بایگانی ماهیانه: آذر ۱۳۹۳

فرودگاه تبریز مجهز به دکتر داروشناس شده‌

یکی از چیزهایی که در بدو ورود به ایران من رو به‌شدت آزار می‌ده، اینه که باید صف وایستی تا چمدونت رو وارسی کنن. حالا اگه طرف یه جین بطری جانی بلک داشته‌باشه چون با “قوانین مملکت” مغایرت داره و کشور مبداء با داشتن الکل توی چمدونت مشکل نداره، می‌شه یه‌جوری دلیلش رو توجیه کرد. یا اگه یه چمدون آی‌فون ۶ آورده باشی، ممکنه قوانین گمرکی قابل اعمال باشه. ولی وقتی داری دارو یا مکمل خوراکی برای بیمار می‌بری اون‌هم در حد مصرف شخصی، آدم حالش از این عوامل چمدان‌گرد به‌هم می‌خوره.

Ensureبرای بابا و به‌خاطر اینکه بخش عمده‌ای از معده‌اش رو از دست داده و اشتهای چندانی به غذا نداره، شصت‌تا انشور (Ensure) و تعدادی شکلات که جایگزین غذا هست، گرفته‌بودم. خانمی که پشت دستگاه نشسته بود، پرسید اینا که توی بطری ]پلاستیکی[ هستن، چیه؟ گفتم مکمل غذایی برای پدرم. دستور فرمودن که چمدون رو باز کنم. باز کردم و آقایی که داشت چمدون رو وارسی می‌کرد پرسید چقدر از اینا آوردی؟ گفتم شصت‌تا برای شصت روزش. شکلات‌ها رو هم اون‌یکی در آورد گفت، اینا هم هستن. گفتم اینا هم همونن. جایگزین غذا هستن. بلند گفت:«دکتر، دکتر بیا اینجا!» آقای دکتر هم تشریف آوردن و با حالت آمرانه‌ای فرمودن که یکیش رو دربیار تا من ترکیباتش رو ببینم. توی دلم گفتم مرده‌شور ترکیباتت رو ببرن. یه نگاه کرد گفت اینا دارویی هستن. باید برای ورودش نسخه داشته باشی. گفتم دارویی نیست، خوراکیه. گفت نه داروییه. نمی‌شه ببری. بالاخره بعد از کلی خواهش و توضیح از جانب ما، ایشون به آقای اولی فرمودن که “ترخیص” اینا رو برای ایشون روی پاسپورتش بزنین و رو به‌من گفت ولی از دفعه‌ی بعد از اینا نیار. یه مهر هم زدن روی پاسپورت من. ارزش پاسپورتی که برای شصت‌تا انشور و بیست‌تا شکلات، کشور صادر کننده مهر می‌زنه روش، از این بهتر نمی‌شه مسلماً.

pass

 

توسط .

مشاهدات یک خسته از هشت ساعت انتظار در فرودگاه آتاتورک

در فرودگاه آتاتورک استانبول وقتی برای پرکردن هشت ساعت بین دوپرواز مجبوری طول‌وعرض فرودگاه رو سه‌چهارپنج‌بار  گز کنی، متوجه دودستگی حتی در میان بخش کوچکی از هم‌وطنانی که منتظر پرواز برگشت به وطن هستند، می‌شی. عده‌ای رنجور و خسته (مثل خود بنده و عیال)، از راه دور تشریف آوردن و در این‌فرودگاه منتظر پرواز دوم هستند. اینا اغلب دانشجوهایی هستن که ]بازهم[ اغلب توی دانشگاه‌های آمریکای شمالی درس می‌خونن.شاید هم هم‌وطنانی هستند که بعد از فارغ‌التحصیلی، در اون منطقه ساکن شدن. این دسته اغلب یه کوله‌پشتی سنگین حاوی لپ‌تاپ و کتب درسی دارن و یه کری‌آن (چمدان کوچک داخل هواپیما) دارن که توش معمولاً لباس و سوغاتی و بقیه‌ی وسایل شخصی ویا ارزشمندیه که حمل‌شون به‌ریسک توی‌باردادن‌شون می‌چربه.

ATTدسته‌ی دوم ولی خیلی رفتارهای متفاوت و بامزه‌ای دارن. اغلب برای گذران تعطیلات و یا خرید و دادوستد به استانبول اومدن. چون ۱۰-۱۲ ساعت توی راه نبودن، خیلی پرانرژی هستن و با حرص و ولع خاصی درحال خرید از معازه‌های دیوتی‌فری (عاری از تعرفه) فرودگاه هستن. به‌ویژه اگر نزدیک عیدنوروز گذر آدم به فرودگاه آتاتورک بیفته این حرص و ولع رو بیشتر و پررنگ‌تر می‌بینه. زن‌وشوهرهایی که هرکدوم توی هردست‌شون یه سبد خرید پر گرفتن و زنه می‌گه ]مثلاً[ حمید از اینا هم بردار، خیلی قیمتش خوبه، کمیاب نیستن. نکته‌ی این مشاهدات اینه که به‌نظر من، دیوتی‌فری فرودگاه آتاتورک یه‌چیزی هست در مایه‌های سرگردنه. همه‌ی اجناسی دست‌کم ۵۰% بالای قیمت فروخته‌می‌شه. درواقع تنها چیزی که در برچسب قیمت عوض‌شده، واحد پوله که از دلار به یورو تبدیل شده.

این اصرار عجیب برخی به‌خرید اجناس با قیمت‌های نجومی و خوشحالی‌شون و احساس رضایت‌شون، آدم رو جداً ناراحت می‌کنه که چرا وضعیت مملکت طوریه که بخش قابل توجه‌ای از مردم تفریح‌شون و تفاخرشون شده استانبول رفتن و خریدکردن از سرگردنه‌های ترکیه. چرا مثلاً بوتیک‌های همین تبریز خودمون جایی -نمی‌گم برای ویکتوریاز سکرت- برای ادکلن شنل یا کیف سامسونت یا هر مارک دیگه‌ای که سینه‌چاک‌هاش تا استانبول می‌رن، نیست؟ چرا ملت در داخل ایران شادی و سرگرمی ندارن که باید براش پاشن برن استانبول؟ چرا مردم پاسپورت درست‌درمون یا پول کافی ندارن که پاشن برن یه‌جای بهتر برای تفریح؟ چرا وقتی ارتفاع هواپیما از سطح فرودگاه تبریز (احتمالاً و مابقی فرودگاه‌های داخلی) به کمتر از هزارمتر می‌رسه، پوشش ۹۰% خانم‌ها تغییر پیدا می‌کنه؟ چرا برای دوروز آزادی مختصر، درحد روسری سر نکردن، ملت باید پاشن برن از وطن‌شون بیرون و از این وطن‌بیرون‌شدگی احساس رضایت کنن؟

 

پی‌نوشت: خدا به‌دادمون رسید که نیک‌مردی به‌نام پیمان ناصرالدین موسوی از اهالی تبریز رو دیدیم به همراه خانم و دختر کوچولوش. کاشف به‌عمل اومد که هم‌کلاسی قدیمی دوست ما، محبوب، بوده. کلی با هم اختلاط کردیم و دو سه ساعت آخر دیگه مشاهدات رو ولش کردیم.

توسط .

شربت آبلیمو را مزین به حساب کاربری توییتر کردیم

شربت آبلیمو را مزین به حساب کاربری توییتر کردیم

اکانت اصلی توییتر بنده خیلی یحتمل خسته‌کننده باشه. خیلی فارسی نمی‌نویسم و مسلماً به زبون انگلیسی مثل فارسی مسلط نیستم. همینه که تصمیم براین شده که اکانت فارسی توییتر بنده باشه «شربت آبلیمو» لطفاً فالو کنین. بد نباید باشه :)
توی ابزارک (widget) «شربت آبلیمو در توییتر» روی دکمه‌ی «دنبال کردن» کلیک کنین.

آدرس توییتر هم هست:

@sharbatablimoo

twitter-follow-me

 

توسط .

سفرنامه‌ی آمریکا، بخش سوم: رجعت از ایالات متحده

سفرنامه‌ی آمریکا، بخش دوم: عجب ناامن بلدی است این بلد ویلادل‌ویا…

سفرنامه‌ی آمریکا، بخش اول: نخستین عزیمت به ایالات متحده

به هفته‌ای مجمع صحابه‌ی تدبیر ختم شد و ما سحرگاه روز هشتم، به‌اتفاق یاران همراه و رفقاءالشفقا، راه دیار یورک‌الجدید پیش گرفتیم تا آن دیار ندیده، دیده از جهان فرونبسته باشیم. لختی از نیم‌روز نگذشته بود که از روی جسر معظم جورج واشینگتون فقید عبور کردیم و به‌سمت منزل مشهدی ایمان‌الله خان – از مردان نادر روزگار – رهسپار گشتیم تا پس از ساعتی قرار در بیت ایشان به زیارت بلد یورک‌الجدید بشتابیم. قوت نیم‌روز در مطعم مجاور بیت ایشان تناول کردیم و روی به‌سوی یورک‌الجدید نهادیم.

یورک‌الجدید اگر بلد باشد، باقی بلاد به قریه اقرب‌اند حکماً. لامذهب! انگشت حیرت گزیده بر دندان و لنز ۵۰ میل بر دوربین نایکان، رویت می‌کردیم و فوتوغرافیا در می‌نمودیم. به واسطه‌ی هواتف ذکی و محمولی که در پر شال‌مان بود، مابقی هم‌قطاران را مطلع نموده بودیم که ما نیم‌روزی در بلد یورک‌الجدید هستیم و قرارها مقرر کرده‌بودیم که دیدارها تازه نماییم. جمعی نه نفری از دوستان را مجموع کردیم و در مطعم الشواء سیتروس در من‌حطن دورهم شامی به‌رگ زدیم.

NY

شب در منزل ایمان‌الله خان سحر کردیم و صبح روز نه‌ام، تصمیم به بازگشت گرفتیم که بیماری غربت ما را ملول کرده بود و خستگی سفر در ما حلول. مرکب را بار زدیم و سوار شده و راهی بلد ایطاکیه۱ شدیم که در میان بُحَیرات الاصابع۲ مستقر شده که بُحیره‌هایی‌اند مُهَلهَل و مُطوَّل.  و بر لب بحیرات، جمیلگان جمله فائق‌الجمال و ملبس به دوتکه ثوب ‌السباحه به شنا و آفتاب‌گرفتن مشغولند و به تن کردن تن و اسمر نمودن بدن مغفول. از تفضیل طریق بگذریم و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل که گویی طریق الجنه علی الارض بود و حوریان ولو در کنار تجری من تحت الانهار. در بلد ایطاکیه کولژی بنا شده، هم‌نام همان بلد که نوّاب آن با اهل‌بیت ما مصاحبه‌ای داشتند در مجمع اصحاب اهل تدبیر. اهل‌بیت را هم تمایل به رویت بلد بود، قبل از قبول تعاون در تعلّم. گفتیم که هم زیارت است و هم سیاحت که حکما گفته‌اند العاقل من هو یضرب اکثراً من ثلاثه العصافیر بالحجره الواحده. اطراق نیم‌راه در ایطاکیه می‌کنیم، کولژ را وارسی و  بلد را ورانداز می‌نماییم، قوت نیم‌روزمان را در یکی از مطاعم بلد میل می‌فرماییم، مدنیت را مورد تفحص قرار می‌دهیم و ادامه الطریق. به بلد ایطاکیه درآمدیم چه درآمدنی. محاسن و حظ بصر طریق، جملگی در طرفه‌العینی از رویت بلد زهرمارمان شد که چرا راه جنت به بلد جنّیان برود و معبر بهشت به‌زشت منظری برسد؟ تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو بر شرفت، بی‌ناموس. گرد مرگ بر شوارع پاشیده و بول‌الموت بر درودیوار شاشیده بودند، گویی. بدان‌سان که حتی بی‌خیال طعام نیم‌روز شدیم و خسته، گرسنه و تشنه دمبمان را گذاشتیم بر کولمان، و فرار بر قرار رجحان دادیم.

آتش جوع‌مان را به دوناتی از قهوه‌خانه‌ی استربی‌کس۳ فرو  نشاندیم تا به بلد بوی‌والو در شدیم. راه جسر قوس‌قزح در پیش گرفتیم و بعد از ۹ روز، ساعتی که بالاخره علامات اطراف طرق به نظام متروی درآمد، ما ملطفت ورودمان به ملک کان‌ادا شدیم. نام نامی بلد همیل‌آباد۴ را که دیدیم گل از گلمان شکفت. وعاقبت، عصر جمعه هفدهم امردادماه ۱۳۹۳ خورشیدی، معادل روز هشتم ماه آگوست ۲۰۱۴ نصرانی و یوم الثلاثه العشر شهر شوال الموال سنه‌ی ۱۴۳۵ هجرت، مفتاح را در قفل منزل چرخاندیم و کیفور از وصال بیت، بیت الوصال سفر را نگاشتیم. شبان‌هنگام به‌وقت غنودن ملطفت شدیم که حارس الاسنان‌مان را در منزل مشهدی ایمان‌الله خان جای‌گذارده‌ایم و تا ابتیاع حارس دیگر باید دندان به‌هم بساییم و تحمل نماییم. ایمان‌الله‌خان هم پیغامی فرستاده‌بود که اگر اضطرار از حد افزون است حارس را به بریدی بدهم تا به بلدتان ببرد. سپاسی و درودی نثارش کردیم و از مجاهداتش تشکر همی‌نمودیم و گفتیم که گمان آن می‌رود که ابتیاع حارس از ارسالش به‌صرفه‌تر باشد. تشکری دگرباره گفتیم به ایمان‌الله‌خان و فی‌امان‌الله.

PhiliNY

۱- Ithaca

۲- Finger lakes

۳- Starbucks

۴- Hamilton

توسط .

درسا

من دوتا خواهرزاده و دوتا برادرزاده دارم. هر چهارتاشون هم دخترن. آتوسا و درسا خواهرزاده‌هامن و ملیسا و آندیا برادرزاده‌هام. به‌صورت محسوسی خواهرزاده‌هام رو بیشتر دوست دارم. ولی از بین همه‌شون، علاقه‌ی عجیبی به درسا دارم. مامانش می‌گه همه‌ی کاراش شبیه کارای منه ولی من خودم فکر می‌کنم که آدم باهوش‌تری از منه وقتی هم‌سن اون بودم. الان هشت سالش هست. نبوغ عجیبی توی چشم‌هاشه. دست‌کم ۵ سال بزرگتر از سنش حرف می‌زنه و رفتار می‌کنه. اغلب خونه‌ی ماست (خونه‌ی پدر و مادرم) و اکثر اوقات تلفن رو برمی‌داره. برای همین هم ۶۰ – ۷۰ درصد اوقات که زنگ می‌زنم خونه، اول یه ۲-۳ دقیقه‌ای با درسا سروکله می‌زنم. چندروز پیش که زنگ زده‌بودم خونه، ازش می‌پرسم «دُرسا دَرسا چطوره؟ مدرسه رو دوست داری؟» می‌گه «ای بدک نیست.» می‌پرسم «چرا؟ دوست نداری؟» می‌گه «از دیکته خوشم نمی‌آد. لذتی ازش نمی‌برم.» می‌خندم، می‌پرسم «پدرسوخته، از کدوم درست لذت می‌بری؟» می‌گه: «ریاضی خوبه!» مامانش می‌گه توی مدرسه آتیش می‌سوزونه. ناظم‌ها از دستش شکارن ولی چون خیلی بچه‌ی بامرامیه کاریش ندارن. سردسته‌ی بچه‌های دبستانه و هوای بچه‌های فقیر و ضعیف رو داره. اصلاً عجوبه‌ایه برای خودش.163576_4858789064571_1689285465_n

توسط .