ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم

Dad

ورد زبونش این بود که پسرم برو به کار و زندگیت برس. خیلی نشون نمی‌داد دل‌تنگی‌هاش رو که مبادا دستم و دلم بلرزه. دلم قرص بود و پشتم گرم. نگذاشت نگران رفتن و پریدن و تنها موندنشون باشم. پروبال‌م رو نچید. وایستاد تا ببینه چقدر دورتر می‌تونم برم. هر دفعه هم که برگشتم و نگاهش کردم، دیدم داره دست تکون می‌ده و تاییدم می‌کنه. یار شاطر بود.

اولین و تنها باری که دلتنگی‌ش رو دیدم بهار همون سال نحسی بود که زمستون‌ش خبر بیماری رو به‌ش دادن. بعد دوسال و نیم برگشتم برای نوروز. دوست‌ها سازهاشون رو آورده‌بودن. زدیم و خوندیم. یکی «داشلی قالا» درخواست داد و ساز و بعد آواز:

داغلارا چم دوشنده، بولبوله غم دوشنده
(وقتی که کوه رو مه می‌گیره و دل بلبل رو غم)

روحیــــم بدنده اوینار، یادیما سن دوشنده
(یاد تو روحم رو در بدنم به رقص می‌آره)

قیزیل گول اؤلمایایدی، سارالیب سؤلمایایدی
(کاش گل سرخ نبود که پژمرده بشه)

بیر آیریلیـــق بیر اؤلوم، هئچ بیـری اؤلمایایدی
(کاش دوچیز هرگز نبود: جدایی و مرگ)

‌به اینجا که رسید، چشم‌هاش شفاف شد و از اتاق زد بیرون. نرفتم دنبالش که ناراحت نشه که احیاناً باعث نگرانی من شده‌باشه.
دل تنگی مخرب من زمستون اون سال شروع شد. قبل اینکه بفهمم که بارش رو داره می‌بنده. با «چرا رفتی؟» بی‌قرار شدم. قرار نداشتم دوباره بشنومش. وقتی رفت و پرکشید، کولی‌وار با «رفت آن‌سوار» دلم رو خالی می‌کردم. رفتن و پرواز کردن شد اندوه مشترک همه‌ی ترانه‌ها. نمی‌دونم که داوطلبانه می‌رفتم زیر آوارشون یا اون‌ها روی سرم خراب می‌شدن. دوست داشتم که دنیا بایسته و من از اول به‌دنیا بیام و سی‌وپنج سالی که داشتمش رو دوباره تجربه کنم. اثرات «My Least Favorite Life» بود که تا همین اواخر تا وسطش نمی‌تونستم گوش بدم. من بار خاطر شدم براش. اون پروبالش رو به‌من داد. من غل‌وزنجیرم رو طولانی و بعداز رفتنش به‌پاش بستم. شاید هم به دل خودم.

دو سال و نیمی داره می‌گذره. آهنگ زندگیم داره عوض می‌شه کم کم. از همون آهنگ‌هایی که یادم داد زندگی باید داشته باشه. ترانه‌های دیگه‌ای دارن یواش یواش من رو پیدا می‌کنن. دیروز که داشتم کار می‌کردم و پس‌زمینه موسیقی پخش می‌شد، که این گوشم رو پر کرد:

دردا دردا دردا
فریادا یادا یادآور
دردا دردا دردا
درمانا مانا ماناگر…

…همه پیکر من ره بندش...

سر من مست جمالت دل من دام خیالت
گهر دیده نثار کف دریای تو دارد

گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد

 در سابقه‌ام یار عیان است…

دلم که براش تنگ می‌شه دیگه با عکسش خلوت نمی‌کنم. توی آینه باهاش حرف می‌زنم. یا با دوربین جلویی موبایلم. خیلی شبیه هستیم. دقیقاً مثل اینه که دارم باهاش وقتی من تازه به‌دنیا اومده بودم حرف می‌زنم. نه! واقعاً مثل اون نیست. دقیقاً خود همونه. دوباره دوستمه و مرشدمه. این بار ولی جوون‌تر، شیطون‌تر و بی‌پرواتر. مثل اون‌موقع‌هاش که مادر تعریف می‌کنه. همون چیزیه که آرزوش رو داشتم. آرزوش رو داشت. یکی شدیم. دیگه نه جدایی معنی داره و نه مرگ. نمی‌دونم تا کی قراره باهم باشیم. این رو می‌دونم که این دفعه تا آخرش.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*