بایگانی ماهیانه: اردیبهشت ۱۳۹۵

زرشک…

تصویر را من هم دیدم. مری بارت را نمی‌دانم کیست، ولی فرزاد حسنی را نیک می‌دانم. تو خسی هستی که گمان برده که کسی شده. نه زنی و نه مرد. به بهایم هم نمی‌مانی که آن‌ها خموشند و مفید و باربردار. ولی تو گویا به‌شری و گندیده و مردم‌آزار. خسی، آن سه تای دیگر نیستی. خیلی هم هوش نمی‌خواهد تشخیص فضله‌ای متعفن در اوج بدبویی.

خنگ به‌نظر نمی‌آیی. خنگ‌ها بی‌خطرند و بی‌گزند. اگر دنبال واژه برای توصیف خود می‌گردی، ابله، احمق، سخیف یا فرومایه را امتحان کن. درباره‌ات فکر نمی‌کنم. فکر مرتبت بلندی دارد. برای مرد بیچاره تاسف می‌خورم که ادبش یا سادگی‌اش یا توسری‌خور بودنش یا هرچیزی که من نمی‌فهممش، او را ملعبه‌ کرده. دوباره دقت می‌کنم به هیبتت. پخمه و نخاله به نظر نمی‌رسی. نه تو و نه یحتمل مصطفی “شریفی”. بیشتر به «آن مگس بر برگ کاه و بول خر» شبیه هستی که خود را در هیبت «مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن» می‌نگرد. از نیش‌های گشاده‌ی تماشاگرانت حالم به‌هم می‌خورد. از این بدحال می‌شوم که شاید اگر مرد بیچاره در میان تماشاگران بود، صدای کرکرش بلندتر بود برای بدبخت دیگری که الان هرهرکنان نعره‌های زرشک زرشک می‌کشد. برای استهلاک خرد و اضمحلال آزادگی ناراحتم. برای تو نه. تو اگر از خیسی بول خر رها شوی، وزوزکنان و متوهم به‌روی سرگینی خواهی نشست و داستان برایت ادامه دارد…

توسط .