال می‌کردیم. هادی (شاکری) با کلاهی که از نمایشگاه هشت سال دفاع مقدس توی شورا مونده بود و یه عینک دودی، بادی‌گارد شده‌بود. عادل (پزشک تیم) روپوش آزمایشگاهش رو تن کرده بود. یکی از صحنه‌های به‌یادماندنی وقتی بود که (با برنامه‌ی قبلی) مهدی بعد از برخورد با یکی از بازیکنای حریف می‌افته زمین و عادل به‌دو می‌ره وسط زمین. داور سوت می‌زنه و اشاره می‌کنه که عادل نباید بیاد تو. عادل هم اشاره به روپوشش می‌کنه و با تکرار «دکترم، دکترم» می‌آد تو و مهدی رو توی زمین ماساژ می‌ده. مسلماً بازی اول رو باختیم :)

شبهای قبل بازی هیاتی تشکیل می‌شد تا برای به‌بازی‌گرفتن مسابقه ایده بدیم. ایده‌هایی مثل اینکه توی بازی دوم برای شروع بازی بعد از خطایی که تیم مقابل مرتکب شده، سه نفر پشت توپ برن و هرسه به‌ترتیب از روی توپ بپرن و کسی بازی رو شروع نکنه. بندگان خدا این داورها، نمی‌دونستن باید چی‌کار کنن. سوت می‌زدن و توپ رو می‌دادن به حریف. یا اینکه اگر گلی بزنیم (که یه بار زدیم) همه به سمت داور بیان و باهاش روبوسی کنن و تشکر کنن. لازم به ذکر نیست که بازی دوم مرحله‌ی اول رو هم باختیم :) ولی هم در راه رفت و هم در راه برگشت بچه‌های خوابگاه با دف و پایکوبی ما رو همراهی کردن.

شب بازی آخر با بلندگو در محیط خوابگاه مارش پخش کردیم و اعلام کردیم که دلیرمردان تیم فوتبال والیبال امشت در مصافی تاریخی فلان تیم رو درهم خواهند کوبید. برنامه هم این بود که نادر پنج-شش دقیقه مونده به آخر بازی، پایین پیراهنش رو با دست سبد کنه و دروازه‌بان (محمد) توپ رو بذاره تو دامن لباسش و چهارنفر اسکورتش کنن و نادر توپ رو توی پیراهنش ببره و بندازه تو دروازه حریف. مسلماً نادر اخراج می‌شد و برنامه حمله‌ی آخر این بود که توپ رو به روش والیبالیست‌ها با پنجه‌زدن به نزدیک دروازه برسونیم و فریبرز (اسپکر چپ) آبشار بزنه تو دروازه. البته این پلن عملی نشد چون داور گل نادر رو قبول نکرد و بازی رو قطع کرد و اعتراضات من و سالار (به ترکی و با ترجمه‌ی احسان) به جایی نرسید و تیم فوتبال والیبال در اوج شایستگی از مسابقات حذف شد. به‌شهادت دانشجویان ادوار مختلف، تیم فوتبال والیبال اتفاقی بود که در دانشگاه علم‌وصنعت سابقه نداشت و گمان نمی‌کنم که تکرارشدنی هم باشه.

توسط .