بایگانی ماهیانه: آبان ۱۳۹۳

تعجبی نداره که ما، «ما» شدیم

صبح ساعت ۸:۳۰ از خونه که می‌زنی بیرون، اولین چیزی که در خیابون می‌بینی، خانم‌ها و آقایون مسن و بازنشسته هستن که تابلوی «ایست» به‌دست، بچه‌های مدرسه‌ای رو از خیابون رد می‌کنن. یعنی پیرمرد ۷۰-۸۰ ساله وایساده توی سرما، که بچه‌ی ۷-۸ ساله از خیابون رد بشه و براش اتفاقی نیفته. یعنی: بچه‌ی ۷-۸ ساله، تو در این جامعه احترام داری. حالا این رو بذار کنار خاطره‌ی من از ۷-۸ سالگی‌م:

مدرسه‌ی ما سه-چهار کوچه از خونه‌مون فاصله داشت. کوچه عرض می‌کنم. ماشین‌ها توی کوچه احتمالاً باید حول‌وحوش ۲۰-۲۵ کیلومتربرساعت باشه سرعت‌شون. توی مسیر خونه به مدرسه من و ساسان، برادرم، و حسن ،همسایه‌ی دیواربه‌دیوارمون، اغلب بازی‌ای می‌کردیم که در ترکی به‌ش می‌گیم «داش-داش*». من یه سنگ مرمر رو برای خودم به شکل دایره درآورده‌بودم که خیلی دقیق می‌شد باهاش سنگ حریف رو نشانه‌گیری کرد.

یکی از همین روزهای “بازی‌های راه مدرسه” به‌خونه، توی کوچه‌ی دوم بین خونه و مدرسه، یه پیکان نارنجی که باسرعت می‌اومد، کنار پای من ترمز کرد. پیرمرد چاق در رو باز کرد و اومد پایین. ۳-۴تا خانم هم توی ماشین بودن. پیرمرد شروع به فحاشی کرد که «چرا حواست به ماشین من نبود؟» و هجوم آورد که من رو بزنه. من فرار کردم. یه پنجاه متری که رفتم، سرم رو برگردوندم تا ببینم که داره دنبالم میاد یا نه. سربرگرداندن همان و اصابت سنگ گرد مرمر دست‌ساز خودم به سمت چپ جلوی کله‌م همان. ترسیده بودم و همین‌طور به دویدن ادامه دادم. دست چپم رو گرفته‌بودم زیر صورتم تا خون روی لباس و کیف مدرسه‌م نریزه.

بابا داشت از عصبانیت منفجر می‌شد. اورژانس رفتیم و کلانتری. یه راننده‌ی تاکسی بیچاره رو گرفته بودن که یه جوون ۲۵-۳۰ ساله بود. به مامور کلانتری گفتم این نبود، اونی که من رو زد پیر بود و چاق و کچل. یه سالی طول کشید تا بابا راننده رو پیدا کنه. مامور کلانتری گفته‌بود که دیگه نمی‌شه شکایت کرد. قضیه مال یه سال پیشه. بابا هم خودش در نقش مجری قانون، ماشین طرف رو نگه‌داشته‌بود و دوتا کشیده خوابونده بود زیر گوشش.

خب، تعجبی نداره که ما، «ما» شدیم و اینا، شدن «اینا». تعجبی نداره که ما از مملکتمون درمی‌ریم. تعجبی نداره که ما از عالم و آدم می‌ترسیم. تعجبی نداره که ما به‌هم احترام نمی‌گذاریم. تعجبی نداره که ما اعتمادبه‌نفس نداریم. تعجبی نداره که ما شاد نیستیم. تعجبی نداره که ما احمدی‌نژاد (ل) داریم. تعجبی نداره که ما گشت ارشاد داریم. تعجبی نداره که ما اسیدپاش داریم. تعجبی نداره که ما مجلس این‌شکلی داریم. تعجبی نداره که «ما»، ما شدیم.

 

 

* داش به‌معنی سنگه و بازی اینطوریه که هربازیکنی یه سنگ داره و اون رو به‌سمت سنگ بازیکن حریف پرت می‌کنه. (نه به شکل خطرناک. جهت پرتاب سنگ همیشه به‌سمت زمینه و نه به سمت آسمون و ارتفاع سنگ از سطح زمین به بالاتر از نیم‌متر نمی‌رسه). اگه سنگ حریف رو با سنگ خودت بزنی، فاصله‌ای که دوسنگ از هم گرفتن رو از بازیکن حریف کولی می‌گیری. یعنی باید هم نشونه‌گیریت خوب باشه و هم بتونی سنگ حربف رو یه‌جوری بزنی که سنگ خودت فاصله‌ی قابل قبولی برای کولی‌گرفتن از سنگ حریف ایجاد کنه.

توسط .

دوگانه‌ی دکارتی

کسی با پژوهش در فلسفه و فلسفه‌خوندن، فیلسوف‌گونه فکر نمی‌کنه. تفکر فیلسوف‌گونه حاصل نقادی ذهن کنجکاو از مسایلیه که دانش روز کمابیش از حل اون‌ها عاجزه. نتیجه‌ی این تفکر هم در نهایت یک تز یا یه آنتی‌تزه. تا زمانی هم که ابزار لازم برای اثبات اون تز و یا آنتی‌تزش وجود نداشته باشه، معتقدین به هردوطرف بحث به‌یک اندازه محق هستن در اعتقادشون. فیلسوف خوب باید از تمامی دانسته‌های زمان خودش برای توجیه تزش و توضیح یک مساله استفاده کنه. این امکان هست که در آینده یافته‌های علمی، تز فیلسوف رو تایید یا نفی کنه. و این زیبایی رشد آگاهی بشره. یک حلقه‌ی خودافزا: علم ابزار فلسفه‌ورزی می‌شه، بعد برای اثبات یا انکار تز فلسفی دنبال شواهد می‌گرده و بعد یک تئوری شکل می‌ده و ابزار فلسفه‌ورزی بیشتر می‌شه.

چند ساعت پیش برنامه‌ی پرگار رو در مورد دوگانه‌ی دکارتی تماشا کردم. سه مهمان این برنامه، عبارتند از فرید مسرور استاد فلسفه، تقی کیمیایی اسدی نویسنده و پزشک متخصص اعصاب و جهانداد معماریان پژوهشگر فلسفه. بحث بسیار جذابه، به‌ویژه از دیدگاه متخصص اعصاب. توضیحاتی داده‌می‌شه درمورد بیولوژی و واکنش‌های شیمیایی بدن، تاثیرات این واکنش‌ها روی پیام‌های الکتریکی مخابره‌شده به مغز، برداشت مغز از این پیام‌های الکتریکی، رابطه‌ی حافظه و من فرد، تجربه‌ی مرگ و بازگشت از اون و غیره‌وذلک.  مطالب بسیار مفیدی داره برای دوستانی که در این حوزه کنجکاو و به این موضوع علاقه‌مندند.

من به‌عنوان یکی از مدافعین فلسفه در دعوای علما و فلاسفه، از اینکه فردی که در جایگاه دفاع از فلسفه نشسته‌بود اینقدر دست‌خالی ظاهرشد، کمی ناراحت شدم. تکرار این که “فلسفه و علم دو شاخه‌ی جدا از هم هستند که فصل مشترکی باهم ندارند و هیچ کدوم دیگری رو نمی‌تونه نفی کنه،” پاسخ قانع‌کننده‌ای به حملات پی‌درپی به مساله‌ی روح و نفس نبود. بگذریم که باتوجه به پاراگراف اول من معتقدم که این فصل‌مشترک هم وجود داره، هم خیلی بزرگه و هم علم تونسته در موارد متعددی فرضیه‌های فلسفی رو نقض کنه. در انتهای بحث هم، کیمیایی درمورد چیستی روح و رابطه‌ی اون با جسم و دلیل وجود روح سوال می‌کنه و معماریان که جوابی نداره و شروع به مِن‌مِن می‌کنه و بالاخره برنامه تموم می‌شه.

نگاه من به آفرینش به‌طور عام و این دوگانه‌ی دکارتی به‌صورت خاص، یه نگاه نرم‌افزاریه. (دلیلش هم احتمالاً لیسانس نرم‌افزاریه که دارمJ). دیدگاهی که می‌تونه پرسش‌های اساسی‌ای در مقابل آرای تجربه‌گرایان قرار بده. برای مثال در همین بحث روح و ذهن: فرض کن که خالق (یا هر اسمی دوست داری روش بگذاری) یه نرم‌افزارنویسه یا یه معمار سیستم. فرض کن هرفردی یک موجودیت نرم‌افزاریه (یک شیء از کلاس انسان) این موجودیت یه سری تابع و متغیر داره که در طول عمرش عوض می‌شن و کلی داده در متغییرهاش نوشته می‌شه. چرا برنامه‌نویس و معمار این سیستم بک‌آپ از هرکدوم از موجودیت‌های برنامه‌اش نگیره؟ این کاریه که تقریباً همه‌ی ما (که برنامه‌نویسی کردیم) انجام می‌دیم. مسلماً این بک‌آپ داخل موجودیت اصلی نیست. احمقانه‌ست اگر باشه. بک‌آپ رو یه جای امنی درست می‌کنن. به‌نسبت خود موجودیت هم لایزال‌تر هست. کپی دقیق و به‌روز از خود موجودیته. اگه یه زمانی بخوای موجودیت رو برگردونی، بک‌آپ رو برمی‌گردونی. سیستم بک‌آپ‌گیری می‌تونه کاملاً مستقل از خود نرم‌افزار و خارج از اون باشه و کسی که نرم‌افزار رو نگاه می‌کنه و خط‌به‌خطش رو می‌خونه و سردرمی‌آره، غیر از موجودیت، توابع و متغییرهاش چیزی نبینه.

توسط .