اصلاح‌طلبان حامی ابراهیم رئیسی

Reform Raisiتوی هیروویر این انتخابات تصویر پوستری اومد روی تلگرامم از طرف اصلاح‌طلبان حامی ابراهیم رییسی. اول خنده‌دار بود برام. ولی بعد دوسه‌روزی من رو درگیر خودش کرد و باعث شد که مرور کنم بعضی حوادث رو و دوباره فکر کنم و چارچوب شناختی خودم که آسیب‌دیده رو کمی مرمت کنم.

من اولین بار خرداد ۷۶ رای دادم. تازه ۱۷ سالم شده بود و به‌واسطه‌ی جوی که در خانواده بود، با شور و اشتیاق رفتم توی حوزه رای‌گیری و با خط خیلی خوشی نوشتم: «حجت‌الاسلام و المسلمین، جناب آقای دکتر محمد خاتمی.» هنوز خطم و خودکارم یادم هست. هیجان پیروزی خرداد ۷۶ رو هیچ انتخابات دیگه‌ای برای من نداشت. شاید برای رای اولی بودنم بود. شاید خامی، سادگی و بی‌آلایشی نوجوانی بود. نمی‌دونم.  برام اصلاح‌طلب بودن خیلی مهم و باارزش بود.

سال ۷۷ رفتم دانشگاه. سیزده آبان، شونزده آذر، و هر مناسبتی که می‌شد تجمع بود و شور سیاسی. توی ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای، یادم هست همه‌ش نگران بودم که خاتمی رو ترور می‌کنن. بعد عالیجناب سرخ‌پوش، عالیجنابان خاکستری و تاریکخانه‌ی اشباح.  تجمع‌های ۷۸، انتخابات مجلس. رد صلاحیت عبدالله نوری، و ما که توی تجمع‌هامون داد می‌زدیم: رییس مجلس ما نوریه نوریه، ریاست هاشمی زوریه، زوریه. اکبرشاه اکبرشاه اکبرشاه.

شاه‌بیت ۷۸ اما ماجرای کوی دانشگاه بود. خاطره‌ی سخنرانی مشهور آقای روحانی در تیرماه اون سال، چیزی هست که در ترکیب با تصویر تلگرام ذهن من رو مشوش کزد. که آیا اگه تابستون ۷۸ یا توی انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۳۸۰، کسی به‌من پوستری نشون می‌داد که روش نوشته شده‌باشه اصلاح‌طلبان حامی حسن روحانی، یا اصلاح‌طلبان حامی اکبر هاشمی رفسنجانی، همین‌قدر برای من خنده‌دار یا عصبانی‌کننده نبود؟ چرا این اتفاق بعد تقریباً بیست سال می‌افته و دیگه خنده‌‌آور یا عصبانی‌کننده نیست هیچ، ما براش مبارزه هم می‌کنیم؟

بخشی از این اتفاق بی‌شک به‌خاطر کاهش اختیاری یا اجباری انتظارات جامعه رخ داده. یعنی ما به هاشمی و بعد به روحانی قانع می‌شیم. در این صورت آیا داریم تدریجاً به‌قهقرا می‌ریم؟ چه تضمینی هست که همین سناریو برای آقای رییسی تکرار نشه؟ فقط یه آدم به اندازه‌ی کافی بدتر و خطرناک‌تر از رییسی لازمه. آیا راهی برای سقوط نکردن بیشتر هست؟ شاید باید نهادهای مدنی، احزاب و تشکل‌های غیرحکومتی رو توی همین چهارسال آینده قضیه‌ش رو یکسره کرد که بتونن مانع از اتفاقاتی بشن که سال ۸۴ پیش آمد. ظرفیت و آگاهی مردم رو در این چهارسال می‌شه به‌مدد شبکه‌های اجتماعی افزایش داد. راهکارهای مقاومت مدنی، مشارکت مدنی و پرسشگری مدنی رو توی این مدت می‌تونیم ایجاد کنیم. چهار سال خیلی سریع تموم می‌شه.

البته معتقدم که یه بخش دیگه‌ای از این اتفاق می‌تونه به‌دلیل استحاله‌ی افراد هم باشه. مثال هاشمی رو بیارم. عده‌ای از دوستان (که دل در درگروی ایشون داشتن همواره، یا عضو کارگزاران بودن یا از نزدیکان و یا از نوجوانانی که هاشمی رو بدون روتوش یادشون نیست،) اصرار دارن که به بقیه اینطور بقبولونن که اصلاً از همون موقع هم هاشمی کارش درست بود و این روشنفکران‌مون بودن که نمی‌فهمیدن ارزش هاشمی رو. من خیلی این ادعا رو نمی‌پسندم. به‌اعتقاد من هاشمی در یک دوره‌ی شش الی ده ساله دچار استحاله‌ای شد که او رو به بخش پیشروی جامعه نزدیک‌تر کرد. این دوره با نفر سی‌ام شدنش در لیست تهران برای انتخابات مجلس ششم شروع شد، با شکستش در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ سرعت گرفت و در سال ۱۳۸۸ کامل شد. هاشمی ۸۸ با هاشمی ۷۸ تومنی صدنار توفیرش هست. حالا این درس رو مثلاً هاشمی به‌روش سخت و پرهزینه یادگرفت. ولی روحانی خیلی راحت و بی‌دردسر این مسیر رو طی کرده. که من رو کمی از عمق و ریشه‌دار بودن فرآیند یادگیریش نگران می‌کنه.

سوال من از خودم اینه که آیا تغییر و یادگیری آدم‌ها می‌تونه باعث بشه که صلاحیت لازم برای نمایندگی مردم‌شون رو داشته‌باشن؟ حتی اگه در گذشته این صلاحیت رو نداشتن؟ آیا جامعه‌ی پویا علاوه بر افزایش ظرفیت خودش نباید ظرفیت و فهم صاحبان قدرت رو هم زیاد کنه؟ که حلقه‌ی اصلاح جامعه – اصلاح رهبر شکل بگیره و به‌صورت خودافزاینده کار کنه؟ تا حتی گروه گروه رهبری رو به این نتیجه برسونه که برای پویایی بیشتر مجبورن موانع رو از مقابل سلایق مختلف بردارن؟ یا اینکه صاحبان قدرت حلقه‌ی انحطاط جامعه – انحطاط رهبری رو تقویت خواهند کرد؟ و در آینده‌ی نه‌چندان دور شاهد تلاش منطقی، غیرقابل‌اجتناب و مجدانه‌ی بخشی از جامعه خواهیم بود که برای نجات کشور از افتادن دست تفکری مشابه با داعش، جمع خواهندشد و از ابراهیم رییسی حمایت خواهندکرد؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*