بایگانی ماهیانه: اسفند ۱۳۹۳

پدر

Babaبزرگ بود. از اهالی امروز تزویر نبود. به‌گمانم از دیروز صِدق جا مانده‌بود و یا شاید قرار بوده تا فردای خِرد بیاید. مرا در بهت اینکه دیر آمد یا زود رفت، رها کرد؛ در حسرت اوقات خوشی که با دوست به‌سر رفت؛ زیر آوار این‌همه بی‌حاصلی و بی‌ثمری؛ میان خفگی دودی کز سرم برمی‌آید، در فشردگی تاریکی، در شب‌هایی که مانده ‌است؛ در لهیب این آتش نهفته که در سینه‌ی من است.

میان دوستانش به‌مروت معروف بود و نزد دشمنانش به مدارا مشهور. مردم‌داری را در عمل به‌ما آموخت. در ناگوارترین شرایط جسمی، در اندیشه‌ی رنج و محنت دیگران بود. در آخرین معاینه، اجازه نداد که سوال‌های کوتاه‌مان را از پزشکش بپرسیم. گفت: «برویم. دیگر بیمارها هم ناخوش‌احوالند و منتظر.» در اولین شب آخرین بستری، ناگزیر در اتاق چهارتخته خوابید. برای هر سرفه‌اش، تک‌تک از هر سه بیمار اتاق و همراهانشان عذر بسیار می‌طلبید. از دکترش خواهش کرد: «اتاقی مجزا پیدا کنید تا بیش از این مایه‌ی آزار دوستان نباشم.» نه تنها برای ما که فرزندانش بودیم، که برای هرکسی که می‌شناختش، معنای شرف بود. همان را هم برای‌مان ارث گذاشت.

سفره‌اش همیشه باز بود و خوان و خانه و خانواده‌‌اش حرمت داشت. می‌گفت کسی که به منزلش درآید و برسفره‌اش نشیند، همانند خواهروبرادرش است و غیرتش برای مهمان برادرگونه بود.
منیم آتام سوفره‌لی بیر کیشی‌ایدی.
(پدرم مردی با خوان گسترده بود.)
ائل الین‌نن توتماق اونون ایشی‌ایدی.
(گرفتن دست دوست و آشنا کار همیشه‌اش بود.)
گوزل‌لرین آخیره قالمیشی‌ایدی.
(آخرین جامانده‌ی قافله‌ی خوبان بود.)
اون‌نان سورا دؤنرگه‌لر دؤنوب‌لر.
(پس از او کار روزگار وارونه گشته)
محبتین چیراغ‌لاری سونوب‌لر.
( و چراغ محبت در دل‌ها خاموش شده)

مصداق حدیث جدش علی بود که گفت: «ای پسرم! توصیه‌ام را دریاب و نفْست را میان خود و دیگران ترازو قرار بده». در قضاوتش دادگر بود و سخنش فصل‌الخطاب معارضه‌ها. کمتر اختلافی سراغ دارم که با میانجی‌گریش حل نشده‌مانده‌باشد. اگر شکوه‌ای از اغیار می‌کردیم، قضاوت چنان می‌کرد که انگار شکایت به پدر متشاکی برده‌ایم. طرف حق بود، حتی اگر به‌ضررش تمام می‌شد. همان را هم یادمان داد. همین بود که مهرش در سینه‌ی دوست و دشمن بود و از رفتنش در شهر ما هر گوشه‌ای صد عربده.

مؤدب بود، کم‌سخن و گریزان از دروغ. حق نمی‌گفت الا آشکار. آنچه نمی‌دانست به‌زبان نمی‌راند. چون طبله‌ی عطار بود، خاموش و هنرنما. از پرگوی‌های کم‌مایه خوشش نمی‌آمد، حالا هرکسی که بود. نمی‌توانست این “خوش‌نیامدن” را پنهان کند و گاه این ناتوانی مسبب دردسر می‌شد و گاه مایه‌ی انبساط خاطر. می‌گفت: «آدامین دیلینه گوره گرک بیر دیلچکی اولا» (به اندازه‌ی بود باید نمود). از مجیز گفتن متنفر بود و از مجیز شنیدن بیزار. همان‌طور هم تربیتمان کرد. معتقد بود که «کیشی فقط حق سوزونه اییلر» (مرد فقط دربرابر حرف حق سر خم می‌کند).

آزاده بود و ستم‌ستیز. در گرفتن حق مظلوم هیچ قرابتی را منظور نمی‌کرد؛ پدر، مادر، فرزند، برادر یا خواهر. حق غریبه‌ای رهگذر را از ما، که جگرگوشه‌اش بودیم، می‌گرفت.
سیدرحیم، سیدلرین تاجی‌ایدی.
(سیدرحیم تاج سر سادات بود)
شاهلار شیکار ائتمه‌سی قیقاجییدی.
(توانایی‌اش در انجام کارهای دشوار شگفت‌آور بود)
مَرده شیرین، نامَرده چوخ آجی‌ایدی.
(برای جوانمردان به‌حلاوت عسل بود و برای ناجوانمردان به‌تلخی هلاهل.)
مظلوم‌لارین حقی اوسته اَسَردی.
(بر سر حق مظلوم چون بید می‌لرزید)
ظالیم‌لری قلیش تکین کَسَردی.
(در برابر ظلم مانند شمشیر تیز و برنده بود)
دل به‌دنیا درنبست، قناعت پیشه داشت و نام نیکش را به‌منفعت دوروز دنیا نفروخت. به‌ما هم همین وصیت را کرد. باور داشت که «نام نیکو گر بماند زآدمی، به کزو ماند سرای زرنگار.»

عاشق بود و مومن. تا واپسین نفس ایمان از کف نداد. حتی وقتی دلمان لرزید و کافر شدیم، «مرا آن ده که آن به» می‌گفت. مومن‌تر شده‌بود از درد، انگار. علتش از علت‌ها جدا بود و رنجش برون از قاعده. نه‌خواب برایش مانده‌بود، نه‌خورش. پیش هر طبیبی که رفتیم افاقه نکرد و هرچه کوشیدیم بی‌فایده بود.دعاهایمان هم راه به‌جایی نبرد:
گفتم خدایا رحمتی، کآرام گیرد ساعتی،
نی خون کس را ریخته‌ست، نی مال کس را بستده‌ست.
آمد جواب از آسمان، کو را رها کن در همان،
کاندر بلای عاشقان، دارو و درمان بیهده‌ست.

قطره‌ای بود از باده‌های آسمان که دیوار زندان زندگان را حفره کرد و خود را وارهاند. آن‌که یافت می‌نشود بود و یوسف رخی همچون قمر. سرتاقدمش چون پری از عیب بری بود و ای‌دریغا، ای‌دریغا، ای‌دریغ، که در این دولت دور قمری، از چنگ‌مان اختر بدمهر بدرش برد. رفتنش خرمن‌مان را سوخت و دیگر، ذوقی چنان ندارد بی‌دوست زندگانی. که دوست بود پیش و بیش از آنکه پدر باشد.

سخن کوتاه بهتر که به زبان سَر راست نمی‌آید بازگفتن سِرّ جان او. کار دل است که آن‌هم هرچه در صفحه‌صفحه‌ی قاموس شرحه‌شرحه‌اش می‌گردم، واژه جز قطره‌قطره‌ی آب‌دیده نمی‌یابم …

قدر غم گر چشم سَر بگریستی،
روز و شب‌ها تا سحر بگریستی.
آسمان گر واقفستی زین فراق،
انجم و شمس و قمر بگریستی…

توسط .