بایگانی ماهیانه: مرداد ۱۳۹۳

نیمه‌ی مجازاً پر لیوان استیضاح فرجی‌دانا

استیضاح فرجی‌دانا با همه‌ی فراز و نشیب‌هاش تموم شد و در نهایت کلاغ‌های …دریده‌ی نشسته بر بام خانه‌ی ملت نشون دادن که از بی‌کاری …شون دریده نشده، بلکه تولید و توزیع این‌همه کود حیوانی در سطح کشوری باعث این مصدومیت بوده. البته به‌قول مولانا “این‌همه هیچ است چون می‌بگذرد”. خاطرم هست که مجلس پنجم هم از این گردوخاک‌ها زیاد می‌کرد. مهاجرانی رو استیضاح کردن، عبدلله نوری رو کله‌پا کردن و … آخرش هم با کلی تقلب و تخریب فقط تونستن حداد رو به مجلس ششم بفرستن. به بخشی از یه قصیده از سیف فرغانی بسنده می‌کنم و می‌رم سر مطلب خودم:

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت — این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست — گَرد سُم خران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید — نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع — این گرگی شبان شما نیز بگذرد

 کار قابل تقدیری که در این مدت در شبکه‌های اجتماعی ایرانی‌ها انجام‌شد، همین کمپین حمایت از دکتر فرجی دانا توی فیس‌بوک بود. من در جریان اینکه کی این صفحه رو درست کرده و اداره‌ش می‌کنه نیستم ولی باید به‌ش یا به‌شون بگم «دست مریزاد!» گذشته از مطالبی که به‌اشتراک گذاشته می‌شه و روشنگری‌هایی که اتفاق می‌افته، من خوشحالم که می‌بینم بالاخره فرهنگ حضور در فضای مجازی داره در بین کاربران ایرانی جا می‌افته. متاسفانه این تصور در بین خیلی کاربران بوده  و احتمالاً هنوز هست و یا در آینده خواهدبود که فضای مجازی جایی برای عقده‌گشایی‌ها و استفاده از ادبیاتی هست که در محیط واقعی قابل طرح و استفاده نیست. این کمپین نشون داد برای اینکه یه آگاهی جمعی ایجاد کنی لازم نیست رکیک حرف بزنی، یا توهین کنی و یا شخصیتی متمایز از آنچه در فضای حقیقی داری برای خودت بسازی. امیدوارم در آینده شاهد استفاده‌ی بهتر و درست‌تر از شبکه‌های اجتماعی باشیم و نتایج بیشتری هم عایدمون بشه. انشالله…

توسط .

بهترین دفاع حمله است؟

پسرى را پدر وصیت کرد

کاى جوان‌بخت یادگیر این پند

هر که با اهل خود وفا نکند

نشود دوست‌روی و دولتمند

گلستان سعدی؛ باب هفتم، در تاثیر تربیت

محمد قوچانی مقاله‌ای در هفته‌نامه‌ی صدا نوشته که من رو خیلی متعجب و آشفته کرد. از مقاله‌ی قوچانی این‌طور به‌نظر می‌آد که دستآورد همه‌ی هزینه‌هایی که مردم در سال‌های اخیر داده‌اند، بازتولید نسخه‌ای از احمدی‌نژاد(ل) هست که اینبار طرف ماست و می‌شه قلم رو برای مجیزگویی احمدی‌نژادِ خودمون، به‌هزینه‌ی نفی میرحسین‌ها، کروبی‌ها، خاتمی‌ها و هاشمی‌ها به‌کار برد. البته قبل از اینکه مطلب رو شروع کنم، بگم که من هم مثل قوچانی، صراحت لهجه‌ی روحانی در حواله کردن امثال رسایی و کوچک‌زاده و مابقی جماعت حقیر به جهنم رو بسیار پسندیدم ولی رهیافت قوچانی در تئوریزه‌کردن و ایده‌آل جلوه دادن این رفتار رو اصلاً نمی‌پسندم. نوشته‌ی قوچانی علاوه بر ظلم آشکار به میرحسین، ستم به روحانیه در هم‌ردیف کردنش با احمدی‌نژاد(ل).

قوچانی احمدی‌نژاد(ل) رو در منتهی‌الیه چپ از راست می‌گذاره و روحانی رو در منتهی‌الیه راست از چپ.  یه‌جورایی مماس به هم. چسبیده. بوسان. از بنیادگرایانی حرف می‌زنه که احمدی‌نژاد(ل) از کهنه چراغ جادوی محافظه‌کاری کشیده‌تشون بیرون و از بچه‌لیبرال‌های که حسن روحانی قراره از سوسیالیست‌های پیر به‌دنیا بیاره. احتمالاً تصور قوچانی از نقش این‌دو نفر با تصویری که من دارم اشتراک چندانی نداره. چون تصور من کمی برعکسه. احمدی‌نژاد(ل) رو انحصارطلب‌ها علم کردن تا زیر لحاف نخ‌نمای دین‌نمایی و مبارزه با استکبار جهانی، انحصارشون رو بر اقتصاد نفت و تحریم ادامه بدن و روحانی رو روح آزادی‌خواهی نسل جوانی وارد صحنه کرده که به‌انحای مختلف، زیر لحاف رو یا دیدن یا اخبارش رو شنیدن. به‌نظر می‌آد در ادامه‌ی دوگانه‌ی احمدی‌نژاد(ل)-هاشمی این‌بار قوچانی داره دوگانه‌ی القاعده-آمریکا رو در قالب بنیادگرا و لیبرال ترسیم می‌کنه.
قوچانی ایده‌ی خودش از رابطه‌ی اخلاق و سیاست رو بازگو می‌کنه که شاید پراگماتیک باشه، ولی لزوماً درست نیست. قوچانی روزنامه‌نگاره، ولی از خودش نمی‌پرسه که اگر اصحاب رسانه را راهی به هزارتوی قدرت بود و جریان آزاد اطلاعات در جامعه وجود داشت، آیا اسراری بود که سینه‌ی روحانی رو مملو کنه و یا دهن قالیباف رو ببنده؟ آیا کارکرد اطلاعات، از نظر قوچانی، گروکشی برای مصالح جناحیه؟ آیا کسی که این‌کار رو نمی‌کنه، در رقابت بازنده‌ست؟ قوچانی حرفش اینه که اگر روحانی به‌جای موسوی سیزدهم خردادماه سال ۸۸ روبه‌روی احمدی‌نژاد(ل) نشسته‌بود، نتیجه‌ی انتخابات جور دیگه‌ای رقم می‌خورد. قوچانی تلویحاً نتیجه‌ی اعلام‌شده برای انتخاباتی که ۹ روز بعد اون مناظره برگزار شد رو قبول کرده. قبول کرده که “سیستم دفاع‌محور” میرحسین در برابر “سیستم تهاجمی” احمدی‌نژاد(ل) شکست خورده.
این‌ها همه پیش‌فرض‌های (به‌زعم من اشتباه) قوچانیه. قوچانی شاید اون مناظره رو خوب (یا مثل من ده‌ها بار) تماشا نکرده. میرحسین پرده‌دری نکرد. میرحسین با متانت سیاه‌بازی‌های احمدی‌نژاد(ل) رو هدف گرفت و وظیفه‌ی قوه‌ی قضاییه و برائت شهروندان رو گوشزد کرد. میرحسین با نشون دادن همین انگشت سبابه گفت که ادب مرد به ز دولت اوست. میرحسین اومده بود همین روحیه رو عوض کنه. قوچانی با بی‌انصافی میرحسین رو به‌شکست به‌خاطر بازی دفاعی متهم می‌کنه، ولی این رو نمی‌پرسه که اگر ۲۳ خرداد سال ۱۳۸۸ معامله‌ای که با میرحسین شد، با روحانی می‌شد، آیا خرداد ۹۲‌ای می‌داشتیم؟یا حتی آیا قوچانی‌نامی، قلمی به‌دست داشت که خاتمی رو “تدارکاتچی” و  ابراز همدلی‌ها رو “حس رقت‌انگیزی از ترحم‌خواهی و مظلوم‌نمایی” توصیف کنه. یا از ترکیب نامبارکی مثل “مرثیه‌خوان ماتم‌زده مردمان” استفاده کنه؟

توسط .

مخلوقات حقیر و دنیاشون…

چند بیتی از دفتر اول مثنوی داشتم می‌خوندم که خاطره‌ای یادم اومد. اول خاطره رو تعریف می‌کنم بعد ابیات رو هم می‌گذارم آخر نوشته.

من کارم رو از سپنتا (یکی از ارائه‌کننده‌های خدمات اینترنتی در تهران) شروع کردم. دوسال آخری که توی سپنتا کار می‌کردم، به‌نظرم، دوره‌ی طلایی سپنتا بود. یه تیم خیلی توانمند، خلاق و با ایده‌های نو همه‌ی بخش‌ها رو متحول کرده بود. سپنتا، مثل اغلب شرکت‌ها، یکی از شب‌های ماه رمضان برای کارکنانش افطاری می‌داد. توی یکی از این افطاری‌ها، خاطرم هست که پسر جوونی حول‌وحوش بیست‌ویکی‌دو ساله با کت‌وشلوار و کراوات و ریش پروفسوری همراه یکی از همکارا اومده‌بود برای افطاری. کد لباس توی سپنتا اسپورت بود و دوستمون یه‌کم زیادی به‌جمع نمی‌خورد. همکارمون وقتی ایشون رو معرفی کرد گفت که آقای فلانی مدال طلای المپیاد کشوری رو در رشته‌ی کامپیوتر داره. ما هم یه اِ، آفرینی به‌ش گفتیم و نشستیم و روزه‌هه رو افطار کردیم. بعد افطار من و علی داشتیم درمورد یه مشکلی در برنامه‌ی اکانتینگ یا فروش حرف می‌زدیم که دوستمون پرید وسط حرف ما و راهکاری برای مشکل‌مون ارائه داد در حد تیم گل کوچیک (با دوتا آجر و توپ پلاستیکی دولایه‌) نوجوانان کوچه‌ی چهارم دورقوزمحله‌ی علی‌آباد کتول. لبخندی به‌ش زدیم و تشکر کردیم و برگشتیم و درحالیکه از تعجب ابروهامون بالا رفته‌بود و چشمامون گرد شده‌بود، حرف‌مون رو ادامه دادیم.

کل شب، هر جایی که دوسه نفر در مورد چیزی حرف می‌زدن، خیلی سریع وارد بحث می‌شد و با اعتماد به‌نفس غریبی ایده‌هایی می‌داد که به‌صورت عجیبی نادرست و اگر بخواییم واژه‌ی مناسبی به‌کار ببریم، پرت‌وپلا بود. با اصرار خاصی در استفاده از کلمات انگلیسی و پرسیدن معنی فارسیش. ادعای معلومات و تجربیات و مطالعاتش به یه آدم ۵۰ ساله بیشتر شبیه بود تا یه بچه بیست ساله. از طراحی مدارهای الکترونیکی تجربه داشت تا واردات هارد و سی‌دی و غیره. یه‌جایی پرسید «به این تعرفه‌هایی که توی گمرک روی اجناس وارداتی می‌گذارن تو فارسی چی می‌گیم؟» من هم که دیگه کلافه شده‌بودم، گفتم: «می‌گیم تعرفه‌ی واردات.» گفت :«نه عزیز. یه اصطلاح داره!» گفتم: «آره. اصطلاح داره. اصطلاحش هم هست: تعرفه‌ی واردات.»  خلاصه حسابی روی اعصاب ما داشت پاتیناژ می‌کرد. انقدری که می‌خواستیم بگیریم بزنیمش. بالاخره پاشد رفت و بعد از رفتنش کاشف به‌عمل اومد که آقا در المپیاد کشوری کامپیوتر در بین مدارس کارودانش مدال طلا گرفتن.

یکی از قویترین دافعه‌های شخصیتی‌ای که من سراغ دارم، اعتماد به‌نفس کاذبی هست که موفقیت‌های کوچک در آدم‌های حقیر ایجاد می‌کنه. موفقیت‌‌‌هایی که نه به‌خاطر توانمندی‌های خود شخص، که به‌‌علت ضعف و کم‌مایگی بقیه موفقیت به‌نظر می‌آد. سال اول راهنمایی توی کلاس اول چهار بودم که از ۴۰ نفر ۳۶ نفر دوساله بودن و یکی از ما ۴تا یه‌ساله کسی بود که پنجم ابتدایی رو سه‌ساله و شبانه شده بود و بعد از قبولی شهریور، برگشته بود روزانه. من ثلث اول با معدل ۱۵٫۷۵ شاگرد اول کلاس شدم. بلافاصله تصمیم گرفتم که کلاسم رو عوض کنم و برای سال بعد رفتم کلاس دوم یک. شاگرد دوم کلاس معدلش بود ۱۵٫۳۲ و شد شاگرد اول کلاس دوم چهار. همیشه هم سرصف به‌ش جایزه می‌دادن. و اون هم کلی باد به غبغبش می‌انداخت که بله، من شاگرد اولم. یا یه رفیقی داشتیم توی همیلتون که این دائماً درحال آموزش‌دادن ما بود. که این‌کار رو اینطوری می‌کنن و اون‌کار رو اون‌طوری. ما با ایشون رفتیم تنیس. خب، من تنیس بلد نیستم. ولی لااقل توپ به راکتم برخورد می‌کنه. ممکنه حالا بره توی اوت. ولی توپ رو می‌تونم بزنم. ایشون نمی‌تونست تنظیم کنه که راکت به توپ بخوره، ولی با اعتماد به‌نفس بالایی، به ما رموز توپ رو زدن رو درس می‌داد. یا یه آشنای دیگه داریم که هروقت من رو می‌بینه، اصرار اصرار، که اثبات کنه باهوش‌تر از بقیه‌ست. دایم از خنگی بقیه صحبت می‌کنه و از اینکه فلان کلاس رفتم از همه بهتر بودم. از همه سریع‌تر جواب رو پیدا می‌کنم و …

اینطور آدم‌ها رو اگه ول‌شون کنی کم‌کم امر به‌شون مشتبه می‌شه و فکر می‌کنن که علی‌آباد هم شهریه. باید تا بخوان در جمع، خودبرتربینی حاصل از جهل مرکب‌شون رو به‌رخ بقیه بکشن، بزنی تو پرشون و پنچرشون کنی تا فیس‌شون دربیاد. چون اگه درنیاد و همینطوری خودبادکرده باقی بمونن و به‌خودبادکنی ادامه بدن، می‌ترکن و باعث خرابی خودشون و بقیه می‌شن.

اما ابیات:

آن مگس بر برگ کاه و بول خر — همچو کشتی‌بان، همی‌افراشت سر

گفت: من دریا و کشتی خوانده‌ام — مدتی در فکر آن می‌مانده‌‌ام

اینک این دریا و این کشتی و من — مرد کشتی‌بان و اهل رای‌زن

بر سر دریا همی‌راند او عَمَد۱ — می‌‌نمودش آن قدر بیرون ز حد

بود بی‌حد آن چمین۲ نسبت بدو — آن نظر که  بیند آن را راست، کو؟

عالمش چندان بود کش بینش‌است — چشم چندین بحر همچندینش‌است۳

صاحب تأویل باطل، چون مگس — وهم او، بول خر و تصویر خس

۱-       چوب‌های به‌هم بسته که بدان از دریا و نهر عبور نمایند. (ناظم الاطباء). قسمی قایق یا کشتی . (یادداشت مرحوم دهخدا)

۲-       مخفف چامین است به‌معنای ادرار

۳-       برای چنین چشمی گندآب دریا به‌نظر می‌رسد.

توسط .

‌من آنم که رستم بود پهلوان

میرزاخانی رو نمی‌شناختم. شاید اسمش رو قبلاً شنیده‌بودم، سر معرفی‌ش به‌عنوان یکی از ۱۰ نابغه‌ی آمریکای شمالی. ولی یادم رفته‌بود اسمش. امروز خبر موفقیتش رو شنیدم. اینکه یه ایرانی و یه زن برای اولین بار مدال فیلدز رو گرفته، خیلی هیجان‌زده‌م نکرد. دلیلش احتمالاً اینه که من فکر نمی‌کنم که تفاوت فاحشی بین استعداد آدم‌ها از کشور، نژاد، تیره و جنسیت مختلف وجود داشته‌باشه. مهم اینه که استعدادها درست کشف بشه و درست پرورش پیدا کنه. ولی خیلی برای من جالبه که توی این هاگیرواگیر آدم‌های کاملاً غیرمرتبط با بافتن آسمان به ریسمان و بالعکس سهمی از موفقیت میرزاخانی برای خودشون قائل می‌شن. شاید مدرسه‌ی فرزانگان و دانشگاه شریف، اون‌هم درحد استخراج و انتقال و نه پالایش و تولید محصول نهایی (از متافور نفت خام فروشی استفاده می‌کنم) در این موفقیت سهیم باشن و مسلماً “دخترها” و تلاش‌شون در تحصیل دانش در ایران بسیار در این زمینه موثر بوده، ولی بدنه‌ی جامعه (به عقیده‌ی من) روی این مورد خیلی نباید برای خودش اعتباری قایل باشه. بدنه‌ای که علوم پایه خوندن در دانشگاه رو (در مقابل مهندسی و پزشکی خوندن) معادل کم‌استعدادی و عدم‌موفقیت می‌دونه. میرزاخانی اگر ایران مونده بود احتمالاً یا داشت صبح تا شب در مدرسه و دانشگاه گچ تخته‌سیاه می‌خورد یا برای گذران زندگی وارد دستگاه‌های عریض و طویل گاج و قلم‌چی شده‌بود. ویا در بهترین حالت شاید موسسه‌ی آمادگی کنکور میرزاخانی رو راه انداخته‌بود. این ذهنیتیه که اکثریت جامعه از فردی که در دانشگاه ریاضی خونده دارن. موفقیت در این سطح، جدای از تلاش خود میرزاخانی، ثمره‌ی سرمایه‌گذاری دانشگاه‌هایی مثل هاروارد و پرینستون و استنفورده که برای پژوهش و تولید علم ارزش قائلند.

درنهایت در مورد ارتباط این موضوع با برابری جنسیتی که خیلی در شبکه‌های اجتماعی دیده‌می‌شه دوست داشتم نظرم رو بدم. البته من از دیدگاه یه مرد که خیلی در معرض نابرابری جنسیتی قرار نگرفته به قضیه نگاه می‌کنم. شاید هم دیدگاهم خیلی درست نباشه. مدال میرزاخانی این رو نشون نمی‌ده که آیا زنان و مردان در توانمندی‌های ریاضیاتی باهم برابر بوده‌اند و برابرتر شده‌اند. اساساً چه اهمیتی داره که این قضیه نشون داده بشه. برای حقوق برابر انسانی لزومی نداره که یکی مدال المپیاد بیاره، رتبه‌ی اول کنکور بشه ویا جایزه نوبل ببره. برابری جنسینی تا وقتی حتی بین قشر فرهیخته‌ی جامعه نیاز به اثبات داره، متاسفانه هنوز نه به‌اندازه‌ی کافی فهمیده‌شده و نه از ته‌دل مورد قبول واقع شده. برابری جنسیتی وقتی واقعاً تبدیل به برابری می‌شه که صفت جنسیتی از مقابلش برداشته بشه. مهم نباشه که یه زن این کار رو کرده یا یه مرد.

توسط .

سفرنامه‌ی آمریکا، بخش دوم: عجب ناامن بلدی است این بلد ویلادل‌ویا…

محضر عزیزی که این مصحف را قرائت می‌کند عارضم که ما در معیّت اهل‌بیت سفری آغاز نمودیم به ایالات متحده و این اولین مرتبتی است که ما بدین دیار درآمده‌ایم. شرح ما کان حادث در این اتصال سهل الحصول است.

و اما بعد یابنی الآدم (والحوا البته) …

ظاهراً جمع اصحاب تدبیر مقرر نموده‌بودند که شش شبانه‌روز اجماع کنند، که چکار؟ «الله اعلم بحقایق الامور». از دوسه ماه ماقبل سفر، با پیغام و پسغام‌های بسیار، جهد فرآوان نمودیم تا منزل به تعداد ایام اجماع، مهیا کنیم. لکن به‌سبب تراکم اصحاب تدبیر، توفیقی حاصل نشد و تنها دارالمسافر لاوِض۱ غرفه‌ای خالی داشت آن‌هم فقط برای سه شب اوّل. همان را محفوظ نمودیم که حکما فرموده‌اند «کاچی به‌از هیچ‌چی».

در محادثه‌ای با رفیق شفیق و جَـیران جـِیران‌مان۲ عطالله خان ضیاالدین تبریزی و بانو، سخن از این معضل به‌میان آمد. عطالله سخت رنجید و برآشفت که مرا برادر برآن دیار دارای داری باشد و شما دربه‌در درپی غرفه بردر هر دارغاشَئرد۳؟ مختصر کلام آنکه بعد از تعارفات معمول از ما که زحمت است و از ایشان که از این سخن‌ها مرانی که مرا پریشان خاطر کند، بالاخره عطالله خان به اخوی بزرگوارش، میرزا امین‌الرعایا، پیغامی ارسال نمود و ایشان هم قبول زحمت فرمود که ما را سه شب مابقی میزبان باشد.

روز آخر اقامت‌مان در دارالمسافر لاوض، جامه‌دار را صدا کردیم و جامگان را به‌او سپرده، سفارشش کردیم که بقچه‌ها را میرآخور بدهد تا بادقت و وسواس مکفی در کجاوه و بر مرکب سوارشان کند. خودمان هم پایین رفته خرج اقامت را حساب کردیم. لاکردار دو دقیقه‌ای را که از هاتف دارالمسافر با امین‌الرعایا سخن گفته‌بودیم را بعیدالمسافه محاسبه نموده و ۱۵ دولار ما را شارج کرده‌بود. لعنتی به‌دل سیاه ابلیس ارسال نمودیم و سوار بر مرکب جوان و موقتمان شده و از دارالسفر بیرون زدیم. مرکب و کجاوه را در یکی از شوارع امن بلد بستیم، اسطرلاب، چرتکه‌ و آلت عکّاسی خود را برداشته در کوله‌بارمان گذاشته و راه مجمع اصحاب تدبیر پیش گرفتیم: محموله الثقیل، سیراً علی الاقدام…

مرکب جوان موقت کروی

یک دو سه ساعتی در مجمع صحابه‌ی مدبر بودیم که اهل‌بیت قرار از کف بداد و گفت برویم که مرا دیگر حوصله و توان ماندن نمانده. ما هم اجابت خواسته کردیم و سلان سلان به‌سمت مرکب روانه شدیم. از دور که مرکب را دیدیم، چیزی غریب خاطرمان را مشوّش نمود. نزدیک‌تر که آمدیم دیدیم که ای دل غافل، حرامی‌ای خبیث مرکب جوان و موقت‌مان را از قفا مورد التفاط قرار داده و بقچه‌ی اصل سمسام‌الصامت۴ که در آن چرتکه‌ی اصل جابونی وای‌یوی اهل‌بیت پیچیده‌بود را به‌یغما برده‌است. گفتم که این آه دل قرقی است که دامنگیر این مرکب جوان موقت شده که فرموده‌اند «اتقوا دعوه المظلوم و إن کان کافرا». یعنی از دعای مظلوم بترسید حتی اگر کافر باشد. ولدالزنا، شانه و بُرس مو را هم باخود برده بود. حکماً یا کچلی بوده که عقده‌ی شانه‌زدن داشته و یا زنگی‌ای که موی‌های کت‌وکلفت و توهم‌توهم‌اش هر روز شانه‌ای می‌شکسته و شانه‌ای تازه می‌طلبیده. (وصله‌ی عنصری‌گری به‌ما نمی‌چسبد. خواهشاً از این افکار به اذهان متبادر نفرمایید…)

القصه، به کاروانسرای عنترپرویز پیغام دادیم که مرکب جدیدی برایمان روانه‌سازد، به داروغه‌خانه‌ی ویلادل‌ویا اطلاع دادیم که جهت رویت ماوقع و کتابت شرح آن شحنه‌ای گسیل دارد. و برای صرافی سلطنتی کانادا۵ (که به‌سبب اعتبار زرینی که نزد آن داریم مرکب و کجاوه را از هر گزند محتملی ضمان بعقد نموده‌بود) هم شرح حادثه را به‌تفصیل توضیح دادیم. شحنه‌ آمد برای رویت و کتابت و صرافی هم رقم مسلسل ادعای ما را به‌مان گفت جهت مراجعات آتی. از کاروانسرای عنترپرویز هم پیام آمد که تنها حجره‌ی مفتوحه‌ی عشای روز آخر هفته‌ی آن کاروانسرای منحوس، حجره‌ی مطار بلد ویلادل‌ویا است؛ تکان نخورید که یک فقره طوطراک۶ برای سحب مرکب مجروح در راه است و به کمتر از ساعتی حاضر به‌یراق. ساعت به ساعت‌ونیم بدل شد و پیامی دیگر که نصف ساعتی دیگر هم باید در انتظار سپری کنیم برای سحب مرکب.

سه ساعتی معطل ماندیم یک‌لنگی تا طوطراک بالاخره آمد و مرکب جوان و مجروح و موقت مارا سوار کرد و ساعتی هم درراه بودیم تا به مطار برسیم و مرکب جوان کروی کیای‌مان را با مرکب نه‌خیلی جوان آلمانی وُلِک‌سِواکُن۷ تاخت زدیم تا برویم به‌سوی منزل میرزا امین‌الرعایا ضیاالدین تبریزی و بانو جهت بیتوته در بیت شریف‌شان برای سه‌شب آتی.

بخش سوم سفرنامه را در این اتصال قرائت فرمایید…

.

توضیحات:

۱-       دارلمسافر LOEWS که در مرکز بلد ویلادل‌ویا است و آورده‌اند که صرافی‌ای بوده که دارلمسافر شده

۲-       همسایگان نازنین؛ جیران اوّل به عربی است و جیران دوّم به ترکی

۳-       همان داروغه‌شاگرد است و در زبان ترکی کنایه از آدم بی‌سروپا

۴-       در میان جماعت سوسول سامسونت و حتی در مواردی سامسونایت هم تلفظ می‌شود

۵-       همان رویال بانک کاناداست که حقیر حسابی و اعتباری زرین در آن صرافی دارد

۶-       هماه TOW TRUCK است و مرکبی برای نقل و انتقال مرکب‌های خردتر

۷-       این اسم اصلی است و دلیل آن اطمینان سازنده‌ی مرکب از کیفیت ساخته‌ی خویش بوده. لیکن در زبان آلمانی به ولکس واگن تغییر یافته.

توسط .

سفرنامه‌ی آمریکا، بخش اول: نخستین عزیمت به ایالات متحده

روز نهم مردادماه سال ۱۳۹۳ خورشیدی، معادل یوم الاربع شهر الشوّال الموّال سنه‌ی ۱۴۳۵ هجرت و آخرین روز ماه جولی سال ۲۰۱۴ نصرانی، در جوار اهل‌بیت، به‌قصد مشارکت در جمع اصحاب تدبیر۱ در بلد ویلادل‌ویا۲، شبگیر برنشستیم. مغرب روز قبل، مرکبی جوان با کجاوه‌ای که اسباب راحتی مضاعف باشد، از کاروان‌سرای عنترپرویز۳ با عقد قرار موقت ۹ روزه به امانت گرفته بودیم که باعث تکدّر خاطر قرقی، مرکب دایم و پیر ما شد. ماچی به دلجویی از افسارش کردیم و اسطرلاب را از خورجینش برگرفته، سوار مرکب جوان و موقت شدیم. هوا گرگ‌ومیش بود و سگ را می‌زدی از سگ‌دانی‌اش بیرون نمی‌پرید. به نای‌قارا۴ که رسیدیم، اندک نوری در افق خلف‌مان پدیدار شد. خدای تعالی را شکر کردیم و راه سرحدات ایالات متحده را در پیش گرفتیم.

ساعت راس ۶ صبح بود که جسر قوس‌قزح۵ را رد کردیم و از تک مدخل‌ مفتوحه داخل شده و جواز سفر و اجازه‌ی ورود را به ضابط سرحدات ارائه نمودیم که جمیله‌ای بود سپیدروی و زرین‌موی. جواز سفر را جهت مهمور شدن به حجره‌ی میانی ارسال کرد و ما هم برای ثبت اثر بنانات به همان حجره مراجعت فرمودیم. حجره‌دار ملاطفت بسیار نمود و حتی به‌سبب کدورت فی‌مابین دول که باعث صدور مجوز ورود واحده برای‌مان شده عذر بسیار طلبید. به کمتر از ربع ساعتی امور برروال شد و ما در بهت و حیرت از پندار، گفتار و کردار نیک حجره‌دار مجدد بر مرکب نشسته و برای تناول صبحانه به‌سمت بلد بوی‌والو۶ راندیم.

 از بوی‌والو و به‌قصد زیارت اهل قبور و قرائت فاتحه (مع‌الصلوات) بر مزار مارک توان فقید به سمت بلد المیرا راهی شدیم که بلدی آباد در ایالت یورک‌الجدیده بوده و اکنون به ویرانه‌ای می‌ماند که جماعتی خراباتی در آن مجموع شده‌باشند. البته قبرستان شهر، الشعب‌الخشب۷، جمالی به‌غایت جمیل دارد و بسیار آباد می‌نماید. پیرمرد کفن‌ودفن‌چی هم که دل‌گرفته از گوشه‌ی عزلت، پی همدمی قابل بود و گوشی متقبل، ما را یافته بود و از دوره‌ی شبابش می‌گفت و از رونق بلد المیرا. از هم‌مکتبی‌اش با طوماس یعقوب حلفی‌گر۸ می‌گفت و حکایت‌ها از شروع کاسبی‌ وی در صنعت طراحی جامگان. که فرزند زرگری بوده‌است از اهالی المیرا و در دوره‌ی نوجوانی از بلد یورک‌الجدیده جامه به بلد المیرا می‌برده و در حجره‌ای به اسم مکان مردم۹ به مردم می‌انداخته. که چند برادر (پیرمرد با سرانگشتان‌ش می‌شمرد که “بیــلی… تامی… بابی…”) بوده‌اند و چندین خواهر داشته‌اند که همه را به سرانجامی رسانده و چه‌ها و چه‌ها. القصه المیرا را به قصد بلد لنگ‌استر۱۰ ترک کردیم که طعام ظهر را در آن بلاد شریف بزنیم داخل ورید که آتش جوع در میانه‌ی مسیر ما را متوقف ساخت و ما هم به هم‌برگردی ساختیم و برگردان زده و راه بلد ویلادل‌ویا را در پیش گرفتیم.

اسطرلاب را روی طرق مجانی تنظیم نموده‌بودیم که خرج سفر از عهده‌مان خارج نشود. به‌ظاهر طریق سریع مجانی‌ای برایمان یافت نکرده‌بود و مسیر را نه از طرق سریع، که از شوارع فی‌مابین بلاد طی نمودیم که هیچ طایری در آن‌ها طیران نکند و در طول مسیر مکتوب‌هایی منصوب کرده‌اند جهت انذار جنایت. گُرخان گُرخان شوارع را به شوارع متصل کردیم که بالاخره به‌لطف و کرم خدای تعالی به طریق سریعی مختوم به ویلادل‌ویا رسیدیم. کمی که راندیم، تعدد مراکب چندان شد که تکان از تکان خوردن محال می‌نمود. به‌لطایف الحیلی از مهلکه در رفتیم و بالاخره بعد از نیم شبانه‌روز چشم‌مان به جمال باروهای بلند بلد ویلا‌دل‌ویا روشن شد. به منزل‌گاه‌مان رسیدیم، مرکب به میرآخور سپردیم و جامگان به جامه‌دار. به گرمابه شتافتیم و بعد قیلوله‌ای مختصر برای رفع خستگی سفر…

برای قرائت شرح باقی سفر بر این اتصال طقطقه بفرمایید…

توضیحات

۱-       در نسخ جدیده کنفرانس آکادمی مدیریت نامیده‌شده.

۲-       اهالی آن دیاز به فیلادلفیا می‌شناسند

۳-       در زبان فرنگی «اینترپرایز رِنت اِ کار» خطاب می‌شود

۴-       به‌اسم نیاگارا در روایات آمده‌است

۵-       رِین‌بو بریج است و محل اتصال ممالک کانادا و امریکا برروی شلال نای‌قارا

۶-       شهر بوفالو یا به قول مردمان آن خطه بافِلو

۷-       همان Woodlawn Cementery می‌باشد

۸-       Thomas Jacob Hilfiger طراح البسه

۹-       نام دکّان اول تامی بوده است که مردمان این دیار به آن پیپِلز پلِیس می‌گویند

۱۰-   در محاوره‌ی عامه به لنکستر (Lancaster) تغییر نام داده‌است.

توسط .

ماه خدای سِدکاظم

خاطرم هست که اردیبهشت سال ۱۳۸۴ زن همسایه برای کاری اومده بود خونه‌ی ما. در صحبت‌ها از مامان پرسید که خانم سیدی شما به کی رای می‌دین؟ مامان گفت که همه باهم احتمالاً به معین. سرکار علیه فرمودن که نکنین. اگه به معین رای بدین برهنگی حاکم می‌شه (لوتدوخ دوشَر) ما به احمدی‌نژاد رای می‌دیم. به‌ش گفتم منیژه خانم لختی بیفته بهتره تا گشنگی بیفته. بدبختانه به الف‌نون (ل) رای دادن، یه همتی هم دلاوران ساندیس‌برکف کردن و شد اونی که نباید می‌شد.

خیلی دلم می‌خواد منیژه خانم رو دوباره ببینم. منیژه خانم‌ها رو. آقا مصطفی‌ها رو. ازشون بپرسم وضعیت برهنگی که شماها نگرانش بودین چطوره؟ وضعیت گرسنگی که ما نگرانش بودیم چی؟ دلم می‌خواد بدونم چی می‌گن و چی فکر می‌کنن وقتی برنامه‌ی “ماه خدا”ی سِدکاظم  احمدزاده رو می‌بینن که مثلاً دخترک در لباس پسر برای امرار معاش آشغال جمع می‌کنه یا زنی که با دوتا بچه از راه میخ صاف‌کردن با روزی ۷۵۰ تومن درآمد زندگی می‌کنه. دلم می‌خواد باهاشون حرف بزنم ببینم هنوز در جهل مرکب‌شون به‌گِل نشستن یا بالاخره فهمیدن که چه بلایی سر اکثریت قریب به‌اتفاق آوردن. دلم می‌خواد با اون دخترک آشغال‌جمع‌کن و یا با این زن میخ‌صاف‌کن بشینم و صحبت کنم. دوست دارم ببینم آیا اون موقع نگران برهنگی بودن یا گرسنگی؟

ماه خدای سِدکاظم  رو دوست ندارم. چون همون منطق الف‌نون (ل) رو توش می‌بینم در له‌کردن مناعت طبع انسان‌ها. منطقی که مردم رو خوار می‌کرد و با یه نامه دنبال ماشین خودش می‌کشید. ماه خدای سِدکاظم  رو دوست ندارم چون فریاد نمی‌زنه آهای فلان‌فلان‌شده‌ای که حق این بچه‌ای که دوش ندیده به‌عمرش رو کشیدی بالا، یه روز تو گلوت گیر می‌کنه و نفست در نمی‌آد. ماه خدای سِدکاظم  رو دوست ندارم، چون شاخ‌وبرگ نشون می‌ده و ریشه رو قایم می‌کنه. ماه خدای سِدکاظم  رو دوست ندارم چون نمی‌پرسه چرا کار نیست، فقط روضه می‌خونه که هی شما که فقیر هستین خدا رو شکر کنین که فلک‌زده نیستین. ماه خدای سِدکاظم  رو دوست ندارم چون صدای مظلوم رو کرده صدای بدبخت و حس عدالت رو تقلیل داده به حس ترحم. من ماه خدای سِدکاظم  رو دوست ندارم…

توسط .