بایگانی ماهیانه: خرداد ۱۳۹۳

سلامت روخط: برای هم‌اندیشی در زمینه‌ی سلامت‌الکترونیکی

خیلی وقت بود که با خودم کلنجار می‌رفتم که یه بلاگی برای سلامت الکترونیکی را بندازم. ولی خب مشغله‌ی زندگی که ول‌کن ما نیست خیلی مجالی نداده بود. دوره‌ی الف‌نون (ل) وقت داشتم ولی اون دوره مصداق «گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله‌ی ماست آنچه البته به‌جایی نرسد فریادست.» بود و به‌قول عبدالجبار کاکایی «عرصه‌های مورد علاقه‌ی حاکمیت از عقلا خالی شده بود». و مسلماً و مشخصاً هیچ هم‌اندیشی‌ای در راستای هیچ پروژه‌ی زیربنایی‌ای از هیچ آدمی که سرش به تنش بیارزه به‌هیچ وجه در اون دوره قابل تصور نبود (جای پرویز تناولی خالی با این همه هیچ.) بگذریم.

با تغییرات مثبتی که در روند مدیریت کشور دیده می‌شه، احساس من اینه که همه می‌تونیم سهم کوچکی در توسعه‌ی کشور داشته باشیم حتی از راه دور. هر کسی دانشی رو که داره (صلح‌آمیز البته) بتونه برای بهبود وضعیت معیشتی هم‌وطن‌هاش در طبق اخلاص بگذاره که «زکاه العلم نشره» و اگر خاصیت زکات مال افزایش ثروت باشه چرا که خاصیت نشر علم، افزایش دانش خودمون نباشه. با این ایده تصمیم گرفتم که این بلاگ رو برای هم‌اندیشی کارشناسان سلامت‌الکترونیکی راه بندازم. اسمش رو گذاشتم «سلامت روخط» (مثلاً فارسی‌شده‌ی health online). تازه شروع به‌نوشتن کردم و به‌ زودی مطالب بیشتری می‌نویسم. لطفاً این پست رو برای دوستان‌تون که در زمینه‌های مدیریت، آی‌تی، و سلامت (پزشک، پرستار، کارمند بیمارستان، منشی پزشک، وزیر بهداشت 😉 و …) بفرستین تا بتونیم یه کامیونیتی حول این محور درست کنیم.

برای  فیس‌بوک و گوگل پلاس و لینکدین و توییتر و رو هرکدوم کلیک کنین. لطفاً لایک کنین، پلاس کنین فالو کنین و جوین بشین تا تاثیرگذارتر باشیم…

ممنون

توسط .

کِش زیرشلواری بنده جورجیوآرمانیه

یکی از مظاهر تفاخر که من بالکل عاجز از درک اون هستم علاقه به نمایش نام تجاری کالاییه که مصرف کننده خریداری کرده. در مواردی نمی‌شه برند چیزی رو که داری قایم کنی. مثلاً اگه ماشین بی‌ام‌دبلیو ایکس ۳ بخری، خب نمی‌تونی لوگو رو بکَنی. البته بعضا خلاقیت در سمت و سوی دیگه‌ای هم خودنمایی می‌کنه. مثلاً تو اداره بابا یکی بود که سوییچ موتورگازیش رو انداخته بود روی جاکلیدی آئودی و این کلید رو مثل تسبیح دایم توی دستش می‌چرخوند. برگردیم سر اصل جریان.

من با این مفهوم اصرار برای نمایش مارک پوشاک نمی‌تونم رابطه برقرار کنم. از اساس. در خریدهام هم حتماً مطمئن می‌شم که اولاً چیزی که می‌خرم ارزش پولی که می‌دم رو داشته باشه (راحتی، قشنگی، برازندگی و …) و ثانیاً نوشته‌ای، علامتی، چیزی خودنمایی نکنه و حس این رو به من نده که بنده تابلوی تبلیغ برند مورد نظر هستم. اشتباه برداشت نشه. با وفاداری به نشان تجاری (Brand Loyalty) مشکل ندارم. اتفاقاً برعکس معتقدم که وقتی برندی از خودش چیزی نشون می‌ده که مورد علاقه‌ی آدمه، آدم باید ازش خرید کنه. البته (به‌ویژه در ایران) نباید گول مارک رو خورد. خاطرم هست که برای پروژه‌ی بازاریابی رفته‌بودیم پیش یکی از تولیدکنندگان بزرگ پوشاک در ایران. خود مدیرعامل می‌گفت از چهارراه استانبول مارک کالوین کلین و گپ و گس و دیور و جورجیوآرمانی و باس و … می‌خرن و مازاد تولید رو با این مارک‌ها می‌فرستن برای پاساژهای لوکس تهران.

از همه‌ی این مباحث بگذریم، مساله‌ی من بیشتر با افرادی هست که خودشون رو با برند محصولی که می‌خرن تشخص می‌دن. این آدم‌ها وقتی در احاطه‌ی مارک‌ها و برندهاشون هستن، اصلاً عادی به‌نظر نمی‌آن، عادی راه نمی‌رن، عادی غذا نمی‌خورن و به‌طرز بدی تابلو هستن. ترتیب رفتارهاشون طوری چیده‌می‌شه که اسم‌های چسبیده‌شده به‌شون بهتر و بیشتر دیده‌بشه. قوای ذهنی من یارای تجزیه و تحلیل این رو نداره که مثلاً کسی که طرف مصاحبت منه، وقتی دستی دراز می‌شه که باهاش دست بده، دست راستش رو سریع مشغول کنه تا دست چپش رو بیاره جلو که ساعت فلان مارکش رو نشون حضار بده و بالاخره جدیداً یاد گرفته باشه که ساعت رو بندازه رو دست راستش. یا برگرده بگه مثلاً لباسی که پوشیدم مال فندیه. بعد آدم برمی‌گرده خونه کله‌ش رو چهار الی شش بار می‌کوبه به دیوار دسشویی که چرا با همه‌ی تفاوت‌های فلسفی‌ای که با این آدما داره باز می‌ره باهاشون ایاق می‌شه.

اینکه پالتو مال دَنیِره یا تی‌شرت مال لاکسته یا گس یا گپ یا تامی یا مکس یا از کاستکو یکی ۴ دلار خریده‌شده یا از پیرزن دست‌فروش دور میدان آریاشهر در درجه‌ی چندم اهمیته. مهم‌ترین فاکتور اینه که آیا کسی که لباس تنشه، تناسب اندام داره؟ چون بعضاً دیده‌شده و حتی شنیده‌شده که یکی توبره هم بپوشه به‌ش می‌آد. «فتبارک الله احسن الخالقین.» چیزهایی که در درجات بعدی اهمیت قرار دارن، اینان: آیا لباس راحته؟ به قیمتی که خریداری شده می‌ارزه؟ قشنگ هست؟ شیکه؟ به‌کسی که پوشیده می‌آد؟ تمیزه؟ و غیره و ذالک.

حکایت:

ابلهی را دیدم سمین. خلعتی ثمین در بر و مرکبی تازی در زیر و قصبی مصری بر سر. کسی گفت: سعدی چگونه همی‌بینی این دیبای مُعْلَمْ بر این حیوان لایعلَمْ؟ گفتم: خطی زشتست که به آب زر نبشتست.

یک خلقت زیبا به از هزار خلعت دیبا.

[به‌علت وجود بارقه‌هایی از خشونت و شبهه‌هایی از نژادپرستی در این قسمت از حکایت، اون رو با دخل تصرف ناشیانه‌ی خودم تقدیم می‌کنم. با عرض پوزش از شیخ اجل]

این سوییچ موتورگازی فقط جاسوییچیش به‌درد می‌خوره

جاسوییچیه رو برداریم سوییچه رو بندازیم تو خلاء

سوییچ آئودی اگر به کش بسته شود خیال مبند

که ماشینت باهاش روشن نخواهدشد

ور به جاسوییچی آئودی نشیند گمان مبر

که سوییچ موتورگازی خفن خواهدشد

 گلستان سعدی، باب سوم در فضیلت قناعت؛ با اندکی دخل و تصرف توسط کیوان

توسط .

مریضی تو؟ آزار داری؟ روانی…

از همون فصل اول بازی تخت‌وتاج (ترجمه‌ی Game of Thrones) مشخص بود که این جرج آر آر مارتین کمر به قتل همه‌ی الگوهای ذهنی و روانی خواننده-بیننده بسته؛ وقتی در اوج بهت و حیرت خواننده-بیننده، می‌زنه ند استارک رو می‌کشه. ند استارکی که نشان دست رو می‌کنه و می‌ندازه جلوی شاه. ند استارکی فقط کافی بوده بشینه روی تخت تا شاه بشه و درعوض شاهی رو بخشیده به رابرت باراتیان و شخصیت‌های داستان (از کلیسی و لرد اسنو بگیر تا سرسی و تایران لنیستر) هنوز از زیر خیمه‌ی سنگینش نتونستن در بیان. بدی کشته شدن ند استارک این نبود که قهرمان داستان بمیره. بدی کشته شدن ند استارک این بود که مردی که به شرافت می‌شناسیش بعد از اینکه به قدرت حرامزاده‌ی ترسو سرخم می‌کنه، کشته می‌شه. مردن ند استارک، مردن یه مفهومه نه یه آدم. مفهوم شرافت. از مرگ ند استارک به بعد اتفاقی نبود که من رو خیلی ناراحت کنه. مثل اینه که بری واندرلند و قبل از همه‌چی بانجی جامپینگ کنی و بعد بیای چرخ‌وفلک سوار شی.

کشته شدن شازده اوبرین اما چیزی بود تو مایه‌های مرگ ند. البته خیلی عمیق‌تر من رو ناراحت کرد. برای من شکوه صحنه‌ی انتقام خیلی تاثیرگذاره. اجازه بدین از کلیشه‌ی برتری لذت بخشش نسبت به انتقام بگذریم، چون اغلب اوقات واقعیت نداره. بخشش وقتی معنی داره که اولاً شخص خطاکار در موقعیت ضعف باشه و ثانیاً از صمیم دل از کار بدش برگشته باشه. برای مثال من عاشق صحنه‌ای هستم در فیلم گلادیاتور که ماکسیموس  کلاه‌خُودش برمی‌داره و رو به امپراتور خودش رو معرفی می‌کنه و وعده‌ی انتقام می‌ده. با اینکه ماکسیموس هم به‌واسطه‌ی زخمی که امپراتور با بزدلی به‌ش زده می‌میره ولی بیننده مرگ ماکسیموس رو با اندکی ناراحتی قبول می‌کنه. چون فرآیند انتقام در ذهن بیننده تکمیل می‌شه. در مورد شازده اوبرین اما مساله متفاوته. اوبرین با شجاعت و دلاوری کسی که خواهرزاده‌هاش رو کشته و بعد از تجاوز به‌خواهرش، سرش رو مچاله کرده، رو با سه‌چهارتا زخم کاری زمین انداخته و داره از لحظه‌ی باشکوه انتقامش لذت می‌بره. بیننده-خواننده هم با اوبرین همراهه و داره از این صحنه کیفور می‌شه. اوبرین سرمست از حس عدالته و در فکر مجازات همه‌ی کسانی که اون فاجعه رو براش رقم زدن. فریاد می‌زنه و فریاد انتقام چقدر مهیجه. بیننده-خواننده هم هم‌دل با اوبرین به‌هیجان اومدن… که جرج مارتین خان تصمیم می‌گیره که یه زوری به اون نره غول بی‌شاخ و دم بده تا کله‌ی اوبرین رو هم مثل کله‌ی خواهرش مچاله کنه. بدتر از اون اینکه آخرین کلماتی که اوبرین قراره بشنوه از گلوی قاتل خواهرشه که آره من بودم به خواهرت تجاوز کردم و سرش رو مچاله کردم و خوب کاری کردم و سر تو رو هم مچاله می‌کنم. مرگ شازده اوبرین، مرگ یه مفهومه. مفهوم شکوه انتقام.

توسط .

تاملی در باب اختلاط اصل و فرع

من در مورد همه‌ی مکاتب خدافرستاده یا انسان‌ساخته، نظر واحدی دارم. مکتب، ایدئولوژی، ایسم و مجموعه‌ی مقرراتی که از اون‌ها استخراج شده و می‌شه و خواهدشد، معلولی از وضعیت ناگوار جامعه‌ست که با ایده‌ی روشنفکر از جامعه‌ی آرمانی‌ش یا عتاب و خطاب خدا به پیامبراش، تبدیل می‌شه به یه استراتژی برای گذار جامعه از وضعیت موجود (AS IS) به حالت مطلوب (TO BE). در عوالم کسب‌وکار وقتی یه استراتژی با همه‌ی پروژه‌های تغییر و بهبود به نتیجه‌ و هدف مورد نظر رسید، استراتژی جدید تعریف می‌شه و پروژه‌های جدید و فعالیت‌های جدید. ولی در حوزه‌ی اندیشه و ایدئولوژی ظاهراً اتفاقی که می‌افته اینه که پیروان یه مکتب، قوانین اون مکتب رو اصل می‌گیرن و وضعیت جامعه رو فرع. یعنی قائل به این هستن که مکتب ما جهان شمول و زمان شموله و باید به‌زور داس و چکش و چوبه‌ی دار و شلاق و گشت ارشاد و بسیج و نیروهای خودجوش و ساندیس‌خوران جان‌برکف، جامعه رو چپوند در ساختار مورد اعتقاد.

شرع، به‌عنوان یک سلسله از قوانین، با توجه به اقتضای جامعه تعریف شده و به همون علت با توجه به اقتضای جامعه باید تغییر کنه وگرنه جامعه‌ی پویا نمی‌تونه قوانین ایستا رو قبول کنه و مرگ مکتب از همین‌جا شروع می‌شه. توجه به خواست جامعه در مورد اینترنت و ارتباطات، آزادی‌های سیاسی و مذهبی، آزادی قبل، حین و بعد از بیان، آزادی پوشش و … از همین جنسه.

چند روز پیش با سعید، یکی از دوستان عزیز، نشسته بودیم که صحبت فردی شد که برای حل معضل بدحجابی پیشنهاد داده بود که: بیایم امنیت خانم‌های بی‌حجاب رو کم کنیم تا خودشون وقتی در معرض تعرض قرار گرفتن، متوجه بشن که حجاب برای خودشون لازمه. سعید بحثی رو باز کرد که بی‌ارتباط به صحبت اولیه نیست و اون اینکه حجاب در برهه‌ای (با توجه به متغییرهای جامعه در ظرف زمانی اون برهه) برای افرایش امنیت خانم‌ها تجویز شده. برهه‌ای که احتمالاً ناامنی زیاد بوده، قانون وجود نداشته یا قانون جنگل حاکم بوده، دولت مقتدری در ناحیه (حجاز مثلاً) نبوده، افراد جامعه به مدنیت لازم برای فهم اینکه زن هم آدمه نرسیده بودن و غیره و ذالک. حالا اینکه نابخردانه از روش مهندسی معکوس استفاده کنیم و نتراشیده بگیم برای برگردوندن حجاب، امنیت رو کم کنیم و دست ارازل و اوباش رو باز بگذاریم، می‌شه همون اصل گرفتن قانون و فرع گرفتن جامعه، البته در شکل کریه و ابلهانه‌اش. به‌قول پدر یکی از دوستانم: «تو که حرف زدن بلد نیستی، حرف نزدن که بلدی؟»

گلستان سعدی، باب چهارم در فواید خاموشی

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین برهنه به‌سرما همی‌رفت، سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. در زمین یخ گرفته بود، عاجز شد. گفت این چه حرامزاده مردمانند. سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت جامه‌ی خود می‌خواهم اگر انعام فرمایی

رضینا مِن نوالِکَ بالرَحیلِ.

امیدوار بود آدمى به خیر کسان          مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

 

 

توسط .

سفرنامه‌ای که نوشته‌نشد (جماعت بلبشو، اجتماع هرکی‌هرکی، جامعه‌ی بی‌قانون…)

پارسال عید رفته‌بودیم ایران. یعنی چهارشنبه‌سوری رسیدیم و دو روز بعد از سیزده‌بدر برگشتیم. یه کار اداری داشتیم که اون رو هم بابا به‌واسطه‌ی آشنایی‌ای که با اداره‌ی مزبور داشت، سر نیم‌ساعت قضیه رو فیصله داد.  امسال اما به لطف سازمان معظم مهاجرت کانادا و ارسال دیرهنگام کارت‌های اقامت مجبور شدیم سفر رو به تعویق بندازیم و یازده فروردین رسیدیم. ۲۱ روزی بودیم و اول اردیبهشت‌ماه جلالی (جاداره یادی از سعدی هم بکنم اینجا)  برگشتیم. به‌علل مختلفی کار اداری زیاد داشتیم و کیسه‌ی خادمین ملت در ادارات مختلفه به تن ما کشیده‌شد. موردی که خیلی من رو متاثر کرد وقتی اتفاق افتاد که داشتیم برمی‌گشتیم. توی فرودگاه تبریز نشسته بودیم منتظر باز شدن گیت ورودی که درجه‌داری (گروهبان بود یا استوار) با یه سرباز رد شدن. افسره که ظاهراً دل پری داشت بلند می‌گفت :«موقیم یانی نمنه؟ یانی اودا گدیپ کِفه باخماغا، گلیپ بورا کِفه باخماغا. اولاردا گرک عواریض ورلر» (مقیم یعنی چی؟ یعنی رفته اونجا عشق و حال، اومده اینجا عشق و حال. اون‌ها هم باید عوارض پرداخت کنن.)  گیت باز شد و تا ایستادیم توی صف ورودی، سربازه یه آ۴ چسبوند پشت در که: «از تاریخ ۳۱ فروردین ۱۳۹۳، کلیه مسافرین خارج از کشور، اعم از مقیم، غیرمقیم و دانشجو موظف به پرداخت عوارض خروج از کشور هستند. حراست فرودگاه تبریز»!!!!!؟؟!!!

آخه فلان‌فلان‌شده، تو چه می‌دونی توی این چهارسال ما چطور زندگی کردیم اینجا؟ چه می‌دونی زندگی این دانشجوها اینجا چطوریه؟ تو چی‌کاره حسنی که قانون رو تصویب و اجرا می‌کنی؟ بدبختی اینه که اینقدر هرکی‌هرکیه که تو نمی‌تونی بگی پول نمی‌دم. یارو نمی‌ذاره بری. بعد احتمالاً پاسپورتت رو می‌گیره و می‌ره اینقدر می‌گرده تا یه چیزی پیدا کنه و حتی تا ممنوع‌الخروجیت پیش بره کنه. (برای یکی از دوستان پیش آمده.) ما هم دست از پا درازتر رفتیم و دو فقره عوارض (که ۵۰% تورم هم درش اثر کرده و از پنجاه هزار تومن شده هفتاد و پنج هزار تومن) پرداخت کردیم.

آخه این چه حسن مقطعیه که آدم رو باهاش راهی می‌کنن؟ که اگر سفر حلاوتی هم داشته‌باشه به طرف کوفتش کنن و از دماغش در بیارن. مسئول رسیدگی به این هرکی‌هرکی‌گی کجاست؟ این بلبشو رو کی باید جمع کنه؟ این قانون صاحابش کیه تو این مملکت؟ سیستم قضایی که چهارتا بچه رو به‌علت شاد بودن متهم می‌کنه و یا پلیسی که با افتخار از شناسایی این چهارتا بچه ظرف ۲ ساعت و دستگیریشون ظرف ۶ ساعت صحبت می‌کنه؟ یا مجلسی که یقه می‌دره که چرا یه زن متاهل ۴۵ ساله با یه پیرمرد ۹۰ ساله روبوسی کرده؟

توسط .