بایگانی ماهیانه: دی ۱۳۹۴

شیشه‌ی می در شب یلدا شکست…

همه‌ش از یه کابوس شروع شد. اون شب –یادم نیست. گمونم یکی از اون شب‌های یخبندون اواسط زمستون سال نحسی بود که– من بدترین کابوس عمرم رو دیدم:
«توی خونه‌ی پدری نشسته‌بودم که بارون شروع شد.
بارید و بارید و بارید. آب بالا اومد و بالاتر تا از سقف خونه رد شد.
من که شنا بلد نیستم، خیلی ترسیده‌بودم.
همه‌ی امیدم به سقف و در و دیوار خونه بود که جلوی سیل رو گرفته‌بودن.
ولی خیلی طول نکشید که گوشه‌ی سقف پذیرایی شروع کرد به نم‌کشیدن و اولین ترک لبخند تلخش رو زد و بلافاصله قهقه‌های مرگبار.
بعد چیزی که یادم هست هجوم وحشی سیل بود و پایین اومدن سقف خونه و من که توی آب داشتم خفه می‌شدم.»

سراسیمه از خواب پریدم، بی‌خبر از اینکه در بیداری سیل بدتری به قلب خونه‌ زده و زهراگین‌ترین ترک‌ها نیش‌هاشون رو باز کردن.

بهار که رسیدم ترک‌ها رو روی تن رنجور پدر دیدم. و آخر پاییز با پای خودم برای غرق‌شدن رفتم. شب یلدا بود:
انار دون کردیم.
هندونه بریدیم.
آجیل گذاشتیم.
لباس مرتب پوشیدیم.
دور پدر نشستیم.
عکس گرفتیم.
گفتیم و خندیدیم که دوباره دست‌کم یه لبخند ازش ببینیم.
حافظ هم باز کردیم.
ولی فال‌مون، همون فال نحسی بود که ازش می‌ترسیدم.
فال نحسی که خوابش رو پارسالش دیده بودم.
فال نحسی که روی سرم آوار شد، من رو غرق کرد و نفسم رو برید:

آن یار کز او خانه‌ی ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این‌شهر به‌بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک، شیوه او پرده‌دری بود

منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شیوه‌ی صاحب‌نظری بود

از چنگ منش اختر بدمهر به‌در برد
آری چه کنم، دولت دور قمری بود

عذری بنه ای‌دل که تو درویشی و او را
در مملکت حسن سر تاجوری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به‌سر رفت
باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه‌گری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به‌حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود

تاویل فال به یک‌ماه نکشید. پدر رفت و من موندم و یلداهایی که دیگه مبارک نیستن، عکس‌هایی که جرات نگاه کردن‌شون رو ندارم، و سه نسخه حافظی که توی خونه دارم ولی دیگه بازشون نمی‌کنم…

توسط .