بایگانی ماهیانه: بهمن ۱۳۹۵

یکی لحظه قلندر شو…

خبر تکان‌دهنده است. پلاسکو سوخت و فرو ریخت. تکان‌‌دهنده‌تر حواشی خبر است البته و باژگونگی فریاد اخوان. که مردم معابر امداد را بسته‌اند برای تماشای شوربختی گرفتارآمدگان “آتش به‌جان نازل”. که حجره‌داران جان این و آن را هیزم شعله‌ها کرده‌اند جهت حفظ مال. که “مهربان همسایگان” نخفته‌اند شاد در بستر، از سحرگاهان سر برکرده‌اند از خواب، انجمن گشته‌اند نه از برای یاری که از پی ثبت وقایع و ضبط فجایع. که دشمنان “از فراز بام‌هاشان شاد” پایین آمده‌ و چارشنبه‌سوری‌وار، دور بنا جمع شده‌اند تا نکند وقتی از لذت لهیب شعله و رویت رقص دود بی‌نصیب بمانند. چه می‌شود کرد، زمستان است و آتش. گرمایش مطبوع‌است حالا هرچه که می‌خواهد بسوزد: لباس، فرش، پرده، در و دیوار، کاغذ، پول، سفته، چک، سرمایه، داروندار، آدم، شعور، شرف.

شرف و آتش‌نشان‌ها که جان بر کف “دستان پر از تاول”، زده‌اند به آتش و مانده‌اند زیر آوار. وای بر ما، وای بر ما، که نه شعله‌ی آتش که لهیب آتش بی‌رحم و رسوای بی‌فرهنگی ما، سوزد و سوزد جوانانی را که پروردیم به‌دشواری. که شهامت و شجاعت‌شان را به دریچه‌ی دوربین گوشی فشرده‌ایم. وقتی می‌خوانم، می‌بینم، می‌شنوم و قیاس می‌کنم شرور شرار شور شرم‌اور مردم عکاس و خبرنگار دور آتش را با سراندازی قلندرانه‌ی آتش‌نشانان، شرمگین، “از میان خنده‌هایم تلخ و خروش گریه‌ام ناشاد”، با “درون خسته سوزان می‌کنم فریاد”:

یکی لحظه قلندر شو، قلندر را مسخر شو،

سمندر شو، سمندر شو، در آتش رو به آسانی.

توسط .