جناب خان و آقوی همساده در هتل فیتیله‌ای

fitile

من جداً دوست نداشتم وارد این بحث بشم، ولی تداوم این قضیه روی شبکه‌های اجتماعی وسوسه‌ام کرد و من هم که خیلی اراده‌ای در قبال نوشتن ندارم، نشستم برای نوشتن. ازنظر من تعمدی در کار عموها نبوده، ولی خیلی بلاهت و حماقت بود توی این آیتم برنامه‌ی فیتیله. به‌نظر داشتن به‌جدایی‌طلب‌های آذربایجان (که احتمالاً بیشتر از ۳% الی ۴% جامعه‌ی آذربایجان نیستن) کلفت بار می‌کردن ولی به کل ترک‌ها توهین کردن. البته عکس‌العمل هم‌وطنان ترک رو هم در مسایل اجتماعی در طی دهه‌ی اخیر خیلی تایید نمی‌کنم. ولی اون یه داستان دیگه‌ست. در این قبیل اتفاقات جامعه دو دسته می‌شن یه عده فحش می‌کشن به داروندار اونایی که بعد یه عمر زحمت یه خبطی کردن، یه عده هم جوری رفتار می‌کنن که یعنی حالا چیزی نشده، چرا انقدر کم‌ظرفیت هستین و از این دست توجیه‌ها. بدون توهین به کسی، باید بگم، توجیه‌هایی که می‌شه از خود آیتم برنامه‌ی فیتیله حال‌به‌هم‌زن‌تره. مقایسه‌ی جناب‌خان و آقوی همساده با این داستان کاملاً قیاس‌مع‌الفارقی هست. اگر به جک‌های قومیتی نگاه کنیم، خصوصیت‌های متفاوتی با بار معنایی متفاوت به اقوام مختلف نسبت داده می‌شه. این بار معنایی خصوصیت نسبت‌داده‌شده از یک طرف و تفاوت مفهومی خصوصیت نسبت‌داده‌شده با خصوصیت واقعی‌ای که اون دارند از طرف دیگه، باعث تغییر کارکرد طنز به هجو و حتی هزل بی‌مایه می‌شه. باهم یه تست پنج‌گزینه‌ای بزنیم.

سوال)    کدوم ناسزا از بقیه بار توهینی بیشتری داره؟ کدوم رو به‌تون بگن بیشتر ناراحت یا عصبانی می‌شین؟

الف)       خالی‌بند و گنده‌گوز

ب)        تنبل و تن‌پرور

ج)         خسیس و ناخن‌خشک

د)         بی‌شعور و ابله

ه)         هرزه و بی‌ناموس

حالا بگذاریم این ناسزاها رو کنار اقوام. شاید برای جنوبی‌ها این خالی‌بندی بامزه باشه. شاید برای اصفهانی‌ها خست خصیصه‌ی خیلی اهانت‌آمیزی نباشه چون آدم‌های مقتصدی هستن، شاید شیرازی‌ها تنبلی رو به اهل دل بودن و زندگی در لحظه تفسیر کنن و بخندن. ولی در مورد ترک‌ها و رشتی‌ها اینطوری نیست. ترک‌ها و رشتی‌ها از خودشون تصوری کاملاً متفاوتی دارن. حتی در مورد ویژگی‌های ناپسند رفتاریشون.

ترک‌ها مشخصه‌ی بارزشون غیرتمندی بوده. از تیکه‌ی بدش یعنی غیرت مذهبی که “زن روسریت رو درست کن” (که خوشبختانه خیلی کمتر شده) تا تیکه‌ی خوبش غیرت اجتماعی که مشروطه بیارن، که انقلاب کنن، که از مرزهایی که خیلی دورتر از خودشونه دفاع کنن (که متاسفانه اون هم خیلی کمتر شده). ولی تکلم به‌زبان متفاوت و درک کمتر از مفاهیم اون زبان خصوصیت همه‌ی ماست. حالا این آدم ممکنه آلن ایر باشه از امریکا که فارسی حرف می‌زنه یا مصطفی چراغی باشه از روستای گرادیل (Goradil) از توابع استان اردبیل. این مشکل همه‌ی جاهایی که مهاجرت وجود داره، هست. بسته به‌شعور مخاطب، رفتارهای متفاوتی دیده‌می‌شه. خوشبختانه من به‌علت اینکه فارسی رو بدون لهجه یا با لهجه‌ی غیرقابل سمع با گوش غیرمسلح حرف می‌زدم، این رفتارها رو در تهران درک نکردم. ولی اینجا که انگلیسی‌م لهجه‌ی شدیدی داره، متوجه سختی لهجه‌داران در تهران شدم. اینجا بعضی‌های باشعور وقتی با آدم حرف می‌زنن، آدم رو تحسین می‌کنن که چقدر زبان غیرمادریت رو خوب حرف می‌زنی. و بعضی‌های بی‌شعور یه جور آدم رو نگاه می‌کنن که یعنی چقدر کودنی تو. این انتقال حس کودن بودن اذیت می‌کنه آدم رو. آسیب می‌زنه. اعتمادبه‌نفس آدم رو نشانه می‌ره. مثل انتقال حس تنبل بودن یا خسیس بودن یا لاف‌زن بودن نیست.

رشتی‌ها هم همینطور. گیلانی‌ها ویژگی بارزشون پیشرو بودن فرهنگیه، به‌ویژه در مورد روابط اجتماعی. آدم‌های مترقی‌تری هستن در این زمینه. حالا بیایم این ویژگی رشتی‌ها رو در تلوزیون ملی به بی‌ناموسی مردهاشون و بی‌عفتی زن‌هاشون تعبیر کنیم، مسلماً باعث اعتراض شدید در بین گیلانی‌ها می‌شه. مگه رییس دولت دهم با وقاحت آشکار این کار رو نکرد؟ چقدر اعتراض شد توی گیلان؟

من از بی‌مایگی برنامه بیشتر ناراحت شدم تا از توهینش. از اینکه یه پیام خیلی خوب رو به بدترین و زشت‌ترین و زننده‌ترین شکلی که می‌تونست برای مخاطبی که قراره ادب و تربیت یاد بگیره ارائه کرد. پیام واضح بود. یه‌عده جدایی طلبن که با اینکه در بهترین منطقه‌ی ایران هستن و از منابع خوبی برخوردارن، به‌خاطر کج‌فهمی خودشون می‌خوان بکنن و برن. به‌خاطر گندی که خودشون به دریاچه ارومیه زدن بقیه رو ملامت می‌کنن. حالا لزومی نداشت از مثال مسواک با فرچه مستراح استفاده کنه. اگر استفاده کرد لازم نبود لهجه ترکی داشته باشه. یه بخشی از پیام رو باید گذاشت برعهده‌ی بیننده که بفهمه. یا حتی اشکالی پیش نمی‌آد که مخاطب کودک نفهمه (که نفهمید هم) که منظور جدایی‌طلب‌های آذربایجان هستن. فقط این رو بدونه که حتماً در زندگی قبل از درگیری با دیگران نگاه به درون خودمون بکنیم. شاید مشکل از ماست. این خیلی پیام قشنگی بود. که سیستم‌ها و معضلات درونزا هستن. مشکل از درونه. فرافکنی نکنیم. ولی اجرا بدترین اجرایی بود که من تا به حال دیدم.

در نقد جامعه و برای پوشوندن بی‌مایگی طنز وارد مغالطه‌گویی نشیم که چرا شیرازی‌ها به آقوی همساده اعتراض نمی‌کنن ولی ترک‌ها در واکنش به نمایش حماقتی که در مسواک زدن با فرچه‌ی دستشویی جلوه می‌کنه، می‌ریزن توی خیابون. طنز کارکردش باید اصلاح جامعه باشه. بیاین با ترکا شوخی بدغیرتی‌بودن بکنین. من به‌ضرس قاطع می‌گم که کسی نخواهد ریخت توی خیابون. خیلی هم مفیده و باعث می‌شه این خصیصه‌ی زشت رو درست کنن. چون دست‌کم سه‌چهارم از جامعه‌ی آذربایجان خواهد گفت: “راست می‌گه دیگه.” ولی وقتی احمقانه شوخی حماقت می‌کنین، نه تنها صحت نداره و زخم می‌زنه عوض مرهم، که به‌همین علت همه‌ی جامعه به‌شون برمی‌خوره. و همینی می‌شه که می‌بینین.

توسط .

“نمادزدگی” دولت لیبرال. خوب یا بد؟

LiberalCabinet

تقریباً همه شگفت‌زده هستن، خیلی‌ها خوشحال، بسیاری منتقد، بعضی‌ها دلواپس و تعدادی عصبانی. ترودوی جوان، گفته‌بود نصف کابینه رو از خانم‌ها انتخاب می‌کنه و کرد. بین وزیرهاش مهاجر هست، پناهنده هست، معلول هست، بومی هست، دگرباش هست، همه هستن. به‌قول خودمون “جذب حداکثری” و به‌قول خودش کابینه‌ای که شبیه کاناداست. ظاهراً تنوع در این کابینه خیلی به مذاق دسته‌ی عصبانی خوش نیومده و ترودو رو متهم می‌کنن که انتخاب‌هاش خیلی نمادگرایانه‌است و صلاحیت و قابلیت افراد دیده نشده. برای مثال به‌علت قول %۵۰ وزیر زن در کابینه، ترودو جنسیت رو ملاک اول انتخاب قرار داده و نتیجه اینه که زنانی “با صلاحیت پایین” راهی کابینه شدن. من حسم اینه که، این دوستانی که دلخور هستن، پیش‌فرض این رو دارن که نخست‌وزیر یا وزیر همه‌کاره‌ست در دولت. اینطور نیست واقعاً. وزیر در سیستم کانادا اغلب یه مقام سیاسی و اتفاقاً نمادینه، به‌حساب سخنگوی وزارت‌خونه مثلاً. تقریباً تمام کارهای تخصصی، مسئولیتش با معاون وزیره که تیم داره و کارها رو انجام می‌ده و وزیر رو برای حضور در کابینه بریف می‌کنه. البته اگر وزیر هم نمادین باشه (دختر سی‌ساله‌ی افغان و پناهنده) و هم ختم روزگار در حوزه‌ی کاریش، فبه‌المراد. ولی اگه ختمش نباشه، آخر دنیا نیست، معاون وزیر کاردرست پیدا می‌شه.

اما موضع خودم. راستیتش بنده که در دوره‌ی پیشا‌انتخابات حق رای نداشتم ولی در طبقه‌بندی‌های پساانتخابات جزو خیلی‌های خوشحال و بعضی‌های دلواپس هستم. بنده در مورد نمادزدگی این دولت از اون دسته‌ی عصبانی حتی فراتر می‌رم و معتقدم که انتخاب ترودوی پسر به رهبری حزب لیبرال، خودش یک حرکت نمادگرایانه و البته بسیار هوشمندانه بوده که اعضای بلندپایه‌ی حزب لیبرال انجام دادن. دستمریزاد. هر کدوم از احزاب مختلف در کانادا میراثی دارن که به اون می‌نازن و فرت‌وفرت توی هر بحثی پیش می‌کشنش. کانادایی‌ها هم از این میراث‌ها به‌عنوان شاخصه‌های کانادایی بودن استفاده می‌کنن. برای مثال، میراث حزب دموکراتیک نوین، سیستم سلامت کاناداست. برای سبزها اصالت محیط زیست این نقش رو داره. محافظه‌کارها (تا جایی که من درک کردم) خیلی تو خط وصل‌کردن هرچه بیشتر کانادا به سیستم سلطنتی بریتانیا هستن و البته سنگ اقتصاد رو خیلی به سینه می‌زنن. برای لیبرال‌ها این میراث تقریباً همه‌ی همون چیزایی هست که از ترودوی پدر به‌جا مونده: دوزبانی(Bilingualism)، منشور حقوق شهروندی(Charter of rights and freedoms)، و چندفرهنگی(Multiculturalism). اتفاقاً این میراث لیبرال‌ها چیزیه که خیلی از کانادایی‌های طبقه‌ی متوسط به‌ش می‌نازن. دولت محافظه‌کار هارپر در ده‌سال گذشته، با سیاست‌های خودش و با مصوباتی مثل C-24 و C-51 عملاً داشت این میراث ترودوی پدر رو هوا می‌کرد و تا حدودی هم موفق به این کار شده بود. لیبرال‌ها برای برگشت احتیاج به برگ برنده‌ای داشتن برای رو کردن. و خب چه کسی بهتر از پسر برای دفاع از میراث پدر. مخصوصاً که پسر خوش‌تیپ و خوش‌قیافه هم باشه. این نمادیه که ذهن اکثریت به‌ش جواب می‌ده و باعث تهییج توده می‌شه.

من تقریباً هر آنچه از ترودوی پسر دیدم، همه تحرکات نمادین هستن. انتخاب کابینه هم همینطور. این به‌نظر من نه‌تنها اشکالی نداره که حتی خیلی هم خوبه. تلنقرهایی به جامعه می‌زنه و باعث تحرک می‌شه. ولی تلنقر محض کفایت نمی‌کنه، یه سازوکار برای تداوم حرکت لازمه. اوایلی که ترودو رهبری لیبرال‌ها رو دست گرفته‌بود از این دست دلواپسی‌ها و عصبانیت‌ها زیاد بود که “جوونه”، “خامه”، “تجربه نداره”، “بچه‌ست”، “حرف زدن بلد نیست”، و از این صحبت‌ها. خود من یکی از کسانی بودم که به‌شدت نسبت به‌موفقیت لیبرال‌ها در انتخابات دلسرد بودم. در کمپین انتخابات، لیبرال‌ها نشون دادن که تیم خوبی پشت نمادشون دارن. نشون دادن که نه‌تنها ماشین‌شون نو و شیک و قشنگ هست، بلکه موتور خیلی خوبی هم روش بستن، سیستم تعلیقش هم خوب کار می‌کنه. در مورد کابینه هم امیدوارم این تیم‌سازی اتفاق افتاده‌باشه و نمادسازی‌های خوبی که انجام‌شده با تیم‌های توانمند پشتیبانی بشن. اگرنه ممکنه متاسفانه شاهد عقب‌رفت همه‌ی ارزش‌هایی باشیم که این نمادها معرفشون هستن.

توسط .

خاطره‌های مفقوده یا مسروقه

امروز اتفاق عجیبی افتاد. یک‌مرتبه یاد دوستی از دوره‌ی کارشناسی افتادم. اسم مرضیه خیلی ناگهانی به‌ذهنم اومد. هیچ اطلاعی ندارم که کجا هست و چه می‌کنه. یادم هست که پرانرژی بود. زیبا بود و باهوش و شوخ و سرزنده. اصلاً نمی‌دونم کجا هست. ازدواج کرده؟ بچه داره؟ یا کارش چیه؟ توی شبکه‌های اجتماعی پیداش نکردم. توی گوگل دنبال اسمش گشتم. فقط یه لینک: ایران‌کنکور. و تنها اطلاعاتی که توش بود سال تولد و سال قبولی در کنکور: ۱۳۷۷٫

واقعاً هفده سال گذشته از روزی که سوار اتوبوس شدم و راهی تهران برای ثبت‌نام در دانشگاه علم و صنعت؟ همیشه به‌م می‌گفتن که آدم بهترین دوستان زندگیش رو در دوره‌ی لیسانس پیدا می‌کنه. چرا این اتفاق برای من نیفتاد؟ چرا من بهترین دوستانم از دوره‌ی کارشناسی ارشد برام موندن؟ چی شد که ورودی‌های ۷۷ کامپیوتر علم و صنعت انقدر از هم دور افتادن؟ شاید هم من از بقیه دور افتادم و قیاس به‌نفس می‌کنم.

IUST

دوستانم با هم‌کلاسی‌های دوره‌ی لیسانس‌شون گروه‌های وایبر و تلگرام و غیره راه انداختن. شبکه دارن. از حال هم خبر دارن. به‌هم کمک می‌کنن. و من از بچه‌ها هر از چند با آزاده (عبدالرزاقی) و زیر پست‌های هم شاید صحبتی بکنیم. سالی یک‌بار به کسانی که در فیس‌بوکم هستن، تولدشون رو تبریک می‌گم و اگر کسی اتفاق خوب یا بدی براش افتاده تبریک و یا تسلیت می‌فرستم. از دوره‌ی لیسانس برای من همین مونده. علم و صنعت (یا شاید فضای حاکم بر ۷۷ و یا حتی خود من) چهارپنج سال خاطره رو از من دزدید. و من بعضاً مثل خل‌وچل‌ها دنبال خاطراتم می‌گردم.

وحید (کلاه‌دوزان) رو در فیسبوک دارم. کرک و پرش ریخته. (مثل خود من). ازدواج کرده و آخرین خبر این بود که برای یه موسسه‌ی مالی کار می‌ کرد. از حسین (امینایی) خبری ندارم. از رضا (بنی‌علی)، هدی (جلال کمالی) و خانم کردستانی و اون‌یکی دوست‌شون که اسم‌ش یادم نیست ولی فامیلیش با ف شروع می‌شد و ما گروه سه‌نفره‌شون رو به JFK می‌شناختیم، از دوستان تبریزی‌ام: کمال (جدیدی اول) و مهدی (زعفرانی)  و هم‌اتاقی‌های سال اولم در خوابگاه حکیمیه: حسین (سهند) و امیر (دربندی) بی‌خبرم. سعید (ارکان‌زاده‌ی یزدی) رو می‌دونم شرق کار می‌کرد. الان نمی‌دونم چی‌کار می‌کنه. فرشید (آذروش) رو اصلاً نمی‌دونم کجاست. مفقودالاثره. زهرا (قیاسی) رو می‌دونم زده توی کار هنر و یه انتشاراتی داره. چند روز پیش هم ازدواج کرد. پانته‌آ (کریمی) باید دوبی باشه ولی باز اطلاعی ندارم که چیکار می‌کنه.  نوید (حامد عظیمی) ظاهراً گوگل کار می‌کنه (منبع لینکیدین). غزال (انوار) دوتا بچه داره. توی فیسبوک دنیا اومدن هر دو رو تبریک گفتم. چندوقت پیش هم تولد خودش بود. اون رو هم تبریک گفتم. ویدا (پورقربان) رو که رد و اثری ندارم ازش. مهرناز (امین آقایی) رفت دنبال جامعه‌شناسی. انگار دکتری گرفته و داره تدریس می‌کنه. از حسین (محتشم) سراغی ندارم. از سعید (شهبازی)، محمد (صلاح اصفهانی)، رسول (نجف‌پور)، ابوالفضل (محیطی)، یه دوست خیلی خیلی خوب میاندوآبی که الان هرکاری می‌کنم اسمش یادم نمی‌آد، اطلاعی ندارم. از مصطفی (کیان‌پور) هیچ‌چی نمی‌دونم. فقط می‌دونم برادرش مهدی اینجا تورنتوه. نیما (گوگل) امریکاست و برای شرکت‌های درست حسابی کار می‌کنه.  تازگی‌ها فامیل هم شدیم باهاشJ. سورنا (مکری)، محسن (طلایی)، رضا (ذاکری‌نسب)، امین (فرجیان)، آزیتا (فرجی)، مریم (مقدم) و  بقیه‌ای که حتی اسم‌هاشون دیگه یادم رفته، چیزی نمی‌دونم. من دنبال چهار-پنج سال خاطره‌هام هستم. ولی ظاهراً یه جایی کنار آبخوری پشت ساختمون قدیمی دانشکده جاشون گذاشتم…

توسط .

عادات ما و عواقب‌شان

همیلتون که بودیم، شیر آب سرد حمام برعکس باز و بسته می‌شد. پنج سال، برنامه‌ها داشتیم ما با این شیر آب سرد. تا عادت کنیم که آب سرد به‌سمت برعکس باز و بسته می‌شه، بارها و بارها زیر دوش دچار سوختگی درجات پایین از نواحی مختلف شدیم. بالاخره بعد ماه‌ها، ما عادت کردیم که: «بله این شیر این‌وری‌ـه». در بلاد کفر برعکس مملکت خودمون، شیر آب برای طهارت پس از رفع قضای حاجت تعبیه نشده و اغلب از آفتابه و آبریق برای این منظور استفاده می‌شه و از نزدیک‌ترین شیرآب برای پرکردن آفتابه. مهمان‌های گرامی هم این قضیه شیر آب ما رو نمی‌دونستن و در چالش برای باز کردن آب سرد، موفق شده‌بودند پیچ شیر رو هرز کنن. هربار من مجبور بودم که پیچ رو سفت کنم. ولی مهمان بعدی، با اندک فشاری، از خجالت‌مون در می‌اومد. القصه، تنی از دوستان، دو سه مورد، به شیر آب سرد هرز خورده و بالاجبار ماتحت مبارک رو با آب داغ شسته بودند.

یه‌هفته‌ای هست که جوال‌وپلاس رو از همیلتون جمع کردیم و ساکن تورنتو شدیم. حالا این شیر آب سرد باز برای ما شده داستان. این یکی درست باز می‌شه‌ها، ولی عادت ما به‌عکس این‌جهت بوده. یه دوسه ماهی باید زیر دوش باید دچار سوختگی‌های مجدد بشیم تا یاد بگیریم که این شیر آب سرد درست کار می‌کنه و مغز ما پنج سال به شیر اشتباه عادت کرده. البته، خدا رو شکر، دیگه مهمان‌های گرامی قرار نیست از دستشویی که می‌آن بیرون، از سوختگی باسن و غیره و ذالک، مجبور باشن گشاد گشاد راه برن و مایه‌ی تفرج بقیه‌ی مهمان‌ها و خجالت میزبان بشن.

نُرم‌های اجتماعی‌ای هم که ما با‌هاشون بزرگ می‌شیم یا شدیم، مثل همون شیر آب سرد منزل همیلتون ماست. با کلی بدبختی، درد و رنج و اعصاب‌خُوردی، به یه سری ارزش‌های اشتباه عادت می‌کنیم. یادشون می‌گیریم. برای خودمون ملکه می‌کنیم و بالاخره باهاشون کنار می‌آییم و زندگی می‌کنیم. بقیه رو هم خواسته یا ناخواسته عذاب می‌دیم. ولی چه می‌شه کرد؟ همینه دیگه. همینه که هست. بعد می‌گذارنمون توی شرایطی که درست و حساب‌شده طراحی شده. توی این شرایط جدید، بقیه بد به‌مون نگاه می‌کنن. انگار که از ده‌کوره اومدیم. عادت‌های نادرست قبلی باعث می‌شه در شرایط درست رفتار نامناسب از ما سربزنه. این رفتارها بیشتر باعث ناراحتی خودمون می‌شه، باعث درد و تألم مجدد می‌شه و باز طول می‌کشه تا به شرایط و نُرم‌های درست عادت کنیم و زندگی رو ادامه بدیم.

مثل من تنبلی نکنین. اگه قراره پنج سال توی یه خونه زندگی کنین و شیر آب سرد حموم برعکس کار می‌کنه، زودتر عوضش کنین تا اون شما رو عوض نکرده…

توسط .

آنتی‌سِمیتیزم (سامی‌ستیزی)

امروز ویدئویی دیدم که خیلی باعث انبساط خاطر من شد. نتانیاهو میزبان فلیپ هاموند وزیر خارجه‌ی انگلیس بود. کلی اراجیف در مورد سامی‌ستیزی تفت داد و ایران رو متهم به سامی‌ستیزی کرد. در بخشی از حرفاش و در مورد اتفاق نظر مضحک اعراب و اسرائیل گفت: «این اتفاق خیلی نادره و مطمئناً در طول عمر من اتفاق نیفتاده که اعراب – خیلی از عرب‌ها – و اسرائیلی‌ها سر یه موضوع توافق داشته باشن.» این سامی‌ستیزی رو کردن پیرهن عثمان. شده چماق و هی می‌کوبن تو سروکله‌ی دنیا.

سامی یا Semitic از واژه‌ی توراتی شِم (Shem) اومده. این شِم یا همون سام، یکی از سه پسر نوح بوده. دوتای دیگه هام (Ham) و یافث (Japheth) بودن. در روایات اومده که ظاهراً وقتی نوح خواب بوده (در برخی نسخ اومده که وقتی مست بوده) و باد دامنش رو می‌زنه کنار، هام که کوچیکتر بوده، با رویت عورت نمایان‌شده‌ی پدرش خنده‌ش می‌گیره. سام و یافث که ظاهراً بزرگتر بودن، می‌آن و روی نوح رو می‌پوشون، می‌گن سام می‌ره پیش نوح چغلی که هام به فلان تو خندید. نوح هم هام رو عاق می‌کنه که تا قیام قیامت بچه‌هاش سیاه‌سوخته از آب دربیان (معذرت می‌خوام. جمله نژادپرستانه‌است به‌عقیده‌ی من. منتها به‌خاطر امانت در منبع، نقل‌قول می‌کنم) و بشن نوکروکلفت بچه‌های سام و یافث (توجیه آسمانی برده‌داری رو دارین دیگه؟). پیغمبر میغمبر هم فقط تخم‌وترکه‌ی سام دربیاد. یافث و بچه‌هاش هم پیروان سام و بچه‌هاش باشن. بچه‌های هام از آفریقا و فلسطین! سردر می‌آرن و بچه‌های یافث می‌رن اروپا و قفقاز و احتمالاً می‌شن کاکازین. ولی اولاد سام می‌شن اقوام سامی که همه‌ی پیغمبرای بعد نوح از اینا هستن. اینا از اول هم تافته‌ی جدا بافته‌ بودن که خدا فقط با اینا حرف می‌زده و بقیه قاطی آدم نبودن.

بگذریم. هام و یافث که پراکنده می‌شن و می‌رن سرزمین‌های غیرمقدس. پیغمبری و سرزمین‌های مقدس می‌مونه برای سام و ورثه‌ش. پسرای سام عیلام، عاشور، ارفکشاد، لود، و آرام (به‌ترتیب اجداد عیلامی‌ها، آشوری‌ها، عبری‌ها و عرب‌ها، لیدی‌ها، و سوری‌ها) هرکدوم یه جایی رو می‌گیرن و می‌شن صاب‌مملکت. اگه تاریخ اول راهنمایی یادتون باشه همون موقع یه سری جنگ‌های خیلی خونین بین عیلام و آشور و لیدیه و سوریه بوده همواره. از نسل ارفکشاد ابراهیم به‌دنیا می‌آد و دوتا پسر از دو تا همسر می‌آره. اسماعیل که جد اعراب می‌شه و اسحاق که جد عبری‌ها (یهودی‌ها). دعوای ساره و هاجر، زن‌های ابراهیم، باعث می‌شه که زیرآب اسماعیل و هاجر زده بشه و فرستاده‌بشن وسط بیابون برهوت. سر خواب ابراهیم و قربونی کردن فرزند دلبندش، بچه‌های اسماعیل می‌گن ابراهیم بابای ما رو می‌خواست قربونی کنه، بچه‌های اسحاق می‌گن نه بابای ما بوده که قبول کرده قربونی بشه. حالا چه اهمیتی داره؟ اهمیتش اینه که خدا پادشاهی زمین و پیغمبری رو می‌ده به نسل اون پسری که حاضر شده قربون خدا بره. عربا و عبریا می‌شن دشمن خونی هم برای کسب پادشاهی زمین.

زن اسحاق، ربه‌کا (رفقه)، شصت‌سالگی اسحاق حامله می‌شه و خیلی حاملگی معذبی داشته. از خدا می‌پرسه قضیه چیه؟ وحی به‌ش می‌شه که: دوقلو داری. اینا از داخل شکم مادر باهم درگیری دارن و به‌دنیا هم که اومدن، دشمن خونی هم هستن تا بمیرن. رفقه دو پسر می‌آره. بزرگه اسمش می‌شه عیسو (Esau) و کوچیکه یعقوب خودمون. ظاهراً عیسو مرد شکار بوده و قوی و یعقوب پسر مامان بوده و توی چادر می‌مونده. اسحاق عیسو رو دوست داشته و رفقه جونش برای یعقوب درمی‌رفته.

بزرگ که می‌شن، یعقوب حق فرزند ارشدی رو از عیسو به‌قیمت یه کاسه آش می‌خره. بعد یه‌روز که عیسو رفته‌بوده شکار، با همکاری مادرش سر پدرش، اسحاق (که آخر عمر کور شده بوده) رو کلاه می‌ذاره و خودش رو جای عیسو جا می‌زنه تا اسحاق به‌ش برکتش (Blessing) رو بده. اینطوری یعقوب به‌لطایف الحیل کل اعتبار رو مصادره می‌کنه و اسحاق هم دیگه نمی‌تونه پسش بگیره. عیسو قسم می‌خوره که به‌محض مردن اسحاق، یعقوب رو بکشه.  رفقه هم یعقوب رو با پیغمبری مسروقه به سمت کنعان فراری می‌ده. عیسو و نوادگانش می‌رن جنوب اورشلیم و یهودیه یه مملکت درست می‌کنن به‌نام اِدوم (Edom) که در زمان بخت‌النصر دوم (Nebuchadnezzar II) به عاشوری‌ها کمک می‌کنن تا اورشلیم رو غارت و یهودی‌ها رو قتل‌عام کنن.

پسرای یعقوب هم که برادرشون، یوسف، رو می‌برن بکشن. آخرش هم می‌ندازنش توی چاه که از گشنگی بمیره. عیسی هم که از نسب یهودا پسر یعقوب  و از بنی‌اسرائیله توسط ریش‌سفیدهای یهود کله‌پا می‌شه. بعد هم که مسیحیت، به‌عنوان یک دین سامی، فراگیر می‌شه و اروپا مسیحی می‌شه، اینا شروع می‌کنن به تقاص گرفتن از یهودی‌ها. اروپای مسیحی مهد یهودی‌ستیزی مدرنه که اوجش هم آلمان نازی و هلوکاسته. توی فلسطین و اورشلیم هم داستان همونه. عرب‌ها (مصر و سوریه و لبنان و اردن و عراق و عربستان) و عبری‌ها (اسرائیل) به جون هم افتادن و برای تسلط بر “سرزمین مقدس” سامی‌ها همدیگه رو تیکه‌پاره می‌کنن.

بخش اعظم سامی‌ستیزی توسط خود سامی‌ها اتفاق افتاده و می‌افته. دعوا هم اغلب بین خودشون بوده. مسیحی‌ها با یهودی‌ها، یهودی‌ها با اعراب، اعراب با مسیحی‌ها، برادر با برادر، حتی در شکم مادرشون. جالبتر اینه که اغلب هم سر همین “سرزمین مقدس”شون به‌جون هم افتادن. از خود سام و پسراش بگیر تا برسی به نتانیاهو و ملک سلمان و خالد مشعل و اسماعیل هنیه و بشارالاسد و صدام حسین و ابوبکر بغدادی و بقیه. دلیلش هم اعتقاد بر تافته‌ی جدا بافته بودنه. هر کدوم از تیره‌های سامی فکر می‌کنن که قوم برگزیده‌ی خدا هستن و درنهایت زمین و پادشاهی اون قراره به‌شون برسه و همه باید سر تعظیم به‌شون فرود بیارن. یکی ادعا می‌کنه که تنها دولت اسلامی رو درست کرده و خلیفه‌ی مسلمینه یکی معتقده که تنها دولت یهودی رو اداره می‌کنه و نظام آپارتاید دینی‌ش تنها دموکراسی موجود در خاورمیانه‌ست!!! :O

 

برگرفته از صفحه‌ی فیس‌بوک De Groene Amsterdammer

برگرفته از صفحه‌ی فیس‌بوک De Groene Amsterdammer

حالا سر یه توافق صلح‌طلبانه‌ی ما با دنیا، دو جبهه‌ی اصلی سامیِ سامی‌ستیز در تاریخ معاصر، اسرائیل و اعراب، برعلیه ایران متفق شدن. مضحکه. یکی نیست به این لوده‌ها بگه، عزیز دل برادر، شما قبل اینکه علیه ایران هم‌صدا بشین، اول مساله‌ی خودتون رو با هم حل کنین. یه‌کم کمتر هم رو بکشین. یه‌خورده به‌هم احترام بذارین. انقدر به سروکله‌ی هم نزنین. همین مساله‌ی صلح خاورمیانه که این‌همه طول کشیده و آخرش هم به‌نتیجه نرسیده. این بین ایران و بقیه نیست که. بین اعراب و اسرائیله. درون‌سامیه. بیاین کمی از همین ایرانی که انقدر باهاش مساله دارین یاد بگیرین. با یه انتخابات معقول (نه حتی مطلوب) جو رو عوض کنین. یه کسانی رو بیارین سرکار که ذهنیت تعامل داشته باشن. اهل منطق و گفتگو باشن. پرخاش نکنن. من مطمئنم که سام رو هم از شرمندگی درمی‌آرین و اون هم حتماً دعاتون می‌کنه.

توسط .

خداحافظ آسمان آبی

نوزده میلیون و ششصدودو هزار و پونصدوچهار نفر توی ۹ روز دیدنش. ظاهراً الهام گرفته از یه اختلاف مالی با حسابدارش بوده که بعد از شکایت و شکایت‌کشی نهایتاً خسارت رو پس گرفته. نماهنگ سرشار از خشونت و برهنگیه. آزار جنسی هست توش، ترویج توحش هست توش و تحقیر هم مردها و هم زن‌ها هست توش. بدبختی اینه که نه صدای درست درمونی داره، نه موسیقی به پشیزی می‌ارزه و نه ترانه حاوی مفاهیم (حتی اندکی) عمیقه. فقط بدن برهنه‌ی زنانه، توهم توفق متوحشانه‌ی فیزیکی زنان بر مردان (و حتی زنان بر زنان) و انتقامی سراسر خونین برای پس گرفتن یک صندوق دلار. نماهنگ جدید ریحانا رو در کمتر از ده روز نوزده میلیون و ششصدودو هزار و پونصدوچهار نفر دیدنش.

من مال یکی دو نسل قبلم. نسلی که وقتی صحبت موسیقی (غربی‌) می‌شد اسم راجر واترز به ذهنش می‌اومد، گانزن‌روزز، متالیکا، اسکورپیون، اریک کلاپتون، جان لنون، لئونارد کوهن، سلن دیون، اسموکی، باب دیلن، کریس دی‌برگ، و یا بنجویی. اگه خوشحال بودی، اگه دلتنگ، اگه عاشق می‌شدی، اگه دلت می‌شکست، اگه از بی‌عدالتی‌های اجتماعی به‌تنگ می‌اومدی، اگه عصبانی بودی و اگه‌های دیگه، چیزی بالاخره پیدا می‌شد برای گوش دادن. برای زمزمه کردن. برای فریاد کشیدن.

the wall

چندسالیه که خط مقدم صنعت موسیقی توسط توِرک‌کنندگان نیمه (وبعضاً تمام) برهنه فتح شده. این نسل جدیدی که سردمدار موسیقی شدن رو من خیلی نمی‌فهمم. توی نماهنگ‌هاشون برهنگی و سکس پای همیشگی کاره. موسیقی مهم نیست. پیام مهم نیست. صدا مهم نیست. تاثیرش در جامعه مهم نیست. مهم تعداد بازدیدکنندگان از یه نماهنگ روی یوتیوبه. مهم اینه که چقدر پول دربیاره. آثار اصلاً فاخر نیستن. تراژدی ندارن. اعتراض نمی‌کنن. حماسه نمی‌گن. دیگه کسی آجرهای دیوار رو نمی‌شماره. کسی به‌بادهای تغییر گوش نمی‌ده. واژه‌های خرد نجوا نمی‌شن. هیچ‌کس تا انتهای عشق با هیچ‌کس نمی‌رقصه. صفحه‌ها برنمی‌گردن. نوامبر بارون نمی‌باره و پسرخدا و ابلیس توی قطار سویل قمار نمی‌کنن. این روزها بین سرلیست‌های صنعت موسیقی رقابت بر سر فرم و سایز باسن، مقدار لختی و نحوه‌ی تکون دادنش بیشتره تا رقابت بر سر کیفیت کلیپ‌ها و ترانه‌ها. کلاً از کندن لباس، لمس جنسی بدن لخت همدیگه، توِرک کردن، یا ادای استمنا درآوردن بر روی صحنه ابایی ندارن. ابتذال جزء لاینفک کارشون هست و متاسفانه به‌علت ذایقه‌ی هرزه‌ی عوام (که اغلب اکثریت رو هم تشکیل می‌دن)، کارهای مبتذل خوب می‌فروشن و خوب پول درمی‌آرن.

یه تفحص کوچولو در آثار و دارایی این شوومن‌های جدید، حال آدم رو بد می‌کنه. نماهنگ‌هاشون رو توی پارانتز گذاشتم ولی پیوند نمی‌ذارم. نمی‌خوام ناخواسته ترویج‌شون کنم و واقعاً توصیه نمی‌کنم کسی ببیندشون. ریحانا (Pour it up یا Better have my money) حدوداً صدوبیست میلیون دلار میزان دارایی خالص‌شه. جنیفر لوپز (Booty) سیصد میلیون دلار، مایلی سایرس (Wrecking Ball) بین صدوبیست تا صدوپنجاه میلیون دلار، نیکی موناژ (Anaconda. این واقعاً حال آدم رو به‌هم می‌زنه) شصت میلیون دلار، و بیانسه (Partition) دویست و پنجاه میلیون دلار. این دیگه موسیقی نیست. این اتوپورنوگرافیه. آدم نمی‌دونه به‌خاطر صدای ناهنجار خواننده بالا بیاره، یا به‌خاطر ابتذال اثر و انهدام هنر، و یا به‌خاطر حماقت فوج فوج ملت بی‌مایه‌ای که برای کنسرت‌های اینا سرودست‌ها می‌شکنن. بیانسه و شوهرش جی‌زی توی کنسرت اخیرشون شبی پنج میلیون درآوردن! این نسل جدید طرفداران رو واقعاً نمی‌خوام در موردشون صحبت کنم. ادب نوشتاری من تاب تحملش رو نداره.

توسط .

دگرباشان و دگرمباشان

التفاط آقا اوباما به دگرباشان ایالات متحده و رای محکمه‌ی معظم (supreme court) این کشور در قانونی شدن ازدواج هم‌جنس‌گرایان و البته حمایت از این اتفاق توسط عده‌ی قلیلی از کاربران ایرانی فیس‌بوک، دوباره سیل عظیمی از ایراد سخنرانی‌ها و نظریه‌پردازی‌ها و مخالفت‌ها و اعتراف‌ها و گوشزدها و غیره‌ها رو در پی داشته. یکی نیست بگه چیکار داری یکی عکس فیس‌بوکش رو در حمایت رنگین‌کمونی کرده. شما نکن. (مثل من که عکسم رو رنگین‌کمونی نکردم. این قانون هم نه خوشحالم کرد و نه ناراحت. فکر می‌کنم یه عده‌ای مطالبه‌ای داشتن که تونستن متمدنانه به‌ش برسن. به من هم مستقیماً نه ضرری می‌رسونه و نه سودی)

rainbow flag

ساعت یک و بیست، بیست‌وپنج دقیقه نصف شب، یه مطلبی از روی دیوار پریسا موسوی خوندم که در پاسخ به آقایی به‌نام شروین وکیلی نوشته بود. اول نوشته‌ی جناب وکیلی رو خوندم و بعد پاسخ پریسا رو البته. من این آقای وکیلی رو نمی‌شناسم. یه تفحصی کردم در وب: ظاهراً جامعه‌شناس و زیست‌شناس هست و در دانشکده‌ی علوم دانشگاه تهران حشره‌شناسی تدریس می‌کنه! تاریخ‌نگار و اسطوره‌شناس و داستان‌نویس هم هست. نشون به اون نشون که اینجا گفته. من غیر این مطلبی که نوشته، چیزی ازش نخوندم. ظاهراً زیاد می‌نویسه و البته قشنگ هم می‌نویسه. ولی خب حرف غلط رو سعدی‌وار هم که بگی، تبدیل نمی‌شه به حرف درست. من به چند مورد از نوشته‌ش بسنده می‌کنم و نظر کم‌سوادانه‌ی خودم رو می‌گذارم. باقی رو پریسا بهتر، کامل‌تر و فنی‌تر پاسخ داده:

“آدمیزادگان” بر خلاف ۹۹٫۹۹۹% “گونه‌های زنده‌ی دیگر”، سیر طبیعی تکامل و انقراض رو طی نکردن، نمی‌کنن و نخواهندکرد. اگر قرار بود طبیعی زندگی کنن باید کلاً کون‌پتی اینور اونور می‌رفتن، از ۱۴ سالگی تا ۶۵ سالگی جفت‌گیری می‌کردن، مثل اکثریت قریب به‌اتفاق پستانداران توی گله زندگی می‌کردن، تعدد همسر و شرکای جنسی می‌داشتن و سالی یکبار می‌زاییدن. همون کارایی که در دوره‌ی شکار و اشتراک اولیه می‌کردن. اون کارا طبیعی بود. خانواده نهاد طبیعی نیست، نهاد زیستی هم نیست، یه نهاد اقتصادیه. چیزیه که کشاورزی و زمین‌داری به انسان تحمیل کرده. کارکرد ازدواج و داشتن فرزند برای انسان‌ها در دوره‌ی کشاورزی، داشتن نیروی کار رایگان بوده برای حفظ زمین و نه رویای اون انسان‌ها برای تداوم نسل در قرون آتی. الان هم عدم نفع و در مواردی زیان اقتصادی باعث نیاوردن فرزند یا ازدواج نکردن شده نه اختلالات زیستی.

در مورد رابطه‌ی جنسی، محصول اصلی رابطه‌ی جنسی، لذت جنسیه. اتفاقاً شاید فقط انسان‌ها هستن که توانایی فهم رابطه‌ی علّی رو دارن و متوجه شدن که رابطه‌ی جنسی محصول جانبی‌ای داره به‌نام تولیدمثل. به‌همین علت تونستن از این محصول جانبی به‌لطایف‌الحیل خلاص بشن. بالاخره باید تفاوتی باشه بین مگس و پشه و سوسک با انسان در توانایی فهم طبیعت و مهار اون. بقیه‌ی جک‌وجونورا نمی‌فهمن که چون سکس بدون جلوگیری داشتن حامله شدن. یا چون می‌خوان بچه بیارن باید رابطه‌ی جنسی داشته باشن. رابطه‌ی جنسی دارن چون به‌زبان ساده حال می‌ده.

در مورد تولیدمثل، من متوجه نمی‌شم که چرا تولیدمثل نیاز زیستی انسانه و چرا با غذا خوردن مقایسه می‌شه. آیا اگه کسی فرزندی نداشته‌باشه، زیست شخص خودش در معرض خطر قرار می‌گیره؟ واللا ما فرزندی نیاوردیم، قرار هم نیست بیاریم، حیات و زیست‌مون هم در خطر نیست و سُر و مُر و گنده هم داریم زندگی می‌کنیم. ناخوش‌احوال هم نیستیم به‌خدا.

ایرادی که به اعترافات آقای دکتر وارده این که:

در بند اول اعترفاتش با افتخار می‌گه که دگرجنس‌خواه هست و خیلی هم از بابت جهت‌گیری جنسی‌ش خوشحاله و خودش رو تندرست و سالم می‌دونه و در بند چهارم افتخار و غرور به جهت‌گیری جنسی‌ یه عده‌ی دیگه رو مبنای تشکیک در سلامت عقل اون عده می‌دونه!

مقایسه‌ی هم‌جنس‌گرایی با غیرهم‌جنس‌گرایی هم در نوشته‌ی آقای دکتر زیادی نمود نمادین داره. براساس ادعای خودش، آقای دکتر غیرهمجنس‌گراست. یعنی تجربه‌ی دگرباشی نداره.  کسی که این تجربه رو نداره چطور در این مورد دست به قیاس و تشبیه می‌زنه که: غذا رو از دماغ خوردنه و یا لِی‌لِی کردن به‌جای راه‌رفتن. آیا دگرباشی اومده نشسته پیش دکتر گفته «شروین جان اصلاً تصوری نداری که چقدر خوبه این دگرباشی. مثل اینه که غذا رو با دماغت بخوری. تازه من از وقتی دگرباش شدم به‌جای راه‌رفتن لی‌لی می‌کنم. اونهم خیلی حال می‌ده.»؟

البته موافقم با حرفش که: “کشمکش بر سر ازدواج همجنس‌خواهان جریانی سیاسی در سپهر فرهنگ آمریکا و اروپاست که ارتباطی به ایران‌زمین ندارد.” برای اینکه در ایران‌زمین همجنس‌خواهان رو کلاً یا انکار می‌کنن، یا تغییر جنسیت می‌دن، یا حدود شرعی براشون جاری می‌کنن و یا کاری می‌کنن که دربرن جایی که بتونن آزادانه همجنس‌خواهی کنن. کار به کشمکش بر سر ازدواج‌شون نمی‌رسه.

می‌مونه قضیه‌ی حقوق کودک برای هویت جنسی و جهت‌گیری جنسی. مسلماً قوانینی برای دفاع از حقوق کودکانی که به خانواده‌های دگرباش سپرده می‌شن هست. اگر هم نباشه، قابل وضع کردنه. به‌فرزندی قبول کردن یه کودک در جامعه‌ی مترقی خیلی مراحل پیچیده و دقیقی داره که تا از قابلیت خانواده‌ی هدف اطمینان حاصل نشه، اتفاق نمی‌افته. در ضمن من و شمایی که فکر می‌کنیم دگرباشی بده و چندشه، احساس تضییع حقوق کودک به‌مون دست می‌ده. اونی که دگرباشه و با فرزندخواندگی، لقاح مصنوعی و … بچه می‌آره، همچین احساسی نداره و براش هم مهم نیست من و شما چی فکر می‌کنیم. به‌علاوه، با همین استدلال، آیا آموزش شرعی، ختنه کردن، آموزش خرده‌فرهنگ‌های رایج و … به کودکان از طرف والدین مصداق تضییع حقوق کودکه؟ اگه هست، بهتر نیست اصلاً ملت بچه‌دار که شدن، بیارن بچه‌هاشون رو بدن به کسانی که مثل ما فکر می‌کنن تا ما بچه‌شون رو براشون تربیت کنیم؟

واقعاً بهتر نیست در این مورد که دانش اندکی داریم یا اصلاً دانشی نداریم به یه «نمی‌دونم» یا «من هم‌جنس‌گراها رو نمی‌فهمم» و یا «خیلی به من ارتباط پیدا نمی‌کنه» بسنده کنیم. یا اصلاً سکوت کنیم. اگه کسی هم حمایت می‌کنه، شاید خودش دگرباشه، دوستش دگرباشه، فامیلش دگرباشه، یه‌کسی بالاخره دگرباشه دوروبرش. برای همدلی با اونا حمایت کرده. چرا از حمایت یکی دیگه از یه چیز دیگه هم ما باید ناراحت باشیم و بازخواست کنیم و انگ “کارگزاری جریان سیاسی فریبکار و زیانکار” و یا “جوزدگی” به‌‌شون بچسبونیم؟

توسط .

سفرنامه‌ی حلی‌الوقص بخش دوم

برای قرائت بخش اول این سفرنامه برروی این اتصال طقطقه بفرمایید…

شارع بحرسفلا

شارع بحرسفلا

عصر یوم السبت را به گشت‌وگدار در شارع بحرسفلا۱۳ گذراندیم که گویا یگانه جایگاه تفرج ملت حلیه‌الوقص است: دام‌الغلغله و تا پاسی از شب از ایاب و ذهاب مملو. آنچه ما رویت کردیم، معدل ثقل مردمان حلی‌الوقص بر معدل ثقل مردمان همیل‌آباد و طوراٍطو می‌چربید. تحلیل مهندسی بنده و عیال این بود که شاید علت العللش اقلیم بارد حلی‌الوقص باشد و حاجت مردمانش به چربیِ مضاعف جهت محافظت از برودت بلد. مشاهدت دیگری که داشتیم تعدد نسوان حامله بود در شوارع. باز تحلیل مهندسی فرمودیم که این مورد هم علتش اقلیم بارد حلی‌الوقص است و آنکه در موسم شتاء تفریحی در بلد نباشد و ملت جهت سرگرمی و پرکردن اوقات فراغت روی به‌ مهرورزی آورند و در موارد اتمام ادوات تحدید نسل، و به‌همان علت اقلیم بارد، سوز و سرما و ایام قصیر، مزاج خارج‌شدن از خانه و ابتیاع آن ادوات نباشد.

عصر یوم الإثنین، ۱۴ ماه حزیران (یونیو)، قصد رجعت به همیل‌آباد داشتیم و در فکر وسیله‌ی ذهاب از دارالمسافر به مطار. ثمن سیر بالسیاره‌الاجره۱۴ ۷۵دولار بود و زمان وصل ۴۰ دقیقه. گفتیم مرکبی کرایه کنیم از کاروانسرای عنترپرویز۱۵ مجاور دارالمسافر و مرکب را در مطار مرجوع نماییم که ثمن آن هم کلهم فی‌المجموع کمتر از ثمن سیاره‌الاجره نمی‌شد. تفحصی در نظام حمل‌ونقل عمومی کردیم و دیدیم که از شارع ورای دارالمسافر اوطاباوصی۱۶ هست که به ۵۰ دقیقه و ۵ دولار طی مسیر می‌کند. گفتیم چه کاریست که سالکان گفته‌اند ۱۰ دقیقه آنقدر نیست در او ۷۰ دولار ضایع مگردان. اطراف ظهر، باروبنه به متصدی دارالمسافر سپردیم تا پس از تناول طعام ظهر تحویلشان گرفته با اطاباوص به مطار برویم. برای طعام ظهر به‌ضیافت عبدالرحمان‌خان خاخور اسلام‌آبادی (از متکلِّمان ممالک پاکستان است و متعلَّمان مکتب‌خانه‌ی مریم قدیس۱۷ در بلد حلی‌الوقص که در مکتب التجارت دیقورات۱۸ همیل‌آباد تلمُّذ امورالمالیه نموده) و اهل بیتش، فوزیه خاتون، دعوت بودیم، در مطبخی ترکی. پس از تناول ناهار، عبدالرحمان‌خان تعارفی کردند که منزل در جوار مطار ابتیاع نموده‌اند و مسیرشان هم به‌همان سمت است و اینکه بنده و عیال را تا مطار می‌رساند. شکری گفتیم عبدالرحمان‌خان و اهل بیتش را و همراه ایشان سه‌ساعتی عاجل‌تر به مطار حلی‌الوقص آمدیم و مرا فرصتی پدید آمد که شرح سفر تا بدین مرحله را برایتان کتابت کنم.

به طیاره‌ی وست‌جت درآمدیم. جلوس کرده‌بودیم و فیلمی تماشا می‌نمودیم که مضیفه‌ی طیّاره۱۹ با مرتفِع‌الصوت طلب طبیب کرد که مسافری را مرضی است و محتاج حکیم. قائدالطایر۲۰ را هم مطلع نمودنده‌بودند و او هم غاز طیاره را گرفت و ربع ساعتی عاجل‌تر طیاره را در خاک پاک همیل‌آباد فرونشاند. آمبالانص۲۱ و برآن‌قارت۲۲ آوردند و مسافر سقیم را برداشته و بردند. ما نیز بعد ایشان طیاره را ترک گفتیم. هوای همیل‌آباد چون به مشام‌مان رسید گویی از مجمر دل آه اویس قرنی به محمد نفس حضرت رحمان آرد. جانی دوباره در کالبدمان دمیده شد و سوار بر اوطاباوص عشرون شدیم و یکراست در محطه‌ی الیحیی فی البازار الحشیش۲۳ پیاده شده از شارع صیّاد۲۴ مسرور و محظوظ به سمت منزل روانه گشتیم که انبیا گفته‌اند و اولیا نیز تصدیق کرده‌اند که: الدار، الدار الحلو۲۵.

هامش: قرقی را از شفاخانه‌ی چرخ زرین مرخص کردیم. بسیار سرحال و قبراق است الحمدا…

توضیحات

۱۳- Lower Water Street
۱۴- Taxi
۱۵- Enterprise Rent A Car
۱۶- Autobus
۱۷- St.Mary University
۱۸- Degroote School of Business
۱۹- Flight attendant
۲۰- Captain
۲۱- Ambulance
۲۲- Brancard
۲۳- John at Hay Market stop
۲۴- Hunter Street
۲۵- Home, Sweet Home!

توسط .

سفرنامه‌ی حلی‌الوقص بخش اول

سنتی حسنه بر این وب‌نبشت‌گاه گذارده‌ایم و مصممیم که هر فردوس‌برین و هر جهنم‌درّه‌ای که رحلت ببریم، درباره‌اش خطی چند بنگاریم جهت انبساط خاطر اصحاب. دو سه شرح‌الرحله به یاران مدیون هستیم که در فرصت مغتنم کتابتش را دست خواهیم گرفت.

و اما بعد، این مقال شرح رحلت بنده و عیال به بلد حَلی‌الوَقص۳ است در ولایت نُفای‌العِصقاشیَه۴، جهت شرکت در مجمع العلوم الاداریه الکَنَدَه۱ یا بالاختصار اِیسَک۲. متورخان و علمای لغت را عقیده براین است که نخست اهالی این ولایت از ممالک اسقاط‌لند۵ بدین مکان هجرت نموده‌بودند و از همان جهت نام نُفای‌العصقاشیه را برگزیده‌اند که در لغت لاتین معنایش اسقاط‌لند جدید است. بیرق‌شان هم همان بیرق اسقاط‌لند است باَلوان المعکوس (صلیب آن‌دوروی قدیس۶ ازرق‌فام بر قماشی ابیض)  و اندرمیانش آن اسد اسقاطیش.

بیرق ولایت نُفایه‌العِصقاشیَه

القصه. قرقی، مرکب مشهورمان را برای مختصری دوا-درمان و معالجات خفیفه در مریض‌خانه‌ی چرخ زرین۷ نزد جناب استاد آقارضا شوشتری در محله‌ی اصغربارو۸ خوابانده بودیم و از حاج سعید شکرساز اصل تبریزی خواهش کردیم که ما را تا مطار همیل‌آباد برساند که ایشان هم قبول زحمت فرمودند. قاریان محترم، اجازت بفرمایید که از همین منبر مراتب تشکرات مجدد را بر ایشان ارسال نمایم: «مراتب تشکرات مجدد!»

اخبار عاجل: فی‌الحال، بعد از ۴-۵ ساعت مَطَر الکثیر الکبیر المستمر، آفتابی مختصر برآمده. رخصت می‌طلبم که لختی از محضرتان مرخص و از دارلمسافر خارج شده هوایی تناول کنم و یحتمل چند تصویری ثبت نمایم تحفه‌ی یاران. برخواهم‌گشت. حتماً.

[بعد از لختی]

Halifax

علی‌الحساب این تصویر را داشته باشید تا بعدها از خجالت‌تان خارج شوم.

این کنّا؟ فی‌المطار الهمیل‌آباد…

سوار بر طیاره‌ی وست‌جت شدیم و ساعت‌و‌نیمی بعد در مطار حَلی‌الوَقص جلوس نمودیم. به دارلمسافر دِلطاحلی‌الوقص۹ درآمدیم که مجاور است به اوقیانوس اطلس شمالی. از روزنه‌ی حجره‌ی ما چنان که در زاویه‌ای منفرجه جلوس می‌نمودیم، منظره‌ای زیبا از اوقیانوس قابل رویت بود. پس از لختی آسایش، جهت عشاء و به‌سفارش یکی از اصحاب رهسپار غرفه‌ی نیش۱۰ شدیم که گفته‌اند از ۴ تا ۶ عصر ماالشعیر و طعام به‌نیم‌بها دهد و آن را ساعت سرور۱۱ نام نهاده‌اند. ربع ساعتی از ۵ نگذشته رسیدیم، غلغله‌ای بود که لاتقول و لاتسأل. امت دائماً در صحنه گویی غراء به باسن مالیده‌باشند، چونان به کرسیان الصاق گشته‌بودند که تکان از تکان خوردنشان تا ساعت ۶، بس بعید می‌مانست. طاقتمان طاق شد و نوش نیش را به نشستگان توش بخشیدیم و جانب طریق حدیقه‌الربیع۱۲ را پیش گرفتیم تا به بیت‌السوشی‌ای فخیم درآمدیم یامی‌یام و نامی‌نام. یعنی لذیذ بود و اسمش سوشی نامی رویال.

شب را خفتیم و سحرگاه یوم السبت، عیال به جلسه‌ای از مجمع رفت و بنده هم نشستم تا نخستین بخش این سفرنامه را تقدیم حضور انور قاریان محترم این وب‌نبشتگاه نمایم.

توضیحات:

۱- Administrative Science Association Canada
۲- ASAC
۳- Halifax
۴- Nova Scotia
۵- Scotland
۶- St. Androw’s Cross
۷- Golden Wheel
۸- Scarbrough
۹- Delta Halifax
۱۰- Niche Lounge
۱۱- Happy Hour
۱۲- Spring Garden Road

برای قرائت بخش دوم این سفرنامه برروی این اتصال طقطقه بفرمایید…

توسط .

می به‌قدح ریختی…

شش سال گذشت از خردادترین ماهی که توی این سی‌واندی سال خاطر دارم. کلاً از اولش این خرداد از اون ماه‌هایی بود که آدم رو حالی‌به‌حالی می‌کنه. شاید برای استرس‌های ثلث سوم، شوق تابستون، روزهای خیلی بلند. یه سردرگمی‌ای داشت که هم هیجان‌انگیز بود و هم دلهره‌آور. ولی همه‌ی خردادهایی که دیدم و گذشتن، روی هم به‌اندازه‌ی یه روز اون خرداد نمی‌شن.

Iranian reformist presidential candidateبخش پایانی مناظره‌ی میرحسین با الف‌نون (ل) یکی از اتفاقاتیه که باید در تاریخ معاصر ما ثبت بشه. جاییکه میرحسین گفت: «شایسته‌ی رییس دولت نیست که یه شهروند رو، بدون اینکه توی دادگاه محکوم شده‌باشه، در جاییکه نمی‌تونه از خودش دفاع کنه، متهمش کنی.» یا نقش قوه‌ی قضاییه رو به الف‌نون (ل) گوشزد کرد که: «بنده می‌گم قوه قضاییه حکمتش اینه و آقای احمدی‌نژاد هم اینو بهت می‌گم. بدانید. قوه‌ی قضاییه در جهان معنیش اینه. وقتی کسی رو محکوم می‌کنه یعنی بقیه‌ی ملت بری هستن. بری هستن. این یه اصل اسلامیست.» وقتی روحیه ددمنشانه‌ی الف‌نون رو به‌رخش کشید و گفت: «ما یه هسته‌ی خیلی سالمی داریم که یک نفر در مورد اون هسته نمی‌تونه حرف بزنه. افراد بسیار وارسته، بسیار معتقد، بسیار مومن در اونجا هستن. اگه بود هم الان شما نام می‌بردین. شما روحیه‌تون اینجوری هست… » وقتی گفت: «ما از همه ملت استقبال می‌کنیم که از بنده حمایت بکنن که این رای رو ببرم که این تغییر و ایجاد بکنم.» یا «بنده خبر دارم که متاسفانه عوض اینکه – یکی از دلایل مشکلات دولت همینه – معاون اجرایی آقای رییس‌جمهور مشغول حل مشکلات مردم باشه، مشغول رفتن و سرکشی به این پرونده، به اون پرونده، به اینجا به اونجاست که یه چیزی بسازن که به‌درد امشب بخوره که یکی رو بلکه خِر بگیرند و اذیت بکنن. بنده اومدم که این روحیه رو عوض کنم. به‌مردم می‌گم. بنده این روحیه رو عوض می‌کنم.» یا «بنده صحبت نکردم در مورد شما، چهارسال. وقتی کارد به‌استخونم رسید از نظر وظیفه، بنده اصلاً هیچ انگیزه‌ای نداشتم. دیدم کشور رو شما به‌خطر می‌ندازید.» یا «آقا شورای پول و اعتبار برای اینه که شما رو محدود بکنه، بنده رو محدود بکنه. سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی برای اینه که نذاره شما هرجوری که دلت می‌خواد هزینه بکنی … این به‌صلاح همه‌مونه. به‌صلاح شماهم هست، به‌صلاح بنده‌هم هست، به‌صلاح همه‌ی ملت ماست. شما این کار رو نکردی.» یا وقتی‌که سیاست خارجی احمقانه‌ی الف‌نون (ل) رو تحلیل کرد: «ما هی داریم پیش‌بینی می‌کنیم آمریکا فرو می‌ریزه. بنده چهار ساله دارم می‌شنوم که اسرائیل درحال فروپاشیه، فرانسه درحال فروپاشیه، آمریکا درحال فروپاشیه، خب براساس این ما سیاست خارجی تدوین می‌کنیم. خب معلومه که به بیراهه می‌ریم. معلومه که اشتباه می‌کنیم.» یا وقتی مردم رو به عزت نفس و عمیق بودن دعوت کرد: «من از همه‌ی مردم تشکر می‌کنم و مردم رو – می‌دونم که همینجور هستن – یه‌کمی به عمیق بودن به‌اصطلاح دعوت می‌کنم. به ارزش‌ها دعوت می‌کنم. مردم رو خار کردن، با یه نامه دنبال ماشین خودت کشیدن، به‌عنوان اینکه ما داریم سیاست رودررو با مردم داریم، این روش کار نیست. برای مردم باید تولید ایجاد بکنیم. کار ایجاد بکنیم. تولید ملی‌مون رو تقویت بکنیم. صنعت خودمون رو باید تقویت بکنیم … یه عِرق ایرانی حداقل باید داشته‌باشیم…»

قیافه‌ی درهم‌رفته‌ی الف‌نون (ل) در انتهای مناظره باید در تاریخ‌ معاصر ثبت بشه و جمله‌ای که بعد از خداحافظی مجری زد و حکایت از مقهورشدن داشت: «بالاخره آقای موسوی همینطور اتهام‌ها رو همینطور ردیف می‌کنه بعد می‌گه من نمی‌خوام بزنم [یا یه همچین چیزی] .»

میرحسین از خاطره‌ی مردم ایران پاک نمی‌شه. حتی اگه شانزده‌سال حبس خانگی بشه. هرسال که می‌گذره، میرحسین عزیزتر می‌شه و دشمناش ذلیل‌تر. هرسال که می‌گذره، مردم بهتر می‌فهمن که میرحسین چی گفت و دغدغه‌ش چی بود. همونطور که در بیانیه‌ی شماره‌ی ۱۳ گفت: «پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.»

توسط .