بایگانی ماهیانه: خرداد ۱۳۹۴

سفرنامه‌ی حلی‌الوقص بخش دوم

برای قرائت بخش اول این سفرنامه برروی این اتصال طقطقه بفرمایید…

شارع بحرسفلا

شارع بحرسفلا

عصر یوم السبت را به گشت‌وگدار در شارع بحرسفلا۱۳ گذراندیم که گویا یگانه جایگاه تفرج ملت حلیه‌الوقص است: دام‌الغلغله و تا پاسی از شب از ایاب و ذهاب مملو. آنچه ما رویت کردیم، معدل ثقل مردمان حلی‌الوقص بر معدل ثقل مردمان همیل‌آباد و طوراٍطو می‌چربید. تحلیل مهندسی بنده و عیال این بود که شاید علت العللش اقلیم بارد حلی‌الوقص باشد و حاجت مردمانش به چربیِ مضاعف جهت محافظت از برودت بلد. مشاهدت دیگری که داشتیم تعدد نسوان حامله بود در شوارع. باز تحلیل مهندسی فرمودیم که این مورد هم علتش اقلیم بارد حلی‌الوقص است و آنکه در موسم شتاء تفریحی در بلد نباشد و ملت جهت سرگرمی و پرکردن اوقات فراغت روی به‌ مهرورزی آورند و در موارد اتمام ادوات تحدید نسل، و به‌همان علت اقلیم بارد، سوز و سرما و ایام قصیر، مزاج خارج‌شدن از خانه و ابتیاع آن ادوات نباشد.

عصر یوم الإثنین، ۱۴ ماه حزیران (یونیو)، قصد رجعت به همیل‌آباد داشتیم و در فکر وسیله‌ی ذهاب از دارالمسافر به مطار. ثمن سیر بالسیاره‌الاجره۱۴ ۷۵دولار بود و زمان وصل ۴۰ دقیقه. گفتیم مرکبی کرایه کنیم از کاروانسرای عنترپرویز۱۵ مجاور دارالمسافر و مرکب را در مطار مرجوع نماییم که ثمن آن هم کلهم فی‌المجموع کمتر از ثمن سیاره‌الاجره نمی‌شد. تفحصی در نظام حمل‌ونقل عمومی کردیم و دیدیم که از شارع ورای دارالمسافر اوطاباوصی۱۶ هست که به ۵۰ دقیقه و ۵ دولار طی مسیر می‌کند. گفتیم چه کاریست که سالکان گفته‌اند ۱۰ دقیقه آنقدر نیست در او ۷۰ دولار ضایع مگردان. اطراف ظهر، باروبنه به متصدی دارالمسافر سپردیم تا پس از تناول طعام ظهر تحویلشان گرفته با اطاباوص به مطار برویم. برای طعام ظهر به‌ضیافت عبدالرحمان‌خان خاخور اسلام‌آبادی (از متکلِّمان ممالک پاکستان است و متعلَّمان مکتب‌خانه‌ی مریم قدیس۱۷ در بلد حلی‌الوقص که در مکتب التجارت دیقورات۱۸ همیل‌آباد تلمُّذ امورالمالیه نموده) و اهل بیتش، فوزیه خاتون، دعوت بودیم، در مطبخی ترکی. پس از تناول ناهار، عبدالرحمان‌خان تعارفی کردند که منزل در جوار مطار ابتیاع نموده‌اند و مسیرشان هم به‌همان سمت است و اینکه بنده و عیال را تا مطار می‌رساند. شکری گفتیم عبدالرحمان‌خان و اهل بیتش را و همراه ایشان سه‌ساعتی عاجل‌تر به مطار حلی‌الوقص آمدیم و مرا فرصتی پدید آمد که شرح سفر تا بدین مرحله را برایتان کتابت کنم.

به طیاره‌ی وست‌جت درآمدیم. جلوس کرده‌بودیم و فیلمی تماشا می‌نمودیم که مضیفه‌ی طیّاره۱۹ با مرتفِع‌الصوت طلب طبیب کرد که مسافری را مرضی است و محتاج حکیم. قائدالطایر۲۰ را هم مطلع نمودنده‌بودند و او هم غاز طیاره را گرفت و ربع ساعتی عاجل‌تر طیاره را در خاک پاک همیل‌آباد فرونشاند. آمبالانص۲۱ و برآن‌قارت۲۲ آوردند و مسافر سقیم را برداشته و بردند. ما نیز بعد ایشان طیاره را ترک گفتیم. هوای همیل‌آباد چون به مشام‌مان رسید گویی از مجمر دل آه اویس قرنی به محمد نفس حضرت رحمان آرد. جانی دوباره در کالبدمان دمیده شد و سوار بر اوطاباوص عشرون شدیم و یکراست در محطه‌ی الیحیی فی البازار الحشیش۲۳ پیاده شده از شارع صیّاد۲۴ مسرور و محظوظ به سمت منزل روانه گشتیم که انبیا گفته‌اند و اولیا نیز تصدیق کرده‌اند که: الدار، الدار الحلو۲۵.

هامش: قرقی را از شفاخانه‌ی چرخ زرین مرخص کردیم. بسیار سرحال و قبراق است الحمدا…

توضیحات

۱۳- Lower Water Street
۱۴- Taxi
۱۵- Enterprise Rent A Car
۱۶- Autobus
۱۷- St.Mary University
۱۸- Degroote School of Business
۱۹- Flight attendant
۲۰- Captain
۲۱- Ambulance
۲۲- Brancard
۲۳- John at Hay Market stop
۲۴- Hunter Street
۲۵- Home, Sweet Home!

توسط .

سفرنامه‌ی حلی‌الوقص بخش اول

سنتی حسنه بر این وب‌نبشت‌گاه گذارده‌ایم و مصممیم که هر فردوس‌برین و هر جهنم‌درّه‌ای که رحلت ببریم، درباره‌اش خطی چند بنگاریم جهت انبساط خاطر اصحاب. دو سه شرح‌الرحله به یاران مدیون هستیم که در فرصت مغتنم کتابتش را دست خواهیم گرفت.

و اما بعد، این مقال شرح رحلت بنده و عیال به بلد حَلی‌الوَقص۳ است در ولایت نُفای‌العِصقاشیَه۴، جهت شرکت در مجمع العلوم الاداریه الکَنَدَه۱ یا بالاختصار اِیسَک۲. متورخان و علمای لغت را عقیده براین است که نخست اهالی این ولایت از ممالک اسقاط‌لند۵ بدین مکان هجرت نموده‌بودند و از همان جهت نام نُفای‌العصقاشیه را برگزیده‌اند که در لغت لاتین معنایش اسقاط‌لند جدید است. بیرق‌شان هم همان بیرق اسقاط‌لند است باَلوان المعکوس (صلیب آن‌دوروی قدیس۶ ازرق‌فام بر قماشی ابیض)  و اندرمیانش آن اسد اسقاطیش.

بیرق ولایت نُفایه‌العِصقاشیَه

القصه. قرقی، مرکب مشهورمان را برای مختصری دوا-درمان و معالجات خفیفه در مریض‌خانه‌ی چرخ زرین۷ نزد جناب استاد آقارضا شوشتری در محله‌ی اصغربارو۸ خوابانده بودیم و از حاج سعید شکرساز اصل تبریزی خواهش کردیم که ما را تا مطار همیل‌آباد برساند که ایشان هم قبول زحمت فرمودند. قاریان محترم، اجازت بفرمایید که از همین منبر مراتب تشکرات مجدد را بر ایشان ارسال نمایم: «مراتب تشکرات مجدد!»

اخبار عاجل: فی‌الحال، بعد از ۴-۵ ساعت مَطَر الکثیر الکبیر المستمر، آفتابی مختصر برآمده. رخصت می‌طلبم که لختی از محضرتان مرخص و از دارلمسافر خارج شده هوایی تناول کنم و یحتمل چند تصویری ثبت نمایم تحفه‌ی یاران. برخواهم‌گشت. حتماً.

[بعد از لختی]

Halifax

علی‌الحساب این تصویر را داشته باشید تا بعدها از خجالت‌تان خارج شوم.

این کنّا؟ فی‌المطار الهمیل‌آباد…

سوار بر طیاره‌ی وست‌جت شدیم و ساعت‌و‌نیمی بعد در مطار حَلی‌الوَقص جلوس نمودیم. به دارلمسافر دِلطاحلی‌الوقص۹ درآمدیم که مجاور است به اوقیانوس اطلس شمالی. از روزنه‌ی حجره‌ی ما چنان که در زاویه‌ای منفرجه جلوس می‌نمودیم، منظره‌ای زیبا از اوقیانوس قابل رویت بود. پس از لختی آسایش، جهت عشاء و به‌سفارش یکی از اصحاب رهسپار غرفه‌ی نیش۱۰ شدیم که گفته‌اند از ۴ تا ۶ عصر ماالشعیر و طعام به‌نیم‌بها دهد و آن را ساعت سرور۱۱ نام نهاده‌اند. ربع ساعتی از ۵ نگذشته رسیدیم، غلغله‌ای بود که لاتقول و لاتسأل. امت دائماً در صحنه گویی غراء به باسن مالیده‌باشند، چونان به کرسیان الصاق گشته‌بودند که تکان از تکان خوردنشان تا ساعت ۶، بس بعید می‌مانست. طاقتمان طاق شد و نوش نیش را به نشستگان توش بخشیدیم و جانب طریق حدیقه‌الربیع۱۲ را پیش گرفتیم تا به بیت‌السوشی‌ای فخیم درآمدیم یامی‌یام و نامی‌نام. یعنی لذیذ بود و اسمش سوشی نامی رویال.

شب را خفتیم و سحرگاه یوم السبت، عیال به جلسه‌ای از مجمع رفت و بنده هم نشستم تا نخستین بخش این سفرنامه را تقدیم حضور انور قاریان محترم این وب‌نبشتگاه نمایم.

توضیحات:

۱- Administrative Science Association Canada
۲- ASAC
۳- Halifax
۴- Nova Scotia
۵- Scotland
۶- St. Androw’s Cross
۷- Golden Wheel
۸- Scarbrough
۹- Delta Halifax
۱۰- Niche Lounge
۱۱- Happy Hour
۱۲- Spring Garden Road

برای قرائت بخش دوم این سفرنامه برروی این اتصال طقطقه بفرمایید…

توسط .

می به‌قدح ریختی…

شش سال گذشت از خردادترین ماهی که توی این سی‌واندی سال خاطر دارم. کلاً از اولش این خرداد از اون ماه‌هایی بود که آدم رو حالی‌به‌حالی می‌کنه. شاید برای استرس‌های ثلث سوم، شوق تابستون، روزهای خیلی بلند. یه سردرگمی‌ای داشت که هم هیجان‌انگیز بود و هم دلهره‌آور. ولی همه‌ی خردادهایی که دیدم و گذشتن، روی هم به‌اندازه‌ی یه روز اون خرداد نمی‌شن.

Iranian reformist presidential candidateبخش پایانی مناظره‌ی میرحسین با الف‌نون (ل) یکی از اتفاقاتیه که باید در تاریخ معاصر ما ثبت بشه. جاییکه میرحسین گفت: «شایسته‌ی رییس دولت نیست که یه شهروند رو، بدون اینکه توی دادگاه محکوم شده‌باشه، در جاییکه نمی‌تونه از خودش دفاع کنه، متهمش کنی.» یا نقش قوه‌ی قضاییه رو به الف‌نون (ل) گوشزد کرد که: «بنده می‌گم قوه قضاییه حکمتش اینه و آقای احمدی‌نژاد هم اینو بهت می‌گم. بدانید. قوه‌ی قضاییه در جهان معنیش اینه. وقتی کسی رو محکوم می‌کنه یعنی بقیه‌ی ملت بری هستن. بری هستن. این یه اصل اسلامیست.» وقتی روحیه ددمنشانه‌ی الف‌نون رو به‌رخش کشید و گفت: «ما یه هسته‌ی خیلی سالمی داریم که یک نفر در مورد اون هسته نمی‌تونه حرف بزنه. افراد بسیار وارسته، بسیار معتقد، بسیار مومن در اونجا هستن. اگه بود هم الان شما نام می‌بردین. شما روحیه‌تون اینجوری هست… » وقتی گفت: «ما از همه ملت استقبال می‌کنیم که از بنده حمایت بکنن که این رای رو ببرم که این تغییر و ایجاد بکنم.» یا «بنده خبر دارم که متاسفانه عوض اینکه – یکی از دلایل مشکلات دولت همینه – معاون اجرایی آقای رییس‌جمهور مشغول حل مشکلات مردم باشه، مشغول رفتن و سرکشی به این پرونده، به اون پرونده، به اینجا به اونجاست که یه چیزی بسازن که به‌درد امشب بخوره که یکی رو بلکه خِر بگیرند و اذیت بکنن. بنده اومدم که این روحیه رو عوض کنم. به‌مردم می‌گم. بنده این روحیه رو عوض می‌کنم.» یا «بنده صحبت نکردم در مورد شما، چهارسال. وقتی کارد به‌استخونم رسید از نظر وظیفه، بنده اصلاً هیچ انگیزه‌ای نداشتم. دیدم کشور رو شما به‌خطر می‌ندازید.» یا «آقا شورای پول و اعتبار برای اینه که شما رو محدود بکنه، بنده رو محدود بکنه. سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی برای اینه که نذاره شما هرجوری که دلت می‌خواد هزینه بکنی … این به‌صلاح همه‌مونه. به‌صلاح شماهم هست، به‌صلاح بنده‌هم هست، به‌صلاح همه‌ی ملت ماست. شما این کار رو نکردی.» یا وقتی‌که سیاست خارجی احمقانه‌ی الف‌نون (ل) رو تحلیل کرد: «ما هی داریم پیش‌بینی می‌کنیم آمریکا فرو می‌ریزه. بنده چهار ساله دارم می‌شنوم که اسرائیل درحال فروپاشیه، فرانسه درحال فروپاشیه، آمریکا درحال فروپاشیه، خب براساس این ما سیاست خارجی تدوین می‌کنیم. خب معلومه که به بیراهه می‌ریم. معلومه که اشتباه می‌کنیم.» یا وقتی مردم رو به عزت نفس و عمیق بودن دعوت کرد: «من از همه‌ی مردم تشکر می‌کنم و مردم رو – می‌دونم که همینجور هستن – یه‌کمی به عمیق بودن به‌اصطلاح دعوت می‌کنم. به ارزش‌ها دعوت می‌کنم. مردم رو خار کردن، با یه نامه دنبال ماشین خودت کشیدن، به‌عنوان اینکه ما داریم سیاست رودررو با مردم داریم، این روش کار نیست. برای مردم باید تولید ایجاد بکنیم. کار ایجاد بکنیم. تولید ملی‌مون رو تقویت بکنیم. صنعت خودمون رو باید تقویت بکنیم … یه عِرق ایرانی حداقل باید داشته‌باشیم…»

قیافه‌ی درهم‌رفته‌ی الف‌نون (ل) در انتهای مناظره باید در تاریخ‌ معاصر ثبت بشه و جمله‌ای که بعد از خداحافظی مجری زد و حکایت از مقهورشدن داشت: «بالاخره آقای موسوی همینطور اتهام‌ها رو همینطور ردیف می‌کنه بعد می‌گه من نمی‌خوام بزنم [یا یه همچین چیزی] .»

میرحسین از خاطره‌ی مردم ایران پاک نمی‌شه. حتی اگه شانزده‌سال حبس خانگی بشه. هرسال که می‌گذره، میرحسین عزیزتر می‌شه و دشمناش ذلیل‌تر. هرسال که می‌گذره، مردم بهتر می‌فهمن که میرحسین چی گفت و دغدغه‌ش چی بود. همونطور که در بیانیه‌ی شماره‌ی ۱۳ گفت: «پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.»

توسط .

از خون جوانان وطن لاله دمیده…

اولین حسی که به‌من دست داد، خشم بود. عصبانیت از اینکه ۱۷۵ نفر رو دست‌بسته کنار هم زنده‌زنده دفن کردند. تصویرم از کنار بود به گمانم و بولدوزر رو می‌دیدم که یه وحشی پشتش نشسته و شروع به خاک‌ریزی می‌کنه. می‌دونم که توی گودال ۱۷۵ نفر از هم‌وطنام، نه باید بگم ۱۷۵ انسان، بدون اینکه کاری از دست‌شون بربیاد، در سکوتی مخوف، منتظر مرگی فجیع هستند.Lale

حس بعدی اندوهی بود که بی‌اختیار اشکهام رو سرازیر کرد. روی جایی که بولدوزر خاک ریخته، سربازهای عراقی دارن پایکوبی می‌کنن. صورت‌هاشون نقاب داره و توی دستاشون پرچم سیاه با نوشته‌ی سفید لااله‌الاالله-محمدرسول‌الله رو می‌چرخونن.
نفس کشیدن سنگینه. آیا ۱۷۵ نفری که اون پایین هستن، هنوز زنده‌اند؟ کاش نباشن. کاش زودتر کارشون تموم شده باشه. تصورش از حد تحمل آدم خارجه. می‌خوان نفس بکشن ولی هوا نیست. خفه می‌شن. می‌میرن. کجای این خاک قراره لاله دربیاد؟

همه‌ی خبرگزاری ها رو می‌گردم: بی‌بی‌سی، سی‌ان‌ان، گاردین، کوفت، زهرمار،… کسی پوشش نداده خبر رو. دوباره عصبانی هستم. فلان‌فلان‌شده‌ها، اینا همونان که الان به‌اسم داعش دارن آدم زنده‌به‌گور می‌کنن. اینا رو حماقت‌های شما شیرشون کرد و افتادن به‌جون انسانیت. اینا همونان که شدن طالبان، القاعده، داعش، بوکوحرام و … حالا یه خبر به‌این ناراحت‌کنندگی چقدر از فضای وب‌سایت‌هاتون رو می‌گیره؟

کمی در مورد کربلای چهار می‌خونم. افتضاح. داغون. کی لو داده؟ آمریکا؟ مجاهدین؟ بی‌مبالاتی خود رزمنده‌ها؟ چقدر کشته دادیم. چقدر زخمی، چقدر خسارت. چقدر تحقیرآمیز. خودم رو می‌ذارم جای بچه‌هایی که وسط معرکه گیر افتادن. از همه‌طرف دارن می‌زنن‌شون. ترس و وحشت از چشم‌هاشون توی دل من رخنه می‌کنه. نه ترس از مرگ که ترس از شکست. وحشت از اینکه اگه این سگ‌های هار خاک ما رو بگیرن، با عزیزان ما چه خواهند کرد؟ همون کاری که الان دارن می‌کنن. اخبار توحش‌شون رو توی داعش کسی نیست که نشنیده‌باشه.

با غواص‌ها توی گودال هستم. دست‌بسته. صدای ریسه‌رفتن چندش‌آور فرمانده‌ی عراقی از بالای گودال می‌آد. به‌عربی دستور خاک‌ریزی می‌ده. همه‌ی بچه‌ها ایستادن. کسی ننشسته. کسی بی‌تابی نمی‌کنه. همه با بغض و نفرت به‌چشمای اون کثافت زل زدن. شرافت و بی‌شرفی، چشم در چشم هم. حس خوبیه. حس غرور از التماس نکردن، از ضعف نشون ندادن، از ایستادن تا آخرین لحظه. یکی داره زمزمه می‌کنه: «ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم.» برمی‌گردم ببینم کیه. خودم هستم که زمزمه می‌کنم. همه‌ی ۱۷۵ نفر خودم هستم که زمزمه می‌کنم. زمزمه می‌کنیم. با هر کپه‌ی خاکی که ریخته می‌شه بلندتر و بلندتر. حالا دیگه داریم فریاد می‌زنیم: «من آهنم. من آهنم. من آهنم.»

توسط .

بازهم این کوزه‌گر دهر…

 

توی شمص‌تامین آشنا شدم باهاش. از سال بالایی‌های MBA شریف بود. از اونایی که قبل ورود ما رفته‌بود. در مورد کاردرست بودنش خیلی توی شمص صحبت می‌شد. برای همین قبل اینکه ببینمش، اسمش رو بارها شنیده بودم. خیلی هم برام اسم جالبی بود: هادی کوزه‌چی. معرفی که کرد خودش رو به‌ش گفتم چرا اسمش برام جالبه: «[اسمش رو تکرار کردم] هادی کوزه‌چی. پس پاتِری. اسم کوچیکتم که شبیه هست. هادی کوزه‌چی- هادی پاتر- هری پاتر.» خندید و دست دادیم و دوست شدیم.

مرتب می‌اومد شمص. کار مالی می‌کرد و واقعاً در کارش خبره بود. استراتژیست و تحلیلگر بازار مسکن بود. یادم هست که وقتی توی کنفرانس تحلیل تاثیرگذارترین تحولات اقتصادی سال ۹۳ اسم و عکسش رو کنار مسعود نیلی و اکبر ترکان و حسین عبده تبریزی دیدم، کلی به خودم بالیدم که رفیق ما کنار چه غول‌هایی نشسته داره حرف می‌زنه. یادم نمی‌ره که پوستر کنفرانس رو روی فیس‌بوکش گذاشته بود و نوشته بود: «متوسط سنی رو سنگین آوردم پایین :)»

خبر بد رو امروز صبح از همین فیس‌بوک گرفتم. کسی نوشته‌بود: «دوست به‌یار پیوست» و زیرش عکس خندانی از هادی با نوار سیاه گوشه تصویر. کامنت‌ها رو خوندم به امید اینکه یکی داره شوخی پشت‌وانتی می‌کنه. همه در بهت و حیرت می‌پرسیدن که «این جدیه؟ بگین که کسی داره شوخی می‌کنه.» مثلاً یکی فکر می‌کرد هادی ازدواج کرده و از این شوخی‌هاییه که بعضی می‌کنن با داماد پای سفره‌ی عقد که خدا رحمتش کنه و از این حرفا. ولی ظاهراً جدی بود. زنگ زدم به محمد فرجود و محمد تایید کرد خبر رو. ظاهراً هادی یک سالی بوده که با بیماری دست‌وپنجه نرم می‌کرده ولی بالاخره بدنش توان مقاومت رو از دست داده.

خبر نحسی بود و اتفاق ناگواری. هادی آینده‌ی روشنی داشت. هادی می‌تونست خیلی برای جامعه تاثیرگذار باشه. هادی باهوش بود و باهمیت. هادی گرم بود و صمیمی. هادی دوست خوبی بود. از اون دوستایی که آدم رو به‌سمت بهتر بودن می‌برن. یادش گرامی…

درکارگه کوزه‌گری بودم دوش
دیدم دوهزار کوزه گویای خموش
هریک به‌زبان حال با من می‌گفت
کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه‌فروش

 

 

 

توسط .